.

.

جواهر و زمرد و طلا میخوام چکار کنم با تو واسه دردای خود دوا میخوام چکار کنم با توی ای نور چشام حله همه مشکلام حله دیگه هر چی بخوام حله با تو ای راحت جان حله آرزوی محال حله بهشت جاودان حله بخدا حله شکر خدا حله
ایمیل مدیر : maryam.vahidipour@yahoo.com

آنلاین : 1
بازدید امروز : 49
بازدید دیروز : 134
بازدید هفته گذشته : 299
کل بازدید : 235628

R-G




RSS
POWERED BY
NINIWEBLOG.COM
حس خوب
موضوع : روزانه ها
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال شنبه 23 / 7 / 1390 در ساعت 20:48

سلامز

خوبی جیگر گوشه؟

امیدوارم توی این یک ماه و هفت روز وظیفه مادری ام رو به خوبی انجام داده باشم.اگر یه موقع ها خسته شدم و یا نتونستم اونطور که باید بهت رسیدگی کنم ازت معذرت میخوام مامانی.niniweblog.com

این چند روز  همش روزها مجبور به تنها گذاشتنت شدم تا برای پیدا کردن خونه با بابا بریم بیرون.niniweblog.com

وقتی برمیگشتم اینقدر دلم برات تنگ شده بود که نمیتونم توصیف کنم. شما هم بهونه مامانو میگرفتی و تا میامدی بغلم آروم میشدی و با اون چشمای نازت مظلومانه نگام میکردی. یه جورایی خجالت میکشیدم نگات کنم چون خیلی عذاب وجدان داشتم.niniweblog.com

جالب اینجاست که بعد اینهمه رفتن و گشتن امروز صاحبخونه راضی شده همین جا بمونیم و اینهمه پرس و جو بیهوده بوده.(خدا رو شکر که مجبور به جابجایی نیستیم چون توی این شرایط واقعا سخته).niniweblog.com

اومدم بگم خیلی حس خوبیه آدم بدونه کسی هست که نفسش به نفس آدم بند باشه . نفس مامان، سعی میکنم بهتر از قبل باشم و بتونم توقعات پسرمو بر آورده کنم .niniweblog.com

زندگی مامان،تا موقعی که دنیا نیومده بودی دلم میخواست زودی دنیا بیای تا صورت ماهت رو ببینم.حالا هم که اومدی دلم میخواد زودی بزرگتر بشی تا باهم دیگه بریم پارک ،گردش،توپ بازی...niniweblog.comز

مامانی عاشقتم .یه موقع ها که خوابیدی با اینکه خیلی خوابم میاد یا کار دارم میشینم و نگاهت میکنم و خدا رو هزاران بار شکر میکنم که یه دسته گل سالم و زیبا بهم داده.niniweblog.com

.:: ::.
دست در دست هم نهیم به مهر
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال پنجشنبه 21 / 7 / 1390 در ساعت 23:22

سلام

 یدونه عکس گرفتم به نظر خودم سرشار از معنی و احساسه.

 اصلا هم خودم این صحنه رو ایجاد نکردم ،خیلی اتفاقی این صحنه رو با گوشی ام ثبت کردم:

دست در ئست هم نهیم به مهر

.:: ::.
یک ماه گذشت
موضوع :
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال شنبه 16 / 7 / 1390 در ساعت 23:32

سلام گل مادرniniweblog.com

زندگی مامان میبینی چقدر زود میگذره امروز شما یکماهه شدی.

پنجشنبه شب شما به اولین عروسی زندگیت دعوت بودی و حسابی تو اون سر و صداهای وحشتناک خوابیدی!! بله خوابیدی و تکون هم نخوردی.

بابایی پیشنهاد داد حالا که توی عروسی و صداهای بلند راحت میخوابی هرشب ارکستر دعوت کنیم خونه و برات جشن بگیریم تا شما راحت بخوابی!niniweblog.comniniweblog.com

امروز صبح برای چکاب ماهانه رفتیم مرکز بهداشت.٣٠روزگی پندار(١٦/٧/١٣٩٠)

دکتر شما رو معاینه کردند،شما رو وزن کردند،قد نازنینت و همینطور دور سرت رو اندازه گرفتند. نتیجه حاصله:

وزن :4300گرم

قد:55سانتی متر

دور سر:58/5سانتی متر 

وزنت ماشالله از بدو تولد 1400گرم اضافه شده،قدنازنینت 5سانتیمتر بلندتر شده،دور سر هم 5/5سانتیمتر بزرگتر شده.

اینم عکس های یکماهگی پسر پسر  قند عسل:niniweblog.com

یکماهگیت مبارک مرد کوچک

  قند عسل

جیگر طلا

.:: ::.
ژستهای بامزه
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال دوشنبه 11 / 7 / 1390 در ساعت 12:38

سلام جیگر طلا خوبی؟

چندتا از عکس های زیباتو برات انتخاب کردم تا اینجا بذارم:

خواب فرشته:

خواب یک فرشته

اوا خواهر!!!:

اوا خواهر

هر کی شکلک در آره شکل عروسک در آره یک دو سه:

هر کی شکلک در آره

دعوا داری؟بزار آستینامو بزنم بالا!!!:

دعوا داری بذار آستینامو بزنم بالا!

دور اتاق در هشتاد روز با مامانی اقدس:

دور اتاق در هشتاد روز

دور اتاق در هشتاد روز (2):

دور اتاق در هشتاد روز 2

کشف حجاب!!!:

کشف حجاب

 

.:: ::.
یک مورد خیلی جالب
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال دوشنبه 11 / 7 / 1390 در ساعت 0:50

عزیزم سلام

دیشب و پریشب اصلا درست نخوابیدی همش بیتابی میکردی. من اصلا ناراحت نیستم که خودم نمیخوابم،فقط ناراحتی ام از اینه که شما اذیت میشی و گریه میکنی.

