.

.

جواهر و زمرد و طلا میخوام چکار کنم با تو واسه دردای خود دوا میخوام چکار کنم با توی ای نور چشام حله همه مشکلام حله دیگه هر چی بخوام حله با تو ای راحت جان حله آرزوی محال حله بهشت جاودان حله بخدا حله شکر خدا حله
ایمیل مدیر : maryam.vahidipour@yahoo.com

آنلاین : 1
بازدید امروز : 67
بازدید دیروز : 178
بازدید هفته گذشته : 757
کل بازدید : 254749

R-G




RSS
POWERED BY
NINIWEBLOG.COM
مادری دارم بهتر از برگ درخت(تقدیم به مامانی اقدس)
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال پنجشنبه 28 / 7 / 1390 در ساعت 19:56

سلام

الان که دارم این مطلب رو مینویسم شما و بابا ابراهیم خواب هستین. خونه خیلی سوت و کوره. دلم گرفته.

مامانی اقدس ساعت ٤ حرکت کرد و رفت تهران.

بنده خدا امروز  پنجاهمین روز از اومدنش یش ما گذشته بود.توی این مدت هر چی زحمت داشتیم گردن مامان بود نه استراحتی نه خوابی هیچی. شب که شما بیدار میشدی پا به پام می نشست تا شما شیر بخوری یا پوشکت عوض بشه و بخوابی، بعد میخوابید. لباسای شما رو که هر روز دو سه بار کثیف میشد می شست.

روزها آثار خستگی و کم خوابی تو چهره اش داد میزد اما وقتی بهش میگفتم استراحت کن میگفت نه من خوبم خسته نیستم.

میخوام یه اعتراف کنم .من یکمی اخلاقم تنده، میدونم یه وقتا دلش رو رنجوندم.خدا منو بکشه اگر ازم به دل گرفته باشه.

وقتی میخواست بره اشک توی چشاش جمع شده بود و منم حال و روزی بهتر از اون نداشتم . مرتب شما رو نگاه میکرد. میدونم دلش از همون لحظه اول که رفت تنگ شده،همونطور که تو برای شعرایی که برات میخوند و بازی هایی که مامانی باهات انجام میداد دلتنگ میشی.

مامان دستات رو می بوسم که نوازشگر خودم و پندار بوده. چشمات رو میبوسم که همیشه مشتاق و نگران من بوده.

پسرم، امروز فهمیدم این که میگن آدم اگر ٦٠سالش هم بشه برا پدر و مادرش بچه است یعنی چی.

دلم از وقتی رفته بهونه میگیره چند بار گریه کردم و چند بار بغضمو فرو خوردم.

خدایا همیشه نگهدار پدر و مادرم باش.

خدایا همیشه به من سلامتی بده تا بتونم برای پسرم مادری مهربون بشم.یه مادر که مثل یه دوست همراز پسرش باشه.

.:: ::.
40روزگی شیرین عسل مامان
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال چهارشنبه 27 / 7 / 1390 در ساعت 13:04

سلام

خوبی گل پسرم؟

دیروز چهلمین روز ولادت تو عزیز مهربون بود. و طبق آیین و سنت ایرانیان روز چهلم دنیا اومدن نی نی ، نی نی رو حمام چله میدن.

من تا اونجایی که میدونم برات از این رسم میگم:

اول مامان نی نی و نی نی حمام  میکنن .وقتی تمام شد آبی که با 40 کاسه (بهتره کاسه چهل کلید باشه )در تشتی ریخته شده و به اون سوره توحید خوانده شده ، روی بدن مامان نی نی و خود نی نی میریزندو چون این آب متبرک به آیات قرآن هست ،قبل از ریختن ،تشت دیگه ای زیر پای مادر میگذارند تا آب به فاضلاب ریخته نشه. اون آب رو پای درخت یا روی خاک میریزند.

امروز عکسهای دیروز (40روزگی ات) رو ویرایش کردم و الان برات اینجا میگذارم . ببخش که دیروز این کارو نکردم مامانی.

اینجا ترسیدی و یه مرتبه قرمز شدی:

آخ جون آب بازی

بعد حمام :

چه کیفی داد حمام کردن!

پندار و لباس های قشنگش بعد حمام:

فرشته ای در هیبت آدم

گنجشک لالا...

یک خواب راحت بعد حمام

 

.:: ::.
خوابیدن مدل چرخشی
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال دوشنبه 25 / 7 / 1390 در ساعت 17:27

سلام قند عسل

مامانی دیگه ماشالله بزرگ شدی و توی خواب کلی تکون میخوری، میچرخی و حتی اگر یکم بیشتر سعی کنی،غلت میزنی.niniweblog.com

دیروز نشستم بالای سرت تا از تکونایی که توی خواب داری عکس بگیرم اینم نتیجه اش:

لالا لالا

.:: ::.
پندار و زمین بازی...
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال دوشنبه 25 / 7 / 1390 در ساعت 17:25

دوباره سلام نور چشم مامانی

از هفته دوم تولدت وقتی بیدار بودی میزاشتمت توی زمین بازیت تا ببینم هوشیاری ات تا چه حده. به وسیله ها نگاه میکردی ولی ذهنت رو زیاد مشغول نمیکردی.

