سلام به همه دوستان و عزیزان
سال نو مجدد مبارک
خدمت شما عزیزان همراه عارضم که ما امسال بخاطر عروسی عمو اسماعیل برنامه سفر نداشتیم، اما بعد از عروسی ، بابا رضا ما رو با خودشون راهی سفر کردند.
مقصد ما کرمانشاه بود بین راه متوجه شدیم عمو افشین هم داره میره کرمانشاه، هماهنگ شدیم و باهم ادامه مسیر رو طی کردیم .
دایی مجید یه دوست داره که تو خوابگاه باهم هستند و منزلشون اسلام آباد غربه .
با ایشون تماس گرفتیم و آقا سعید ما رو دعوت کردند خونه شون.مامان آقا سعید برامون خورش خلال درست کرده بودند.خیلی خانواده مهربون و مهمان نوازی بودند:

بقیه رو در ادامه مطلب ملاحظه کنین:
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 17 / 1 / 1391 ] [ 20:59 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :رویداد های خاص ]
[
سلام گل مادر
روز اول فروردین برای تبریک سال نو رفتیم خونه مامان جون رحیمه.
خیلی بیتابی و گریه زاری کردی،طوری که همه کلافه شده بودند.من هر کاری کردم آروم نمیشدی.
عصر برگشتیم خونه و بعد از اینکه از خواب بیدار شدی دوباره گریه رو از سر گرفتی.
گذشت تا فردای اون روز ، یعنی دوم فروردین ماه سال1391 و من به دندونات شک کردم.
آروم دهنت رو باز کردم و دیدم که بعلهههههههههههه دندونای پیشین سری دوم (کنار هر دوتا دندون پیشین بالا) لثه نازنینت رو شکافتند و بیرون اومدند.
مبارک باشه گلم
[ چهارشنبه 16 / 1 / 1391 ] [ 11:40 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :رویداد های خاص ]
[
سلام عزیزم
سال نو مبارک
چقدر سال خوبی میشه امسال بخاطر حضور زیبای تو در کنار سفره هفت سین..gif)
سال 1391 معادل شده با سال اژدها 
البته ما ایرانی ها به سال اژدها میگیم سال نهنگ 
لحظه سال تحویل پسرم تو بغل مامان و بابا داشتی میخندیدی.امیدوارم تا آخرین لحظه سال لبت پر خنده باشه.

امیدوارم سال جدید پر باشه از خوبی و خوشی و برکت برای همه ایرانی ها در هر کجا که هستند.
عزیز مادر سلام
کم کم بوی بهار تو کوچه ها پیچیده،اما ننه سرما هنوز داره سماجت میکنه که یک بار دیگه بارو بندیلش رو پخش و پلا کنه.اما مطمئنم عمو نوروز مجبورش میکنه تا فردا دمش رو بزاره رو کولش و بره تا سال دیگه.
امسال با همه خوب و بدش داره تمام میشه.سال نود رو هم دوست داشتم هم دوست نداشتم.
بخاطر تولد تو عزیز نازنین این سال تو ذهنم خاطره خوب بجا گذاشته و سالی تکرار نشدنی در زندگی مامان شده.به امید روزهای روشن و دوست داشتنی نفس میکشم.
از خدا خواستم به من یارای این رو بده که بتونم در تربیت گل باغ زندگی ام موفق باشم.
از خدا خواستم بابا ابراهیم روز به روز پله های ترقی رو طی کنه و برسه به جایی که خیالش از نظر تامین رفاه و آینده شما راحت باشه .
از خدا خواستم دوستای گلم (مامان دوست جونی های شما) هر چی از خدا میخوان بگیرند و دلشون همیشه شاد باشه .
یادش بخیر پارسال شما تو دل مامانی بودی و من عکس سونو گرافی شما رو داخل سفره گذاشتم.
یادش بخیر برات 2تا ماهی گرفتم ...
چقدر زمان به سرعت میگذره
گاهی دلم میخواد اینقدر عمر از خدا بگیرم که شاهد موفقیت دلبندم تو زمینه تحصیل و زندگی اش باشم و گاهی دلم میخواد همه عمر من اگر هزار سال باشه تو یک نفس خلاصه بشه و به عمر نازنین تو اضافه بشه.
گاهی دلم میخواد همین قدر کوچولو بمونی و از دغدغه دنیای آدم بزرگا بی خبر باشی و گاهی دلم میخواد بزرگ بشی و تکیه گاه من باشی.
گاهی دلم میخواد راحت بخوابی و من هم یک ساعت خواب بدون استرس داشته باشم و گاهی میخوام تا صبح بیدار بمونم و به چهره ماهت نگاه کنم.
امروز وقتی داشتی میخندیدی زدم زیر گریه و هزار هزار هزار بار خدا رو شکر کردم بخاطر وجود نازنینت،مامانی عاشقتم.
امروز با تموم شدن خونه تکونی یه سر رفتم تو گنجه دلم سر زدم و دیدیم یکم گرد وغبار و ناراحتی توش خونه کرده چشمامو بستم و همه رو ریختم بیرون. دلم شد آینه آینه
گفتم خدایا هر کی به ما خوبی کرد دلش رو شاد کن
هر کی به ما بدی کرد واگذار به خودت خدا. اگر روزی سرش تلافی کردی آگاهش کن که (به اصطلاح)از کجا خورده.
عزیز مهربونم ان شالله پست بعدی عکس شما و سفره هفت سین
سلام مامانی
عکس های چهارشنبه سوری رو برات تو این پست میزارم :
پندار و پوریا و پارسا همراه آتوسا گلی