یک مورد خیلی جالب هست که اومدم اینجا برات بگم:

مامانی در تاریخ ٦/٤/١٣٦١ شناسنامه ام توسط آقایی به نام پرویز آرین در شهر میمه اصفهان تنظیم شد و 29سال و 2ماه و 11روز بعد شما به دست خانوم دکتری به اسم پروین آرین در شهر خرمشهر بدنیا اومدی.

این نکته به نظرم جالب بود برات نوشتم تا ثبت بشه.

یادمه تو یکی از پستهای قبل از تولد شما این عکس رو گذاشته بودم و آرزو کردم زودی دنیا بیای تا این شکلی بشیم حالا به آرزوم رسیدم هوراااااااااااااااا:niniweblog.com

 

.:: ::.
کارهای جالب پندار
موضوع : اولین ها
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال جمعه 8 / 7 / 1390 در ساعت 20:08

سلام جوجه گنجشک مامانزیبا

اومدم تا از کارهایی که انجام میدی برات بنویسم:

زیبا  زیبا زیبا  زیبا زیبازیبا

جونم برات بگه اولین لبخند رو توی بیمارستان به مامان اقدس زدی . و در حال حاضر خیلی واضح لبخند میزنی.

زیبا

گریه هات هم خیلی باحاله زیاد به خودت فشار نمیاری ،چون میدونی من حی و حاضرم و سریع بلندت میکنم  آهنگ گریه هات اینطوریه : اهه اهه eheh eheh همین و نه بیشتر .niniweblog.com

زیبا

یه موقع ها برا خودت صداهای مختلف در میاری .به اینصورت که زبونت رو میگذاری بین لبهات و صدای روشن کردن ماشین تولید میکنی.niniweblog.com

یه وقتها میبینم بی مقدمه جیغ میزنی، بعد که میام نگات میکنم میبینم چنگ زدی تو موهات و داری موهات رو میکشی.

زیبا

موقع شیر خوردن حسابی اول منو نگاه میکنی تا تشخیص هویت بدی. بعد هم دست میندازی موهای مامان رو میکشی تا شیر خوردن بهت مزه بده.

یکی دیگه از کارایی که امروز یادگرفتی و موقع شیر خوردن انجام میدی اینه که با انگشتای کوچولوت لبای مامان رو چنگ میگیری.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com  

راستی یه چیز دیگه: به برکت وجود شما ما دیگه  نیازی به خریدن لامپ نداریم به دو دلیل:

1- با اومدن شما خونه ما حسابی روشن شده

2- خودت برامون با دهنت لامپ تولید میکنی

باعرض معذرت ولی تازگی یاد گرفتی پوشکت رو که باز میکنیم زودی مامان رو خیس میکنی.niniweblog.com

زیبا

یکی دیگه از کارهای شیرینت که از هفته دوم تولدت یاد گرفتی اینه که کف پاهات رو به زمین فشار میدی، کمرت رو بلند میکنی و دنده عقب میری.

دیروز هم یاد گرفتی وقتی میخوابونیمت سر جای خودت یه نیم غلت میزنی اما دمر نمیشی.(همین نیم غلت زدنت هم خیلی زوده).niniweblog.comماشالله مامان هزار ماشالله

زیبا 

شما با نی نی های دیگه فرق میکنی، من هر نی نی رو دیدم یا دستشو مشت میکنه و میخوره،یا شصتش رو میخوره،اما شما انگشت اشاره تو میزاری دهنت و بقیه انگشتات رو میچسبونی به هم تا معلوم نشه انگشتت تو دهنته.

فعلا همین ها تو ذهنمه که برات نوشتم گلم.niniweblog.com

 

 

 

 

 

 

 

 

.:: ::.
هویت پندار
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال پنجشنبه 7 / 7 / 1390 در ساعت 11:26

سلام عشق مامانniniweblog.com

قربون اون چشای نازت که وقتی بیدار میشی تا کلی وقت منو نگاه میکنی و لبخند میزنی.

niniweblog.com 

عزیز دل مامان دیروز شناسنامه ات آماده شد و بابایی زحمت کشید و گرفتش.niniweblog.com

جونم برات بگه شما با کمال افتخار 142 مین پندار نامی هستی که در فهرست اسامی سازمان ثبت احوال اسم اصیلت ثبت شده. تنها چهره معروف همنام شما که هم من ، هم بابایی دوسش داریم بازیگر توانای سینما و تلویزیون آقای پندار اکبری پسر آقای عبدالرضا اکبری هستند که تقریبا هم سن و سال مامانی اند. من از ایشون دعوت کردم تا در صفحه فیس بوک شما نظر بگذارند.

امیدوارم وقتی بزرگ بشی مثل ایشون فرد متشخص و محبوبی بشی.niniweblog.com

شماره ملی شما عزیز نازنین هم 0-078432-182  هست.

مبارک باشه عزیزم . قربون شکل ماهت.niniweblog.com

.:: ::.
شعر باباجون محمد به مناسبت میلاد پندار عزیز
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال سه شنبه 5 / 7 / 1390 در ساعت 17:03

سلامniniweblog.com

عسلم باباجون محمد برای بدنیا آمدن شما یک شعر زیبا سرودنniniweblog.comبرات میگذارم تا یادگاری بمونه:

هفدهم از ماه شهریور رسید

                                 در دل من نور امیدی دمید

سال میباشد نود،با سیصدو هم یک هزار

                                 شد تولد نور چشم من،عزیز گلعذار

مادر او مریم است و باب ابراهیم نام

                                 این پسر ز آنها تولد گشت چون ماه تمام

گفتم ای جان پدر نامش چه باشد در حساب؟

                                 گفت من اندیشه کردم بعد کردم انتخاب

دوست دارم تا که پندارش بنامم ای پدر

                                 گفتمش نیکو بود باشد مبارک ای پسر

حتم دارم او که نامش فکر و اندیشه بود

                                 ایزد منان همیشه حافظ جانش بود

باباجون ازت متشکریم .