دو هفته بعد کم کم  صدای وسیله های زمینت رو در آوردم و شما دنبال صدا میگشتی.

و حالا دست هاتو میبری بالا تا بگیری شون.

تلاش برای گرفتن

دیروز وقتی ستاره زمین بازیت رو روشن کردم و شروع به خوندن کرد و چراغ هاش روشن شد دیدم داری تلاش میکنی... اومدم جلو تا ببینم این همه تلاش برای چیه و دیدم که دهن کوچولوت رو باز کردی و داری به ستاره نگاه میکنی و چون تلاش برای بلند شدن خودت به نتیجه نرسیده بود توقع داشتی اون ستاره بیچاره از اون بالا بیاد پایین و بره توی دهن مبارک !!! :

بیا پایین بخورمت!!!

.:: ::.
سنگ، کاغذ، قیچی...
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال دوشنبه 25 / 7 / 1390 در ساعت 16:32

سلام

چند روز پیش وقتی داشتی بازی میکردی و دستاتو کشف میکردی یه مرتبه دیدم دستاتو مثل بازی سنگ کاغذ قیچی باز و بسته میکنی زودی دوربین آوردم و این لحظه رو شکار کردم:

سنگ کاغذ قیچی

.:: ::.
حس خوب
موضوع : روزانه ها
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال شنبه 23 / 7 / 1390 در ساعت 20:48

سلامز

خوبی جیگر گوشه؟

امیدوارم توی این یک ماه و هفت روز وظیفه مادری ام رو به خوبی انجام داده باشم.اگر یه موقع ها خسته شدم و یا نتونستم اونطور که باید بهت رسیدگی کنم ازت معذرت میخوام مامانی.niniweblog.com

این چند روز  همش روزها مجبور به تنها گذاشتنت شدم تا برای پیدا کردن خونه با بابا بریم بیرون.niniweblog.com

وقتی برمیگشتم اینقدر دلم برات تنگ شده بود که نمیتونم توصیف کنم. شما هم بهونه مامانو میگرفتی و تا میامدی بغلم آروم میشدی و با اون چشمای نازت مظلومانه نگام میکردی. یه جورایی خجالت میکشیدم نگات کنم چون خیلی عذاب وجدان داشتم.niniweblog.com

جالب اینجاست که بعد اینهمه رفتن و گشتن امروز صاحبخونه راضی شده همین جا بمونیم و اینهمه پرس و جو بیهوده بوده.(خدا رو شکر که مجبور به جابجایی نیستیم چون توی این شرایط واقعا سخته).niniweblog.com

اومدم بگم خیلی حس خوبیه آدم بدونه کسی هست که نفسش به نفس آدم بند باشه . نفس مامان، سعی میکنم بهتر از قبل باشم و بتونم توقعات پسرمو بر آورده کنم .niniweblog.com

زندگی مامان،تا موقعی که دنیا نیومده بودی دلم میخواست زودی دنیا بیای تا صورت ماهت رو ببینم.حالا هم که اومدی دلم میخواد زودی بزرگتر بشی تا باهم دیگه بریم پارک ،گردش،توپ بازی...niniweblog.comز

مامانی عاشقتم .یه موقع ها که خوابیدی با اینکه خیلی خوابم میاد یا کار دارم میشینم و نگاهت میکنم و خدا رو هزاران بار شکر میکنم که یه دسته گل سالم و زیبا بهم داده.niniweblog.com

.:: ::.
دست در دست هم نهیم به مهر
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال پنجشنبه 21 / 7 / 1390 در ساعت 23:22

سلام

 یدونه عکس گرفتم به نظر خودم سرشار از معنی و احساسه.

 اصلا هم خودم این صحنه رو ایجاد نکردم ،خیلی اتفاقی این صحنه رو با گوشی ام ثبت کردم:

دست در ئست هم نهیم به مهر

.:: ::.
یک ماه گذشت
موضوع :
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال شنبه 16 / 7 / 1390 در ساعت 23:32

سلام گل مادرniniweblog.com

زندگی مامان میبینی چقدر زود میگذره امروز شما یکماهه شدی.

پنجشنبه شب شما به اولین عروسی زندگیت دعوت بودی و حسابی تو اون سر و صداهای وحشتناک خوابیدی!! بله خوابیدی و تکون هم نخوردی.

بابایی پیشنهاد داد حالا که توی عروسی و صداهای بلند راحت میخوابی هرشب ارکستر دعوت کنیم خونه و برات جشن بگیریم تا شما راحت بخوابی!niniweblog.comniniweblog.com

امروز صبح برای چکاب ماهانه رفتیم مرکز بهداشت.٣٠روزگی پندار(١٦/٧/١٣٩٠)

دکتر شما رو معاینه کردند،شما رو وزن کردند،قد نازنینت و همینطور دور سرت رو اندازه گرفتند. نتیجه حاصله:

وزن :4300گرم

قد:55سانتی متر

دور سر:58/5سانتی متر 

وزنت ماشالله از بدو تولد 1400گرم اضافه شده،قدنازنینت 5سانتیمتر بلندتر شده،دور سر هم 5/5سانتیمتر بزرگتر شده.