ادامه مطلب
[ پنجشنبه 25 / 12 / 1390 ] [ 11:50 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اولین ها ]
[
سلام گل مادر
امروز آخرین سه شنبه ساله.طبق آیین کهن ایران زمین مردم ما شب چهارشنبه آخر سال دور هم جمع میشند آجیل می خورند قاشق زنی میکنن و از روی آتش میپرند.
گلم اجداد ما همه زرتشتی بودند و یکتا پرست و آتش رو مقدس می دونستند.همونطور که الان ما مسلمانها آتش رو از مطهرات میدونیم.
آتش مظهر گرما و نور و حرارت و شوق زندگیه.ما وقتی از روی آتش میپریم یه جمله معروف داریم که میگیم :
زردی من از تو سرخی تو از من (خطاب به آتش). معنی اش هم اینه که اگر رخسار من زرد و رنجوره مال تو؛و سرخی و شادابی تو مال من.
بعضی ها هم رسم دارن آش می پزند. و بعضی ها رشته پلو.
عصر میریم پیش عمو رضا(دوست بابا)تا در مراسم چهارشنبه سوری شرکت کنیم .
یادش بخیر پارسال شما تو دل مامان بودی و من نمی تونستم از روی آتش بپرم.صبر کردم آتش که کوچولو شد رفتم روش قدم زدم ههههههههههه