 

.:: ::.
عکس
موضوع :
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال سه شنبه 5 / 7 / 1390 در ساعت 0:25

سلام دوستان عزیز

اکثرا گفتین چرا عکسهای واضحی از پندار نگذاشتم . این پندار ما خیلی ماشالله شیطونه وقتی خوابه که عکس نمیگیریم ازش .وقتی هم بیداره اینقدر تکون میخوره که اکثر عکساش تار میشن . این ها رو عجالتا داشته باشین تا بعد.....

پندار

...

پندار

...

پندار

پندار و بابا رضا

.پندار

.:: ::.
ختنه سورون
موضوع :
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال دوشنبه 4 / 7 / 1390 در ساعت 19:10

سلام

عزیز مامان

امروز ژستای خوشگل خوشگل میگرفتی.آدم دلش میخواست درسته قورتت بده.

براتون گفتم که چهارشنبه پسرم حمام کرد و ظهر بابایی تصمیم گرفت که همون روز ختنه بشه.

عصر بابایی و مامان رحیمه رفتند مطب دکتر احمد زاده که از دوستای خانوادگی شون هست،تا ببینند برای ختنه چه وسایلی باید همراه ببرم. لازم به ذکر هست که ما تصمیم داشتیم شما رو ببریم تا  دکتر صفری دوست بابایی ختنه کنند اما دکتر احمد زاده روز تولد شما بیمارستان بودند و گفتند ختنه این شازده به عهده ایشون باشه.بابایی برگشتند و ما آماده شدیم و رفتیم مطب. از اونجا که دکتر آشنا بودند ما دسته جمعی رفتیم داخل مطب و کسی باهامون کاری نداشت.

عمل ختنه شما خیلی راحتتر از اونچه فکرشو میکردم انجام شد.

برای 5شنبه نهارخانواده عمو اسماعیل و عمو علی خونه ما نهار دعوت بودند مامان رحیمه آش رشته براشون درست کرد. عصر هم باباجون محمد کیک خریدند به مناسبت ختنه شدن مرد کوچولوی خونه. اینم عکس کیک ختنه سورون پندار گلم:

 

کیک پندار

 

 

.:: ::.
وقایع اتفاقیه (حمام رفتن پندار)
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال دوشنبه 4 / 7 / 1390 در ساعت 18:56

سلام

پسرکم بعد از چند روز اومدم تا از بقیه اتفاقات بعد تولدت برات بنویسم.

الحمدلله شبها بهتر میخوابی و بیقراری ات کم شده.

جونم براتون بگه روز سه شنبه ٢٩شهریور ماه دایی مجید اینا از تهران حرکت کردند تا بیان و پندار کوچولو رو بینند.همون شب ناف پسرکم افتاد.و ما کلی هورا هورا کردیم . بعد هم زنگ زدیم به مامان جون رحیمه و خبر دادیم که چهارشنبه برای حمام دادن عسلکم بیاد خرمشهر.

صبح چهارشنبه مامانجون رحیمه اومد و یکی دوساعت بعد بابا رضا و دایی مجید هم رسیدند.وسایل حمام گل پسر رو آماده کردیم و حمامش دادیم.البته دیگه حمام دهه نبود و اسمش حمام دوازدهه بود چون دکتر تاکید کرده بود که تا نافش نیفتاده حمام نکنه.

اینم عکس وسایل حمام پندار: (من دوست دارم پندار رو تو اتاق حمام بدم برای همین توی اتاق وسایلش رو چیدم نه حمام.)

حمام پندار

اینم عکس پندار بعد حمام کردن:(پسرم اصلا گریه نکرد عاشق آب بازیه)

پندار شسته رفته

اینم پندار دسته گل قنداق شده همراه دایی مجید:

پندار

 

 

 

.:: ::.
ماجرای مرغ کشون
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال سه شنبه 29 / 6 / 1390 در ساعت 14:59

سلامدنیای زیبا

امروز اومدم براتون قضیه کشتن مرغ جلوی پای پندار رو تعریف کنم .

راستش ابراهیم خیلی اصرار کرد که گوسفند بگیریم اما من دلم نمیخواست گوسفند بکشیم .برای همین از بابا ابراهیم خواهش کردم که بجای گوسفند مرغ بکشیم اصل کار ریختن خون جلو پای پسرم بود.

از طرفی هم کشتن مرغ برای صدقه اینجا بیشتر رواج داره.

روز قبل ترخیصم مامانم و بابا ابراهیم میرن یه مرغ میخرن ولی یادشون میره پاشو باز کنن.وقتی از پیش من برمی گردند میبینن مرغ بیچاره مرده.