اینم عکس های یکماهگی پسر پسر  قند عسل:niniweblog.com

یکماهگیت مبارک مرد کوچک

  قند عسل

جیگر طلا

.:: ::.
ژستهای بامزه
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال دوشنبه 11 / 7 / 1390 در ساعت 12:38

سلام جیگر طلا خوبی؟

چندتا از عکس های زیباتو برات انتخاب کردم تا اینجا بذارم:

خواب فرشته:

خواب یک فرشته

اوا خواهر!!!:

اوا خواهر

هر کی شکلک در آره شکل عروسک در آره یک دو سه:

هر کی شکلک در آره

دعوا داری؟بزار آستینامو بزنم بالا!!!:

دعوا داری بذار آستینامو بزنم بالا!

دور اتاق در هشتاد روز با مامانی اقدس:

دور اتاق در هشتاد روز

دور اتاق در هشتاد روز (2):

دور اتاق در هشتاد روز 2

کشف حجاب!!!:

کشف حجاب

 

.:: ::.
یک مورد خیلی جالب
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال دوشنبه 11 / 7 / 1390 در ساعت 0:50

عزیزم سلام

دیشب و پریشب اصلا درست نخوابیدی همش بیتابی میکردی. من اصلا ناراحت نیستم که خودم نمیخوابم،فقط ناراحتی ام از اینه که شما اذیت میشی و گریه میکنی.

یک مورد خیلی جالب هست که اومدم اینجا برات بگم:

مامانی در تاریخ ٦/٤/١٣٦١ شناسنامه ام توسط آقایی به نام پرویز آرین در شهر میمه اصفهان تنظیم شد و 29سال و 2ماه و 11روز بعد شما به دست خانوم دکتری به اسم پروین آرین در شهر خرمشهر بدنیا اومدی.

این نکته به نظرم جالب بود برات نوشتم تا ثبت بشه.

یادمه تو یکی از پستهای قبل از تولد شما این عکس رو گذاشته بودم و آرزو کردم زودی دنیا بیای تا این شکلی بشیم حالا به آرزوم رسیدم هوراااااااااااااااا:niniweblog.com

 

.:: ::.
کارهای جالب پندار
موضوع : اولین ها
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال جمعه 8 / 7 / 1390 در ساعت 20:08

سلام جوجه گنجشک مامانزیبا

اومدم تا از کارهایی که انجام میدی برات بنویسم:

زیبا  زیبا زیبا  زیبا زیبازیبا

جونم برات بگه اولین لبخند رو توی بیمارستان به مامان اقدس زدی . و در حال حاضر خیلی واضح لبخند میزنی.

زیبا

گریه هات هم خیلی باحاله زیاد به خودت فشار نمیاری ،چون میدونی من حی و حاضرم و سریع بلندت میکنم  آهنگ گریه هات اینطوریه : اهه اهه eheh eheh همین و نه بیشتر .niniweblog.com

زیبا

یه موقع ها برا خودت صداهای مختلف در میاری .به اینصورت که زبونت رو میگذاری بین لبهات و صدای روشن کردن ماشین تولید میکنی.niniweblog.com

یه وقتها میبینم بی مقدمه جیغ میزنی، بعد که میام نگات میکنم میبینم چنگ زدی تو موهات و داری موهات رو میکشی.

زیبا

موقع شیر خوردن حسابی اول منو نگاه میکنی تا تشخیص هویت بدی. بعد هم دست میندازی موهای مامان رو میکشی تا شیر خوردن بهت مزه بده.

یکی دیگه از کارایی که امروز یادگرفتی و موقع شیر خوردن انجام میدی اینه که با انگشتای کوچولوت لبای مامان رو چنگ میگیری.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com  

راستی یه چیز دیگه: به برکت وجود شما ما دیگه  نیازی به خریدن لامپ نداریم به دو دلیل:

1- با اومدن شما خونه ما حسابی روشن شده

2- خودت برامون با دهنت لامپ تولید میکنی

باعرض معذرت ولی تازگی یاد گرفتی پوشکت رو که باز میکنیم زودی مامان رو خیس میکنی.niniweblog.com

زیبا

یکی دیگه از کارهای شیرینت که از هفته دوم تولدت یاد گرفتی اینه که کف پاهات رو به زمین فشار میدی، کمرت رو بلند میکنی و دنده عقب میری.

دیروز هم یاد گرفتی وقتی میخوابونیمت سر جای خودت یه نیم غلت میزنی اما دمر نمیشی.(همین نیم غلت زدنت هم خیلی زوده).niniweblog.comماشالله مامان هزار ماشالله

زیبا 

شما با نی نی های دیگه فرق میکنی، من هر نی نی رو دیدم یا دستشو مشت میکنه و میخوره،یا شصتش رو میخوره،اما شما انگشت اشاره تو میزاری دهنت و بقیه انگشتات رو میچسبونی به هم تا معلوم نشه انگشتت تو دهنته.