.
عمو رضا امسال از تهران کلی ترقه و فشفشه و سیگارت خریده.اما چون خواسته از دست من راحت بشه یه بسته سیگارت مخصوص مامانی خریده تا من به مهمات و ادوات محترقه اونها ناخنک نزنم
.
آخه مگه من نی نی ام سیگارت بندازم .
[ سه شنبه 23 / 12 / 1390 ] [ 16:35 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اولین ها ]
[
سلام عزیزم
تربچه خان حالت چطوره؟
عزیزم اکثرا مامانای خوب نی نی هاشون رو میبرن آتلیه کودک تا عکس های قشنگ بگیرند و یادگاری داشته باشند.
من شما رو آتلیه نبردم به چند دلیل...
اما خودم یه آتلیه خونگی درست کردم و از شما عکسهای هنری گرفتم.امیدوارم سلیقه مامان رو دوست داشته باشی و بدونی من نهایت تلاشم رو برای خوشحالی شما انجام میدم.
عکسها رو تو ادامه مطلب ببینید:
ادامه مطلب
[ سه شنبه 23 / 12 / 1390 ] [ 13:00 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اولین ها ]
[
سلام جیگر گوشه
خوبی تربچه خان؟
دیگه کم کم رفتی تو زمره کباب خورا.سومین دندون خوشگلت روز 19 اسفند(پیشین بالا سمت چپ) و چهارمین دندون خوشگلت 20اسفند (پیشین بالا سمت راست) جوانه زدند و روی لثه کوچولوت خودنمایی میکنن.
مبارک باشه عزیزم 
[ يکشنبه 21 / 12 / 1390 ] [ 9:40 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اولین ها ]
[
سلام سلام سلام
خوبی عزیزم؟
فدای تو بشم که واکسن زدی و اینقدر صبورانه درد رو تحمل کردی و الکی داد و قال نکردی.
وزن شما:9کیلو و300گرم
قد 67 سانتیمتر
امروز شش ماه از روزی که خدا تو رو به دستان مامان هدیه کرده میگذره.لحظه لحظه این شش ماه برام شیرین بوده چون تو رو دارم.
امروز وقتی خوابیده بودی فیلم روز تولدت رو نگاه کردم و کلی اشک ریختم.به صورت ماهت نگاه کردم و خدا رو برای هزارمین بار شکر کردم.
مهارت های پسرم در این ماه:
وقتی رو سینه میزارمش به جلو خیز برمیداره.
کاملا مفهوم غریبه و آشنا رو درک میکنه.
مشخص شده که راست دسته (هر چیزی میبینه دست راستشو میاره جلو تا بگیره).
و کلمه جدیدی که یاد گرفته دده است (یعنی به من توجه کن)وقتی نگاهش نمی کنیم میگه دده تا نگاهش کنیم .
و از همه مهم تر اینکه میتونه بشینه.
اینم عکسهایی از شب و روز شش ماهگی اش:
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 17 / 12 / 1390 ] [ 20:36 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :رویداد های خاص ]
[
در آخرین روزهای زمستان
و در آستانه 6ماهگی،همراه با قاصدک های بهاری،نرم و آرام بر زمین نشستی
"مسند بزرگان تکیه گاهت".

[ دوشنبه 15 / 12 / 1390 ] [ 12:17 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :اولین ها ]
[
سلام
نمیدونم چطوری شروع کنم ؟
یه حس غریبی دارم ، حسی که تازه درکش کردم ، یه حس پاک و مقدس یه حس لطیف.........
سه سال از ازدواجمون میگذره .
بذار اول خودمون رو معرفی کنم. من مامان مریم هستم وبابایی توکوچولوی ناز،باباابراهیمه.
ما با عشق ازدواج کردیم و تصمیم گرفتیم هر وقت توان پدر و مادر شدن رو توی خودمون حس کردیم این مسئولیت عظیم رو بپذیریم. من همراه خانواده ام تهران زندگی میکردم ، و بعد که با بابایی آشنا شدم و ازدواج کردم به آبادان اومدم . یکسال بعد اومدیم خرمشهر تا بابایی به محل کارش نزدیکتر باشه.
خیلی ها بهمون ایراد گرفتند که چرا زود نینی دار نمیشیم. خیلی ها هم پیش خودشون فکر کردند شاید ما مشکلی داریم. اما خدا رو شکر ما همون موقع که برای پدر و مادر شدن اقدام کردیم نتیجه گرفتیم.
مامان مریم از یک خانواده ۴ نفره است ،که بابایی محمد رضا و مامانی اقدس و دایی مجید هم اعضای دیگه اون هستند.
دایی مجید مجرده ۶ سال از مامان مریم کوچکتره و ماه آخر خدمت سربازیشو میگذرونه.
بابا ابراهیم هم از یک خانواده ۶ نفره است که ، بابا جون محمد مامان جون رحیمه عمو علیرضا عمو افشین و عمو اسماعیل اعضای دیگه اون هستند.
عمو ها همه ازدواج کردند ؛
عمو علیرضا اسم همسرش خاله تارا و دختر نازش آتوسا گلیه.
عمو افشین اسم همسرش زن عمو ریحانه و دختر نازش بهار خانوم نازه.
عمو اسماعیل هم که تازه عقد کرده و اسم همسرش زن عمو نسرینه.
الان که دارم این مطالب رو مینویسم هیچ کس بجز من و بابایی از وجود تو گل قشنگ خبر نداره .
بابایی گفته فعلا به کسی نگیم تا بعد.... فردا نوبت دکتر دارم . اسم خانوم دکتر هم زهره داوودی مقدم است.
من روز پنجشنبه ۱۴ بهمن ماه ۱۳۸۹ شمسی ،مطابق با ۲۹ صفر ۱۴۳۲ قمری و سوم فوریه ۲۰۱۱ میلادی متوجه شدم که باردارم . روز غریبی بود حس غریبی داشتم روز شهادت امام رضا (ع)بود و قبل از گرفتن جواب آزمایش دلم لرزید توی دلم از امام رضا خواستم به حق پسرش جواد الائمه بهم فرزند عطا کرده باشه. وقتی پزشک آزمایشگاه بهم تبریک گفت از خوشحالی رو پام بند نبودم .
فردای اون روز بابایی برام یه دسته گل زیبا خرید همراه با یه عالمه خوراکی مثل پفک و بستنی و از این جور چیزا و گفت اینا توی خونه باشه که اگر هوس کردی بخوری![]()
مامانی یکم شکمو ام اشتهام قبلا زیاد بود حالا دیگه خدا به فریاد برسه . فکر کنم تو هم مثل مامان شکمویی آره؟
این دسته گلیه که بابا به مناسبت وجود تو برای مامان گرفت:

اینم اون پفکیه که بابا برای مامانی خرید، البته من قبل از اینکه تو ، توی وجودم جوونه بزنی هم زیاد هله هوله خور بودم اما این یه چیز دیگه است. ![]()

٢٠/١١/١٣٨٩
سلام
نی نی گل مامان حالت چطوره؟
امروز بابایی زحمت کشید ساعت هفت و نیم صبح رفت برا مامانی وقت دکتر گرفت. مامانی هم که این روزها یکمی تنبل شده ساعت ۹ از خواب پاشد
. بعد بابایی ساعت یازده و نیم اومد دنبالش و بردش دکتر....
خانم دکتر گفت نیازی نیست پیش من دیگه بیایی مگه اینکه خدایی نکرده مشکلی برات پیش بیاد. گفت باید بری پیش ماما تا برات پرونده تشکیل بده. مامانی هم رفتم پیش ماما. چشمت روز بد نبینه چه مامای بد اخلاقی بود. منم تصمیم گرفتم دیگه پیشش نرم و از مسئول آزمایشگاه آدرس یه خانم مامای خوش اخلاق رو گرفتم . عصری میرم پیشش ببینم چطوریه. در ضمن فردا دوتا آزمایش خون دارم و پس فردا هم یدونه وقت گرفتم که انجامشون بدم . حالا هم اومدم خونه تا نهار درست کنم . این جوری پیش بره همه خون مامانی میره تو شیشه
.
سلام عزیز دل مادر
دیروز صبح ساعت ۷ رفتم آرمایشگاه تا یه آزمایش چکاب ازم بگیرند. بعد از اینکه آزمایشگه کلینیک ازم نمونه خون گرفت تازه باید میرفتم آزمایشگاه سلامت تا اونجا تست اچ آی وی و قند خون و قند بارداری هم بدم.
تا ساعت ۱۰ درگیر آزمایش بودم و بعد از آزمایشگاه اومدم بیرون. وای چه هوای دل انگیزی بود آفتاب داشت میتابید و از طرف دیگه یک رگبار بسیار زیبا هم در حال بارش بود.
اومدم زیر بارون ایستادم و برات دعا کردم. و بعد هم اومدم خونه و یک لازانیای خوشمزه درست کردم.
همونطور که گفتم این روزها بر خلاف عادت همیشگی ام ظهر ها میخوابم و خیلی زود خسته میشم. عصر با یک صدای خیلی شدید از خواب پریدم و دیدم تگرگ خیلی زیبایی در حال باریدنه.اومدم بیرون و به خدا گفتم خدایا داری قدمهای کوچولوی منو نقل بارون میکنی.
٢١/١١/١٣٨٩
امروز دوباره باید ساعت ۷ صبح میرفتم آزمایشگاه با چه سختی بیدار شدم و با بابایی رفتیم آزمایش گروه خون و تعداد گلوبولهای قرمز خون هم دادم و اومدم خونه بابایی برای صبحانه آش صبحانه گرفته بود. آش صبحانه مخصوص آبادانه و خیلی خوشمزه است. نهار رو هم درست کردم و اومدم تا اتفاقات دیروز و امروز رو بنویسم.