صبح روز ترخیص دوباره میرن و یه مرغ دیگه میخرند.niniweblog.com

حالا مونده بود که یکی رو پیدا کنن سر مرغ رو ببره.niniweblog.com

ما یه همسایه داریم به اسم آقای مقدم. بنده خدا همه کاری بلده لوله کشی  بنایی ..... گفتیم خب میدیم آقای مقدم سر مرغ رو ببره. وقتی بابا ابراهیم رفت سراغ آقای مقدم ایشون گفتن این کار رو بلد نیستن. و گفتند همسایه بغلی شون انجام میده.niniweblog.com

بابایی هم از همه جا بیخبر رفته و در خونه اون همسایه رو زده و از خانومش پرسیده ببخشید ما یه مرغ داریم همسرتون سرشو میبره؟

niniweblog.com 

آقا چشمتون روز بد نبینه خانومه نه میزاره نه بر میداره شروع میکنه به داد و بیدادکردن که یعنی چی همسر من وکیل پایه یک دادگستریه برا چی میگین بیا سر مرغ ببر!!niniweblog.com

بابایی میگه خانوم من نمیدونستم،آقای مقدم گفتن همسرتون سر مرغ میبره من قصد بدی نداشتم.حالا خانومه میاد با آقای مقدم داد و هوار میکنه . آقای مقدم هم میگه والله ما یکبار یه مرغ داشتیم همسرتون اومد سرشو برید ما هم رو اون حساب به آقای رضوانی آدرس دادیم. کار به جنجال بزرگی کشیده بود و برادرهای خانومه کلی شلوغ کاری کردن. آخر سر هم بابایی مرغ رو داد به کارگرای ساختمون نیمه ساز بغل خونه تا سرشو ببرن.niniweblog.com

بعد هم که اومدیم داخل کلی خندیدیم که یه مرغ فسقلی چکار کرد !!!! حساب کن گوسفند سر میبریدیمniniweblog.comیه جنگ عشیره ای راه میافتاد!!!niniweblog.com

.:: ::.
اتفاقات روزهای بعد تولد
موضوع :
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال شنبه 26 / 6 / 1390 در ساعت 16:37

سلام

حالتون چطوره؟

اومدم تا براتون خیلی مختصر از اتفاقات بعد تولد پندار تعریف کنم.

قبل از اون باید بگم الحمدلله پسرم کم کم داره به شب و روز عادت میکنه و خوابش تنظیم میشه. اوائل شبها زیاد گریه میکرد اما الان دو شبه که بیقراری نمیکنه و فقط بیدار می شه و شیر میخوره اونم بدون گریه و زاری.

بعد از بدنیا آمدن پندار،شنبه شب بابا ابراهیم از عمو علی و عمو اسماعیل و خانواده هاشون  و باباجون دعوت کرد تا به منزل ما بیان و باباجون محمد در گوش پندار عزیزم اذان بگویند. وقتی باباجون شروع به اذان گفتن در گوش پسرکم کردند، قلبم فشرده شد و حس خاصی به سراغم اومد و ناخود آگاه اشکم سرازیر شد.در گوش سمت راست شما اسم پندار و در گوش سمت چپ اسم حضرت جواد (ع) را اعلام کردند(نذر مامان مریم بود که جواد هم در گوش شما  خوانده بشه تا بیمه حضرت جواد (ع) باشی.)

روز یکشنبه 20 شهریور اولین سفر برون شهری پندار عزیزم شکل گرفت. از خرمشهر رفتیم آبادان تا مامانجون رحیمه رو برسونیم خونه.

روزهای بعد هم به سرعت گذشتند تا به روز پنجشنبه رسیدیم. خاله نسیمه و خاله فاطی(خاله های بابا) با مامانجون رحیمه و بی بی (مامان مامانجون رحیمه) برای دیدن شما به خونه ما آمدند. تاعصر پیشمون بودند و شب برگشتند آبادان.

پندار و بی بی (مامان بزرگ بابا ابراهیم):

پندار و بی بی

روز جمعه 25 شهریور نزدیکای ظهر بود که مامانجون رحیمه زنگ زد و گفت امروز تولد خاله فاطی هست و نهار هم چلو کباب درست میکنه و گفت چون مریم عاشق چلوکبابه دلم نیومد شما نباشید. عصر هم که تولد هست پس از الان بیاین آبادان. ما هم سریع حمام کردیم و رفتیم آبادان.

مامانجون برات اسفند دود کردند. و بابا ابراهیم هم زحمت کباب ها رو کشیدند. بعد از نهار هم همه خوابیدند فقط من بیدار موندم تا مبادا شما بیدار بشی و گریه کنی و ملت رو خواب زده کنی. اما شما بر خلاف همیشه آروم خوابیدی و اصلا به هوش نیومدی!!!!

ساعت 6 دیگه همه بیدار شدند و بحث داغ فوتبال و دربی پایتخت نقل مجلس بود. همش دعا میکردم تیم بابایی (استقلال )ببره . شما رو هم سرتا پا آبی پوش کرده بودم تا از بابایی دلبری کنی.

خدا رو شکر تیم بابایی برد و خوشحال بود. بعد از فوتبال هم تولد بود و کیک و شام و هدیه ها...

پای ثابت همه عکسا بودی هر کی عکس میگرفت شما رو بغل میکرد. قربون پسر محبوبم برم من.

آخر شب هم برگشتیم خونه و یک روز خوب و خاطره انگیز برامون ثبت شد.

امروز صبح هم روز دهم تولد شما بود که باید حمام میکردی اما دکترت گفته تا نافش نیفتاده حماش ندید. ما هم اطاعت امر کردیم. ده روزگیت مبارک مامان. الهی 100 ساله بشی.اینم عکس 10 روزگی پسرم:

پندار 10 روزه

 

 

 

 

.:: ::.
خاطره زایمان
موضوع :
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال سه شنبه 22 / 6 / 1390 در ساعت 21:37

سلام

من دوباره برگشتم.

قبل از هر چیز از همه دوستان و آشنایان که برام پیام گذاشتن و ابراز محبت کردند و تبریک گفتند ممنونم.

اومدم تا خاطره زایمان رو براتون بنویسم.پندار خوابه و من از فرصت نهایت استفاده (شاید هم سوء استفاده ) رو کردم.