فعلا همین ها تو ذهنمه که برات نوشتم گلم.niniweblog.com

 

 

 

 

 

 

 

 

.:: ::.
هویت پندار
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال پنجشنبه 7 / 7 / 1390 در ساعت 11:26

سلام عشق مامانniniweblog.com

قربون اون چشای نازت که وقتی بیدار میشی تا کلی وقت منو نگاه میکنی و لبخند میزنی.

niniweblog.com 

عزیز دل مامان دیروز شناسنامه ات آماده شد و بابایی زحمت کشید و گرفتش.niniweblog.com

جونم برات بگه شما با کمال افتخار 142 مین پندار نامی هستی که در فهرست اسامی سازمان ثبت احوال اسم اصیلت ثبت شده. تنها چهره معروف همنام شما که هم من ، هم بابایی دوسش داریم بازیگر توانای سینما و تلویزیون آقای پندار اکبری پسر آقای عبدالرضا اکبری هستند که تقریبا هم سن و سال مامانی اند. من از ایشون دعوت کردم تا در صفحه فیس بوک شما نظر بگذارند.

امیدوارم وقتی بزرگ بشی مثل ایشون فرد متشخص و محبوبی بشی.niniweblog.com

شماره ملی شما عزیز نازنین هم 0-078432-182  هست.

مبارک باشه عزیزم . قربون شکل ماهت.niniweblog.com

.:: ::.
شعر باباجون محمد به مناسبت میلاد پندار عزیز
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال سه شنبه 5 / 7 / 1390 در ساعت 17:03

سلامniniweblog.com

عسلم باباجون محمد برای بدنیا آمدن شما یک شعر زیبا سرودنniniweblog.comبرات میگذارم تا یادگاری بمونه:

هفدهم از ماه شهریور رسید

                                 در دل من نور امیدی دمید

سال میباشد نود،با سیصدو هم یک هزار

                                 شد تولد نور چشم من،عزیز گلعذار

مادر او مریم است و باب ابراهیم نام

                                 این پسر ز آنها تولد گشت چون ماه تمام

گفتم ای جان پدر نامش چه باشد در حساب؟

                                 گفت من اندیشه کردم بعد کردم انتخاب

دوست دارم تا که پندارش بنامم ای پدر

                                 گفتمش نیکو بود باشد مبارک ای پسر

حتم دارم او که نامش فکر و اندیشه بود

                                 ایزد منان همیشه حافظ جانش بود

باباجون ازت متشکریم .

 

.:: ::.
عکس
موضوع :
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال سه شنبه 5 / 7 / 1390 در ساعت 0:25

سلام دوستان عزیز

اکثرا گفتین چرا عکسهای واضحی از پندار نگذاشتم . این پندار ما خیلی ماشالله شیطونه وقتی خوابه که عکس نمیگیریم ازش .وقتی هم بیداره اینقدر تکون میخوره که اکثر عکساش تار میشن . این ها رو عجالتا داشته باشین تا بعد.....

پندار

...

پندار

...

پندار

پندار و بابا رضا

.پندار

.:: ::.
ختنه سورون
موضوع :
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال دوشنبه 4 / 7 / 1390 در ساعت 19:10

سلام

عزیز مامان

امروز ژستای خوشگل خوشگل میگرفتی.آدم دلش میخواست درسته قورتت بده.

براتون گفتم که چهارشنبه پسرم حمام کرد و ظهر بابایی تصمیم گرفت که همون روز ختنه بشه.

عصر بابایی و مامان رحیمه رفتند مطب دکتر احمد زاده که از دوستای خانوادگی شون هست،تا ببینند برای ختنه چه وسایلی باید همراه ببرم. لازم به ذکر هست که ما تصمیم داشتیم شما رو ببریم تا  دکتر صفری دوست بابایی ختنه کنند اما دکتر احمد زاده روز تولد شما بیمارستان بودند و گفتند ختنه این شازده به عهده ایشون باشه.بابایی برگشتند و ما آماده شدیم و رفتیم مطب. از اونجا که دکتر آشنا بودند ما دسته جمعی رفتیم داخل مطب و کسی باهامون کاری نداشت.

عمل ختنه شما خیلی راحتتر از اونچه فکرشو میکردم انجام شد.

برای 5شنبه نهارخانواده عمو اسماعیل و عمو علی خونه ما نهار دعوت بودند مامان رحیمه آش رشته براشون درست کرد. عصر هم باباجون محمد کیک خریدند به مناسبت ختنه شدن مرد کوچولوی خونه. اینم عکس کیک ختنه سورون پندار گلم:

 

کیک پندار

 

 

.:: ::.
وقایع اتفاقیه (حمام رفتن پندار)
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال دوشنبه 4 / 7 / 1390 در ساعت 18:56

سلام

پسرکم بعد از چند روز اومدم تا از بقیه اتفاقات بعد تولدت برات بنویسم.

الحمدلله شبها بهتر میخوابی و بیقراری ات کم شده.

جونم براتون بگه روز سه شنبه ٢٩شهریور ماه دایی مجید اینا از تهران حرکت کردند تا بیان و پندار کوچولو رو بینند.همون شب ناف پسرکم افتاد.و ما کلی هورا هورا کردیم . بعد هم زنگ زدیم به مامان جون رحیمه و خبر دادیم که چهارشنبه برای حمام دادن عسلکم بیاد خرمشهر.

صبح چهارشنبه مامانجون رحیمه اومد و یکی دوساعت بعد بابا رضا و دایی مجید هم رسیدند.وسایل حمام گل پسر رو آماده کردیم و حمامش دادیم.البته دیگه حمام دهه نبود و اسمش حمام دوازدهه بود چون دکتر تاکید کرده بود که تا نافش نیفتاده حمام نکنه.