شب 5شنبه به دستور دکتر یه سوپ ساده قبل از ساعت 7 شب خوردم (سوپ رو خودم درست کردم تا لذت آخرین آشپزی قبل زایمان رو چشیده باشم). بعد هم همراه بابا ابراهیم دوتایی رفتیم آبادان تا هم یکی دوساعت باهم تنها باشیم هم آخرین بیرون رفتن دونفره مون داشته باشیم . مامانم و مامان ابراهیم هم خونه موندند.

niniweblog.com

رفتیم آبادان پاساژ کادوس 3 برای خرید از مغازه ای که زن عمو نسرین(زن عمو اسماعیل) اونجا کار میکرد،و چند تا مجسمه فروهر و ... خریدیم. بعد هم یک گشتی تو پاساژ زدیم و برگشتیم سمت خرمشهر. تو راه هوس آب میوه کردم و به بابا ابراهیم گفتم از اون آبمیوه قدیمی ها که بسته بندی اش آلومینیومی بود میخوام!زبان

بابا ابراهیم  هم زحمت کشید و برام تهیه کرد.برگشتیم خونه و مامان اینا شامشون رو خوردند.و منم حمام کردم و چندتا عکس یادگاری با مامان اینا گرفتیم. بعد هم اومدم پست قبل زایمان رو تو وبلاگ نی نی گذاشتم و خوابیدم.صبح ساعت 5:30 دقیقه بیدار شدیم و راهی بیمارستان شدیم. حالت عجیبی داشتم توی راه به آسمون نگاه میکردم و دعا میکردم البته نه برای خودم. فقط برای سلامت نی نی دعا کردم .من از بچگی عادت دارم هر وقت دعا میکنم به ستاره ها نگاه میکنم. آسمون خیلی قشنگ و پر ستاره بود.توی دلم آرزو کردم این آخرین باری نباشه که آسمون زیبای خدا رو با اینهم گوهر شبچراغ میبینم البته اونم نه برای خودم ، فقط بخاطر وجود نازنین پندار که میخواستم لذت در آغوش کشیدنش رو حس کنم . من عاشق آسمون شب هستم چون همیشه تو خودش یک عالمه رمز و راز داره.

niniweblog.com

رسیدیم بیمارستان و من لباس هامو تحویل مامان دادم و به دستم آنژیو کت و سرم وصل کردند. ساعت 8 من رو به بخش منتقل کردند و ساعت 11 دکتر برای ویزیت آمدند. ساعت 11:30دقیقه من به اتاق عمل رفتم و دوتا سه دقیق بعد بیهوش شدم.

پندار عزیزم با قد 50 سانتی متر و وزن 2900 گرم و دور سر 33 سانتی متر و رنگ پوست صورتی به دنیا آمد.

ساعت 12:30 دقیقه به حالت نیمه هوشیار حس میکردم که چند نفر دنبال تختی که روش خوابیدم دنبالم میدوند. دستم رو بالا بردم و تکان دادم اما صدا نداشتم .احساس کردم دارم گریه میکنم و بعد که از اطرافیان پرسیدم گفتند به پهنای صورت اشک میریختم.(این عادت رو از بچگی دارم که تو خواب اغلب گریه میکنم) دیگه چیزی یادم نمیاد تا موقعی که حس کردم از تختی به تخت دیگه منتقل شدم . نکته جالب اینجاست که در اون حالت گیجی کاملا متوجه پندار بودم که اطرافیان در حال عکس گرفتن از صورت ماهش بودند. توی اون حال نزار با تمام قوا صدامو بیرون دادم که از بچه ام عکس نگیرین فلش چشماشو اذیت میکنه.

کم کم هوشیاری ام کامل شد و متوجه شدم خاله نعیمه (خاله بابا ابراهیم ) اومده عیادتم.

بعد هم پندار گلم رو بهم دادند تا شیر بخوره . یک ساعت بعد که دوباره گرسنه بود نتونست درست شیر بخوره و پرستار بخش دستور بستری شدنش تو اتاق نوزادان رو داد. شب خوابم نمیرفت و از پرستار خواهش کردم تا با ویلچر برم کنار پسرم. و ایشون هم قبول کردند. رفتم و دیدم مشکلی نداره. روز جمعه دکتر برای ویزیت اومدند  و اجازه ترخیص منو دادند ما ساعت 2 بعد از ظهر برگشتیم خونه.

niniweblog.com

از اونجا که هیچ وقت همه چی عالی پیش نمیره و همیشه یک مشکل وجود داره من فراموش کردم به پرستاران اعلام کنم که پوستم به چسب زخم حساسه و جای چسب های آنژیوکت دستم کهیر وحشتناکی زده که هنوز هم به قوت خودش باقیه.

این  بود خاطره من.....

اتفاقات دیگه ای هم افتاد (بعد ترخیص) که در فرصت بعدی براتون میگم. فکر کنم این طولانی ترین پست وبلاگ اقا پندار گل گلاب شده.

.:: ::.
تولد یک فرشته (از زبان بابایی)
موضوع :
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال سه شنبه 22 / 6 / 1390 در ساعت 11:31

سلام

من پدر یک فرشته آسمانی هستم که در ساعت 12:30 دقیقه روز پنجشنبه هفدهم شهریور ماه سال 1390 خورشیدی، مطابق با نهم شوال 1432 هجری قمری و هشتم سپتامبر 2011 میلادی افتخار ملقب شدن به واژه مقدس پدر نصیبم شد.

پندار رضوانی باغبادرانی با قد 50 سانتی متر، وزن 2900 گرم و دور سر 33 سانتی متر فرشته آسمانی من و مامان مریم  است که با عمل سزارین توسط خانم دکتر پروین آرین در بیمارستان ولیعصر(عج) خرمشهر قدم به چشمان من و مامانی گذاشت.