اینم عکس وسایل حمام پندار: (من دوست دارم پندار رو تو اتاق حمام بدم برای همین توی اتاق وسایلش رو چیدم نه حمام.)

حمام پندار

اینم عکس پندار بعد حمام کردن:(پسرم اصلا گریه نکرد عاشق آب بازیه)

پندار شسته رفته

اینم پندار دسته گل قنداق شده همراه دایی مجید:

پندار

 

 

 

.:: ::.
ماجرای مرغ کشون
موضوع : رویداد های خاص
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال سه شنبه 29 / 6 / 1390 در ساعت 14:59

سلامدنیای زیبا

امروز اومدم براتون قضیه کشتن مرغ جلوی پای پندار رو تعریف کنم .

راستش ابراهیم خیلی اصرار کرد که گوسفند بگیریم اما من دلم نمیخواست گوسفند بکشیم .برای همین از بابا ابراهیم خواهش کردم که بجای گوسفند مرغ بکشیم اصل کار ریختن خون جلو پای پسرم بود.

از طرفی هم کشتن مرغ برای صدقه اینجا بیشتر رواج داره.

روز قبل ترخیصم مامانم و بابا ابراهیم میرن یه مرغ میخرن ولی یادشون میره پاشو باز کنن.وقتی از پیش من برمی گردند میبینن مرغ بیچاره مرده.

صبح روز ترخیص دوباره میرن و یه مرغ دیگه میخرند.niniweblog.com

حالا مونده بود که یکی رو پیدا کنن سر مرغ رو ببره.niniweblog.com

ما یه همسایه داریم به اسم آقای مقدم. بنده خدا همه کاری بلده لوله کشی  بنایی ..... گفتیم خب میدیم آقای مقدم سر مرغ رو ببره. وقتی بابا ابراهیم رفت سراغ آقای مقدم ایشون گفتن این کار رو بلد نیستن. و گفتند همسایه بغلی شون انجام میده.niniweblog.com

بابایی هم از همه جا بیخبر رفته و در خونه اون همسایه رو زده و از خانومش پرسیده ببخشید ما یه مرغ داریم همسرتون سرشو میبره؟

niniweblog.com 

آقا چشمتون روز بد نبینه خانومه نه میزاره نه بر میداره شروع میکنه به داد و بیدادکردن که یعنی چی همسر من وکیل پایه یک دادگستریه برا چی میگین بیا سر مرغ ببر!!niniweblog.com

بابایی میگه خانوم من نمیدونستم،آقای مقدم گفتن همسرتون سر مرغ میبره من قصد بدی نداشتم.حالا خانومه میاد با آقای مقدم داد و هوار میکنه . آقای مقدم هم میگه والله ما یکبار یه مرغ داشتیم همسرتون اومد سرشو برید ما هم رو اون حساب به آقای رضوانی آدرس دادیم. کار به جنجال بزرگی کشیده بود و برادرهای خانومه کلی شلوغ کاری کردن. آخر سر هم بابایی مرغ رو داد به کارگرای ساختمون نیمه ساز بغل خونه تا سرشو ببرن.niniweblog.com

بعد هم که اومدیم داخل کلی خندیدیم که یه مرغ فسقلی چکار کرد !!!! حساب کن گوسفند سر میبریدیمniniweblog.comیه جنگ عشیره ای راه میافتاد!!!niniweblog.com

.:: ::.
اتفاقات روزهای بعد تولد
موضوع :
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال شنبه 26 / 6 / 1390 در ساعت 16:37

سلام

حالتون چطوره؟

اومدم تا براتون خیلی مختصر از اتفاقات بعد تولد پندار تعریف کنم.

قبل از اون باید بگم الحمدلله پسرم کم کم داره به شب و روز عادت میکنه و خوابش تنظیم میشه. اوائل شبها زیاد گریه میکرد اما الان دو شبه که بیقراری نمیکنه و فقط بیدار می شه و شیر میخوره اونم بدون گریه و زاری.

بعد از بدنیا آمدن پندار،شنبه شب بابا ابراهیم از عمو علی و عمو اسماعیل و خانواده هاشون  و باباجون دعوت کرد تا به منزل ما بیان و باباجون محمد در گوش پندار عزیزم اذان بگویند. وقتی باباجون شروع به اذان گفتن در گوش پسرکم کردند، قلبم فشرده شد و حس خاصی به سراغم اومد و ناخود آگاه اشکم سرازیر شد.در گوش سمت راست شما اسم پندار و در گوش سمت چپ اسم حضرت جواد (ع) را اعلام کردند(نذر مامان مریم بود که جواد هم در گوش شما  خوانده بشه تا بیمه حضرت جواد (ع) باشی.)

روز یکشنبه 20 شهریور اولین سفر برون شهری پندار عزیزم شکل گرفت. از خرمشهر رفتیم آبادان تا مامانجون رحیمه رو برسونیم خونه.