پندار رضوانی باغبادرانی

قدومت گلباران بابایی، زندگی ات سراسر پر افتخار.....

مامان مریم به زودی میاد و براتون از اتفاقات بعد دنیا امدن پندار تعریف میکنه.

 

 

.:: ::.
پایان انتظار
موضوع :
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال چهارشنبه 16 / 6 / 1390 در ساعت 18:13

سلام آلبالو

حالت خوبه مامانی؟ 

 یه حس غریبی دارم فردا صبح قراره برم بیمارستان برای بستری شدن و به دنیا اومدن ستاره آسمون زندگی ام یعنی شماniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

 خدا صلاح ندونست که شما طبیعی دنیا بیای و باید با عمل سزارین به این دنیا پا بذاری. البته از هرچی بگذریم این تولد زود هنگام شما از این نظر که نیمه اول سال دنیا میای برای شرایط تحصیلی ات بهتر شد.

 

اومدم پست آخر قبل دنیا اومدنت رو بذارم و بهت بگم مامان خیلی دوستت داره ، توی این مدت گاهی شرایط بد و دردناکی رو تحمل کردم و روز به روز شماره کردم تا به فردا برسم. میخوام بهت بگم اگر مامان باشم یا نباشم نی نی خوبی باش و برای مامان و بابا عزیزه  مایه افتخار باش و بدون ما عاشقتیم.

فردا روز بزرگی تو زندگی بابا و مامانه و فردا انتظار همه به پایان میرسه و معمای پینگیل حل میشه و همه متوجه میشن پینگیل دخترهniniweblog.comیا پسرهniniweblog.comو از اسم قشنگش هم رونمایی میشه و من از یه راز سربه مهر 9ماهه پرده بر میدارم البته همراه بابایی یه تشکر ویژه هم از همه دوستای نی نی سایتی دارم که با محبتشون منو تنها نذاشتن و همراه خوبی تو این دوران بودند تک تک شون رو مثل خواهرای نداشته ام دوست دارم.niniweblog.com

ازشون میخوام برام دعا کنند تا شما سالم و بدون هیج مشکلی دنیا بیای.

میدونی یه حس غریبی دارم من دلم برا تکونایی که تو دلم میخوردی تنگ میشه .ان شالله اگر خدا بخواد و من زنده بمونم پست بعدی اعلام تولد شما و گذاشتن عکس خوشگلت میشه عزیزم .

به خدا می سپارمتniniweblog.comمامان باشم یا نباشم همیشه دوستت دارمniniweblog.com

.:: ::.
همه چی آروم نیست!!!!!!
موضوع :
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال دوشنبه 14 / 6 / 1390 در ساعت 11:03

سلام عزیز مادر

نمیدونم از کجا و چطوری شروع کنم. همه چی رو به هم ریختی(شهر رو به هم ریختی دیگه چی می خوای؟ یه تک پاهم با ما راه نمیای) همه برنامه های مارو خراب کردی. آخه نی نی اینقدر شیطونو عجول میشه؟

جونم برات بگه دیروز بابا رضا به حساب اینکه شما هفته دیگه دنیا میای رفت تهران.و گفت تا هفته دیگه برمیگردم. دایی مجید هم تازه دیروز عازم زنجان شدن برای مسابقات تنیس. همه فک و فامیل روی هفته دیگه برا اومدن شما برنامه ریزی کردند.اما.....niniweblog.com

اما دیروز که ما رفتیم هزینه جراح و متخصص بیهوشی رو پرداخت کنیم خانم دکتر گفتند : چون وضع قرار گیری نی نی شما افقیه و هر لحظه امکان شروع زایمان هست باید هر چه زودتر به دنیا بیاریمش و در کمال ناباوری گفتند فردا بیاین بیمارستان بستری بشین!!! وای منو بابایی برق از کله مون پریدniniweblog.com

گفتیم خانوم دکتر ما برا هفته دیگه برنامه ریزی کردیم و برامون قابل هضم نیست فردا نی نی دنیا بیاد.خانوم دکتر گفتند اینجا دیگه برنامه ریزی شما اصلا فایده نداره نی نی هر وقت خودش دلش بخواد دنیا میاد و ما نباید تعلل کنیم. میبنی تورو خدا بابا رضا رفت ،دایی مجید نیست مامانجون رحیمه ات اصفهانه فقط منو مامان اقدس هستیم. کلی خواهش کردیم تا نوبت بیمارستان رو برای سه شنبه شب انداختند. بعد هم رفتم تا برای بیهوشی مشاوره بشم و هزینه شو پرداخت کنم. و بعد از همه اینکارها رفتیم آبادان برا خرید مواد غذایی، سبزی کوکو و لوبیا و بادمجان و.... .شام هم مهمون بابا محمد بودیم و برگشتیم خونه . اما تازه کار من شروع شد چون باید با کمک مامان اقدس سبزی پاک میکردم و میشستم و خورد میکردم . لوبیا ها رو هم شستیم و خورد کردیم تا این کارهارو انجام دادیم شد ساعت ٢ بامداد! اما از فرط خستگی و فکر و خیال خواب از چشمم فرار کرده بود.niniweblog.com

 به مامان رحیمه و خاله اعظم هم خبر دادیم تا برنامه ریزی برا اومدنشون رو انجام بدن.niniweblog.com

یه مورد خیلی جالب که پیش اومده اینه که شما مثل مامان تابستونی هستی و مثل بابا روز تولدت روز هفدهم ماه هست.