روزهای بعد هم به سرعت گذشتند تا به روز پنجشنبه رسیدیم. خاله نسیمه و خاله فاطی(خاله های بابا) با مامانجون رحیمه و بی بی (مامان مامانجون رحیمه) برای دیدن شما به خونه ما آمدند. تاعصر پیشمون بودند و شب برگشتند آبادان.

پندار و بی بی (مامان بزرگ بابا ابراهیم):

پندار و بی بی

روز جمعه 25 شهریور نزدیکای ظهر بود که مامانجون رحیمه زنگ زد و گفت امروز تولد خاله فاطی هست و نهار هم چلو کباب درست میکنه و گفت چون مریم عاشق چلوکبابه دلم نیومد شما نباشید. عصر هم که تولد هست پس از الان بیاین آبادان. ما هم سریع حمام کردیم و رفتیم آبادان.

مامانجون برات اسفند دود کردند. و بابا ابراهیم هم زحمت کباب ها رو کشیدند. بعد از نهار هم همه خوابیدند فقط من بیدار موندم تا مبادا شما بیدار بشی و گریه کنی و ملت رو خواب زده کنی. اما شما بر خلاف همیشه آروم خوابیدی و اصلا به هوش نیومدی!!!!

ساعت 6 دیگه همه بیدار شدند و بحث داغ فوتبال و دربی پایتخت نقل مجلس بود. همش دعا میکردم تیم بابایی (استقلال )ببره . شما رو هم سرتا پا آبی پوش کرده بودم تا از بابایی دلبری کنی.

خدا رو شکر تیم بابایی برد و خوشحال بود. بعد از فوتبال هم تولد بود و کیک و شام و هدیه ها...

پای ثابت همه عکسا بودی هر کی عکس میگرفت شما رو بغل میکرد. قربون پسر محبوبم برم من.

آخر شب هم برگشتیم خونه و یک روز خوب و خاطره انگیز برامون ثبت شد.

امروز صبح هم روز دهم تولد شما بود که باید حمام میکردی اما دکترت گفته تا نافش نیفتاده حماش ندید. ما هم اطاعت امر کردیم. ده روزگیت مبارک مامان. الهی 100 ساله بشی.اینم عکس 10 روزگی پسرم:

پندار 10 روزه

 

 

 

 

.:: ::.
خاطره زایمان
موضوع :
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال سه شنبه 22 / 6 / 1390 در ساعت 21:37

سلام

من دوباره برگشتم.

قبل از هر چیز از همه دوستان و آشنایان که برام پیام گذاشتن و ابراز محبت کردند و تبریک گفتند ممنونم.

اومدم تا خاطره زایمان رو براتون بنویسم.پندار خوابه و من از فرصت نهایت استفاده (شاید هم سوء استفاده ) رو کردم.

شب 5شنبه به دستور دکتر یه سوپ ساده قبل از ساعت 7 شب خوردم (سوپ رو خودم درست کردم تا لذت آخرین آشپزی قبل زایمان رو چشیده باشم). بعد هم همراه بابا ابراهیم دوتایی رفتیم آبادان تا هم یکی دوساعت باهم تنها باشیم هم آخرین بیرون رفتن دونفره مون داشته باشیم . مامانم و مامان ابراهیم هم خونه موندند.

niniweblog.com

رفتیم آبادان پاساژ کادوس 3 برای خرید از مغازه ای که زن عمو نسرین(زن عمو اسماعیل) اونجا کار میکرد،و چند تا مجسمه فروهر و ... خریدیم. بعد هم یک گشتی تو پاساژ زدیم و برگشتیم سمت خرمشهر. تو راه هوس آب میوه کردم و به بابا ابراهیم گفتم از اون آبمیوه قدیمی ها که بسته بندی اش آلومینیومی بود میخوام!زبان

بابا ابراهیم  هم زحمت کشید و برام تهیه کرد.برگشتیم خونه و مامان اینا شامشون رو خوردند.و منم حمام کردم و چندتا عکس یادگاری با مامان اینا گرفتیم. بعد هم اومدم پست قبل زایمان رو تو وبلاگ نی نی گذاشتم و خوابیدم.صبح ساعت 5:30 دقیقه بیدار شدیم و راهی بیمارستان شدیم. حالت عجیبی داشتم توی راه به آسمون نگاه میکردم و دعا میکردم البته نه برای خودم. فقط برای سلامت نی نی دعا کردم .من از بچگی عادت دارم هر وقت دعا میکنم به ستاره ها نگاه میکنم. آسمون خیلی قشنگ و پر ستاره بود.توی دلم آرزو کردم این آخرین باری نباشه که آسمون زیبای خدا رو با اینهم گوهر شبچراغ میبینم البته اونم نه برای خودم ، فقط بخاطر وجود نازنین پندار که میخواستم لذت در آغوش کشیدنش رو حس کنم . من عاشق آسمون شب هستم چون همیشه تو خودش یک عالمه رمز و راز داره.

niniweblog.com

رسیدیم بیمارستان و من لباس هامو تحویل مامان دادم و به دستم آنژیو کت و سرم وصل کردند. ساعت 8 من رو به بخش منتقل کردند و ساعت 11 دکتر برای ویزیت آمدند. ساعت 11:30دقیقه من به اتاق عمل رفتم و دوتا سه دقیق بعد بیهوش شدم.

پندار عزیزم با قد 50 سانتی متر و وزن 2900 گرم و دور سر 33 سانتی متر و رنگ پوست صورتی به دنیا آمد.

ساعت 12:30 دقیقه به حالت نیمه هوشیار حس میکردم که چند نفر دنبال تختی که روش خوابیدم دنبالم میدوند. دستم رو بالا بردم و تکان دادم اما صدا نداشتم .احساس کردم دارم گریه میکنم و بعد که از اطرافیان پرسیدم گفتند به پهنای صورت اشک میریختم.(این عادت رو از بچگی دارم که تو خواب اغلب گریه میکنم) دیگه چیزی یادم نمیاد تا موقعی که حس کردم از تختی به تخت دیگه منتقل شدم . نکته جالب اینجاست که در اون حالت گیجی کاملا متوجه پندار بودم که اطرافیان در حال عکس گرفتن از صورت ماهش بودند. توی اون حال نزار با تمام قوا صدامو بیرون دادم که از بچه ام عکس نگیرین فلش چشماشو اذیت میکنه.

کم کم هوشیاری ام کامل شد و متوجه شدم خاله نعیمه (خاله بابا ابراهیم ) اومده عیادتم.

بعد هم پندار گلم رو بهم دادند تا شیر بخوره . یک ساعت بعد که دوباره گرسنه بود نتونست درست شیر بخوره و پرستار بخش دستور بستری شدنش تو اتاق نوزادان رو داد. شب خوابم نمیرفت و از پرستار خواهش کردم تا با ویلچر برم کنار پسرم. و ایشون هم قبول کردند. رفتم و دیدم مشکلی نداره. روز جمعه دکتر برای ویزیت اومدند  و اجازه ترخیص منو دادند ما ساعت 2 بعد از ظهر برگشتیم خونه.

niniweblog.com

از اونجا که هیچ وقت همه چی عالی پیش نمیره و همیشه یک مشکل وجود داره من فراموش کردم به پرستاران اعلام کنم که پوستم به چسب زخم حساسه و جای چسب های آنژیوکت دستم کهیر وحشتناکی زده که هنوز هم به قوت خودش باقیه.

این  بود خاطره من.....

اتفاقات دیگه ای هم افتاد (بعد ترخیص) که در فرصت بعدی براتون میگم. فکر کنم این طولانی ترین پست وبلاگ اقا پندار گل گلاب شده.

.:: ::.
تولد یک فرشته (از زبان بابایی)
موضوع :
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال سه شنبه 22 / 6 / 1390 در ساعت 11:31

سلام

من پدر یک فرشته آسمانی هستم که در ساعت 12:30 دقیقه روز پنجشنبه هفدهم شهریور ماه سال 1390 خورشیدی، مطابق با نهم شوال 1432 هجری قمری و هشتم سپتامبر 2011 میلادی افتخار ملقب شدن به واژه مقدس پدر نصیبم شد.

پندار رضوانی باغبادرانی با قد 50 سانتی متر، وزن 2900 گرم و دور سر 33 سانتی متر فرشته آسمانی من و مامان مریم  است که با عمل سزارین توسط خانم دکتر پروین آرین در بیمارستان ولیعصر(عج) خرمشهر قدم به چشمان من و مامانی گذاشت.

پندار رضوانی باغبادرانی

قدومت گلباران بابایی، زندگی ات سراسر پر افتخار.....

مامان مریم به زودی میاد و براتون از اتفاقات بعد دنیا امدن پندار تعریف میکنه.

 

 

.:: ::.
(پست ثابت وبلاگ) اول دفتر به نام ایزد دانا
موضوع :
نویسنده مامان مریم تاریخ ارسال يکشنبه 14 / 12 / 1390 در ساعت 23:31

سلام

نمیدونم چطوری شروع کنم ؟

یه حس غریبی دارم ، حسی که تازه درکش کردم ، یه حس پاک و مقدس یه حس لطیف.........

حس مادر شدن.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

سه سال از ازدواجمون میگذره .

بذار اول خودمون رو معرفی کنم. من مامان مریم هستم وبابایی توکوچولوی ناز،باباابراهیمه.

ما با عشق ازدواج کردیم و تصمیم گرفتیم هر وقت توان پدر و مادر شدن رو توی خودمون حس کردیم این مسئولیت عظیم رو بپذیریم. من همراه خانواده ام تهران زندگی میکردم ، و بعد که با بابایی آشنا شدم و ازدواج کردم به آبادان اومدم . یکسال بعد اومدیم خرمشهر تا بابایی به محل کارش نزدیکتر باشه.

خیلی ها بهمون ایراد گرفتند که چرا زود نینی دار نمیشیم. خیلی ها هم پیش خودشون فکر کردند شاید ما مشکلی داریم. اما خدا رو شکر ما همون موقع که برای  پدر و مادر شدن اقدام کردیم نتیجه گرفتیم.

مامان مریم از یک خانواده ۴ نفره است ،که بابایی محمد رضا و مامانی اقدس و دایی مجید هم اعضای دیگه اون هستند.

دایی مجید مجرده ۶ سال از مامان مریم کوچکتره و ماه آخر خدمت سربازیشو میگذرونه.