از خدا میخوام سالم و سرحال بیای تو بغلم و اینکه بهم توان بده تا مادر خوبی برات باشم.niniweblog.com

.:: ::.
هورااااااااااااااا
موضوع : روزانه ها
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال جمعه 11 / 6 / 1390 در ساعت 18:25

سلام عزیزکم

حالت چطوره؟

امروز بعد از چند روز غیبت اومدم بگم مامانی و بابایی از تهران اومدند. دایی مجید هم قرار بود باهاشو بیاد که برای مسابقات تنیس روی میز اتتخاب شده و باید بره زنجان و از همونجا میاد.مامان شنبه باید برم دکتر و سونوگرافی آخرم رو ببرم تا دکتر نظر نهایی شو برا زایمان بهم بگه.

این روزا دیگه اصلا آروم و قرار نداری و همش در حال تکون خوردنی،یه موقع ها که از شدت تکون ها منو نگران میکنی و من کلی میترسم که خدای نکرده آسیبی نبینی.

راستی یه خبر خوب، خاله اعظم -خاله مامان- قرار شده اگر بتونه برا دنیا آمدن شما بیاد. دعا کن شرایط مهیا بشه تا بیان.

فردا باید با مامانی و بابایی برم فروشگاه یک عالمه خرید کنم چون هم مهمان داریم برا تولد شما هم  تا یه مدت نمیتونم برم خرید

خیلی دوستت دارم مامانی دلم برات خیلی تنگ شده

.:: ::.
افطاری
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال جمعه 4 / 6 / 1390 در ساعت 11:29

سلام مامان جان

حالت چطوره؟

امسال ماه مبارک رمضان من که از روزه گرفتن محروم بودم،بابایی گفت دوست داشتم امسال هم یه مهمونی افطاری کوچک داشته باشیم اما جور نشده بود تا دیشب.

چند روز پیش دوست بابایی زنگ زد و گفت ما پنجشنبه شب میایم خونتون. ما هم خوشحال شدیم که بعد از مدتها مهماندار شدیم. بابایی قبلش زحمت کشید و خونه رو تمیز و مرتب کردniniweblog.comمن واقعا ازش ممنونم که کلی کمک بوده برام تا الان.

برای شام هم مهمونامون گفتن سالاد ماکارونی درست کنید. ما هم یه سفره کوچیک و خیلی ساده اما صمیمی انداختیم و دور هم یه شام و افطار صرف کردیم .niniweblog.com

وسایل سیسمونی شما رو که دیدن خیلی خوششون اومد و کلی برات ذوق کردند و دوباره بحث حدس زدن جنسیت شما اومد وسط ، اما به نتیجه خاصی نرسیدند. آخر شب هم رفتند و ما دوباره تنها شدیم.

اما این تنهایی زیاد طول نمیکشه مامان جان. چند روز دیگه مامانی و دایی مجید میان و از تنهایی بیرون میایم.niniweblog.com(بابایی به مامان اقدس زنگ زد و گفت بذارین ماه رمضون تمام بشه و بعد بیایین که اذیت نشید از  گرمای اینجا. بخاطر همین تا حالا نیومدند.)

راستی دیشب بابایی خواب شما رو دیده بود و جالب اینه که صورت ماهت رو هم تو خواب دیده بود کلی ذوق کرده بود صبح که برام تعریف میکرد. خوش بحال بابایی که هم براش دلبری میکنی هم تو خواب براش رخ مینمایی.

 

این روزای آخر واقعا اذیت میشم هم دنده هام درد دارن هم خوابم آشفته شده و اکثر ساعات شب رو بیدارم. اما همه اینا به دیدن روی ماهت تا چند روز دیگه می ارزه. الهی بدون هیچ مشکلی قدم به این دنیا بگذاری و همه این اتفاقات بشه خاطرات شیرین این دوران.niniweblog.com

عسلکم خیلی میخوامت.

 

.:: ::.
ضربان قلب من
موضوع : روزانه ها
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال پنجشنبه 27 / 5 / 1390 در ساعت 11:56

سلام عزیزم

یکی از دوستام برای وبلاگ نی نی اش صدای قلب نی نی رو گذاشته بود با خودم فکر کردم ابتکار جالبیه منم همین کار رو انجام بدم . دفعه آخری که رفتم مطب برا ویزیت هفتگی از خانوم دکتر خواهش کردم با موبایل برام صدای قلب نازنینت رو ضبط کنه و ایشون هم قبول کردند. بعد هم اونو تبدیل به کد جاوا کردم و گذاشتم تو وبلاگت . این همون صداییه که گفتم بابایی مرتب گوش میده. اومدم بگم ضربان قلب من طنین تپش قلب نازنین تو عزیز دله همین

باباو مامان عاشقانه دوستت داریم

 

.:: ::.
(پست ثابت وبلاگ) اول دفتر به نام ایزد دانا
موضوع :
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال يکشنبه 14 / 12 / 1390 در ساعت 23:31

سلام

نمیدونم چطوری شروع کنم ؟

یه حس غریبی دارم ، حسی که تازه درکش کردم ، یه حس پاک و مقدس یه حس لطیف.........

حس مادر شدن.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

سه سال از ازدواجمون میگذره .

بذار اول خودمون رو معرفی کنم. من مامان مریم هستم وبابایی توکوچولوی ناز،باباابراهیمه.

ما با عشق ازدواج کردیم و تصمیم گرفتیم هر وقت توان پدر و مادر شدن رو توی خودمون حس کردیم این مسئولیت عظیم رو بپذیریم. من همراه خانواده ام تهران زندگی میکردم ، و بعد که با بابایی آشنا شدم و ازدواج کردم به آبادان اومدم . یکسال بعد اومدیم خرمشهر تا بابایی به محل کارش نزدیکتر باشه.

خیلی ها بهمون ایراد گرفتند که چرا زود نینی دار نمیشیم. خیلی ها هم پیش خودشون فکر کردند شاید ما مشکلی داریم. اما خدا رو شکر ما همون موقع که برای  پدر و مادر شدن اقدام کردیم نتیجه گرفتیم.

مامان مریم از یک خانواده ۴ نفره است ،که بابایی محمد رضا و مامانی اقدس و دایی مجید هم اعضای دیگه اون هستند.

دایی مجید مجرده ۶ سال از مامان مریم کوچکتره و ماه آخر خدمت سربازیشو میگذرونه.

بابا ابراهیم هم از یک خانواده ۶ نفره است که ، بابا جون محمد مامان جون رحیمه عمو علیرضا عمو افشین و عمو اسماعیل اعضای دیگه اون هستند.

عمو ها همه ازدواج کردند ؛

عمو علیرضا اسم همسرش خاله تارا و دختر نازش آتوسا گلیه.

عمو افشین اسم همسرش زن عمو ریحانه و دختر نازش بهار خانوم نازه.

عمو اسماعیل هم که تازه عقد کرده و اسم همسرش زن عمو نسرینه.

الان که دارم این مطالب رو مینویسم هیچ کس بجز من و بابایی از وجود تو گل قشنگ خبر نداره .

بابایی گفته فعلا به کسی نگیم تا بعد.... فردا نوبت دکتر دارم . اسم خانوم دکتر هم زهره داوودی مقدم است.

من روز پنجشنبه ۱۴ بهمن ماه ۱۳۸۹ شمسی ،مطابق با ۲۹ صفر ۱۴۳۲ قمری و سوم فوریه ۲۰۱۱ میلادی متوجه شدم که باردارم . روز غریبی بود حس غریبی داشتم روز شهادت امام رضا (ع)بود و قبل از گرفتن جواب آزمایش دلم لرزید توی دلم از امام رضا خواستم به حق پسرش جواد الائمه بهم فرزند عطا کرده باشه. وقتی پزشک آزمایشگاه بهم تبریک گفت از خوشحالی رو پام بند نبودم .

فردای اون روز بابایی برام یه دسته گل زیبا خرید همراه با یه عالمه خوراکی مثل پفک و بستنی و از این جور چیزا و گفت اینا توی خونه باشه که اگر هوس کردی بخوریتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

مامانی یکم شکمو ام اشتهام قبلا زیاد بود حالا دیگه خدا به فریاد برسه . فکر کنم تو هم مثل مامان شکمویی آره؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 این دسته گلیه که بابا به مناسبت وجود تو برای مامان گرفت:

نگاه کن مثل خودت قشنگهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد:

اینم اون پفکیه که بابا برای مامانی خرید، البته من قبل از اینکه تو ، توی وجودم جوونه بزنی هم زیاد هله هوله خور بودم اما این یه چیز دیگه است. 

 

٢٠/١١/١٣٨٩

سلام

نی نی گل مامان حالت چطوره؟

امروز بابایی زحمت کشید ساعت هفت و نیم صبح رفت برا مامانی وقت دکتر گرفت. مامانی هم که این روزها یکمی تنبل شده ساعت ۹ از خواب پاشد. بعد بابایی ساعت یازده و نیم اومد دنبالش و بردش دکتر....

خانم دکتر گفت نیازی نیست پیش من دیگه بیایی مگه اینکه خدایی نکرده مشکلی برات پیش بیاد. گفت باید بری پیش ماما تا برات پرونده تشکیل بده. مامانی هم رفتم پیش ماما. چشمت روز بد نبینه چه مامای بد اخلاقی بود. منم تصمیم گرفتم دیگه پیشش نرم و از مسئول آزمایشگاه آدرس یه خانم مامای خوش اخلاق رو گرفتم . عصری میرم پیشش ببینم چطوریه. در ضمن فردا دوتا آزمایش خون دارم و پس فردا هم یدونه وقت گرفتم که انجامشون بدم . حالا هم اومدم خونه تا نهار درست کنم . این جوری پیش بره همه خون مامانی میره تو شیشه .

سلام عزیز دل مادر

دیروز صبح ساعت ۷ رفتم آرمایشگاه تا یه آزمایش چکاب ازم بگیرند. بعد از اینکه آزمایشگه کلینیک ازم نمونه خون گرفت تازه باید میرفتم آزمایشگاه سلامت تا اونجا تست اچ آی وی و قند خون و قند بارداری هم بدم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتا ساعت ۱۰ درگیر آزمایش بودم و بعد از آزمایشگاه اومدم بیرون. وای چه هوای دل انگیزی بود آفتاب داشت میتابید و از طرف دیگه یک رگبار بسیار زیبا هم در حال بارش بود.

اومدم زیر بارون ایستادم و برات دعا کردم. و بعد هم اومدم خونه و یک لازانیای خوشمزه درست کردم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

همونطور که گفتم این روزها بر خلاف عادت همیشگی ام ظهر ها میخوابم  و خیلی زود خسته میشم. عصر با یک صدای خیلی شدید از خواب پریدم و دیدم تگرگ خیلی زیبایی در حال باریدنه.اومدم بیرون و به خدا گفتم خدایا داری قدمهای کوچولوی منو نقل بارون میکنی.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

٢١/١١/١٣٨٩

امروز دوباره باید ساعت ۷ صبح میرفتم آزمایشگاه با چه سختی بیدار شدم و با بابایی رفتیم آزمایش گروه خون و تعداد گلوبولهای قرمز خون هم دادم و اومدم خونه بابایی برای صبحانه آش صبحانه گرفته بود. آش صبحانه مخصوص آبادانه و خیلی خوشمزه است. نهار رو هم درست کردم و اومدم تا اتفاقات دیروز و امروز رو بنویسم.  

.:: ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


صفحه قبل 1 ... 6 7 8 9 10 11 12 صفحه بعد


.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.