بابا ابراهیم هم از یک خانواده ۶ نفره است که ، بابا جون محمد مامان جون رحیمه عمو علیرضا عمو افشین و عمو اسماعیل اعضای دیگه اون هستند.

عمو ها همه ازدواج کردند ؛

عمو علیرضا اسم همسرش خاله تارا و دختر نازش آتوسا گلیه.

عمو افشین اسم همسرش زن عمو ریحانه و دختر نازش بهار خانوم نازه.

عمو اسماعیل هم که تازه عقد کرده و اسم همسرش زن عمو نسرینه.

الان که دارم این مطالب رو مینویسم هیچ کس بجز من و بابایی از وجود تو گل قشنگ خبر نداره .

بابایی گفته فعلا به کسی نگیم تا بعد.... فردا نوبت دکتر دارم . اسم خانوم دکتر هم زهره داوودی مقدم است.

من روز پنجشنبه ۱۴ بهمن ماه ۱۳۸۹ شمسی ،مطابق با ۲۹ صفر ۱۴۳۲ قمری و سوم فوریه ۲۰۱۱ میلادی متوجه شدم که باردارم . روز غریبی بود حس غریبی داشتم روز شهادت امام رضا (ع)بود و قبل از گرفتن جواب آزمایش دلم لرزید توی دلم از امام رضا خواستم به حق پسرش جواد الائمه بهم فرزند عطا کرده باشه. وقتی پزشک آزمایشگاه بهم تبریک گفت از خوشحالی رو پام بند نبودم .

فردای اون روز بابایی برام یه دسته گل زیبا خرید همراه با یه عالمه خوراکی مثل پفک و بستنی و از این جور چیزا و گفت اینا توی خونه باشه که اگر هوس کردی بخوریتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

مامانی یکم شکمو ام اشتهام قبلا زیاد بود حالا دیگه خدا به فریاد برسه . فکر کنم تو هم مثل مامان شکمویی آره؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 این دسته گلیه که بابا به مناسبت وجود تو برای مامان گرفت:

نگاه کن مثل خودت قشنگهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد:

اینم اون پفکیه که بابا برای مامانی خرید، البته من قبل از اینکه تو ، توی وجودم جوونه بزنی هم زیاد هله هوله خور بودم اما این یه چیز دیگه است. 

 

٢٠/١١/١٣٨٩

سلام

نی نی گل مامان حالت چطوره؟

امروز بابایی زحمت کشید ساعت هفت و نیم صبح رفت برا مامانی وقت دکتر گرفت. مامانی هم که این روزها یکمی تنبل شده ساعت ۹ از خواب پاشد. بعد بابایی ساعت یازده و نیم اومد دنبالش و بردش دکتر....

خانم دکتر گفت نیازی نیست پیش من دیگه بیایی مگه اینکه خدایی نکرده مشکلی برات پیش بیاد. گفت باید بری پیش ماما تا برات پرونده تشکیل بده. مامانی هم رفتم پیش ماما. چشمت روز بد نبینه چه مامای بد اخلاقی بود. منم تصمیم گرفتم دیگه پیشش نرم و از مسئول آزمایشگاه آدرس یه خانم مامای خوش اخلاق رو گرفتم . عصری میرم پیشش ببینم چطوریه. در ضمن فردا دوتا آزمایش خون دارم و پس فردا هم یدونه وقت گرفتم که انجامشون بدم . حالا هم اومدم خونه تا نهار درست کنم . این جوری پیش بره همه خون مامانی میره تو شیشه .

سلام عزیز دل مادر

دیروز صبح ساعت ۷ رفتم آرمایشگاه تا یه آزمایش چکاب ازم بگیرند. بعد از اینکه آزمایشگه کلینیک ازم نمونه خون گرفت تازه باید میرفتم آزمایشگاه سلامت تا اونجا تست اچ آی وی و قند خون و قند بارداری هم بدم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتا ساعت ۱۰ درگیر آزمایش بودم و بعد از آزمایشگاه اومدم بیرون. وای چه هوای دل انگیزی بود آفتاب داشت میتابید و از طرف دیگه یک رگبار بسیار زیبا هم در حال بارش بود.

اومدم زیر بارون ایستادم و برات دعا کردم. و بعد هم اومدم خونه و یک لازانیای خوشمزه درست کردم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

همونطور که گفتم این روزها بر خلاف عادت همیشگی ام ظهر ها میخوابم  و خیلی زود خسته میشم. عصر با یک صدای خیلی شدید از خواب پریدم و دیدم تگرگ خیلی زیبایی در حال باریدنه.اومدم بیرون و به خدا گفتم خدایا داری قدمهای کوچولوی منو نقل بارون میکنی.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

٢١/١١/١٣٨٩

امروز دوباره باید ساعت ۷ صبح میرفتم آزمایشگاه با چه سختی بیدار شدم و با بابایی رفتیم آزمایش گروه خون و تعداد گلوبولهای قرمز خون هم دادم و اومدم خونه بابایی برای صبحانه آش صبحانه گرفته بود. آش صبحانه مخصوص آبادانه و خیلی خوشمزه است. نهار رو هم درست کردم و اومدم تا اتفاقات دیروز و امروز رو بنویسم.  

.:: ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


صفحه قبل 1 ... 6 7 8 9 10 11 12 صفحه بعد


.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.