پندارعسلی و مامان و باباش
فرشته کوچولوی مامان شهریور ماه بدنیا اومد . این وبلاگ برای ثبت خاطرات قشنگش ساخته شده.
قالب وبلاگ

سلام جوجه کوچولوی مامانمژه

یادش بخیر چه زود گذشت،دوماه پیش تو اومدی پیش ما و وجود نازنین تو توی این دوماه شیرین ترین لحظات و بهترین خاطرات رو برام ساخته.وقتی میخوابی دلم برات تنگ میشه.میام می شینم وکنارت  نگاهت میکنم.لبخند

وقتی نصف شب گریه میکنی و بیدار می شم،افتخار میکنم که من مسئول شیردادن و آرامش دادن به شما هستم. خدایا خدایا به هر کی در آرزوی نی نی هست یدونه بده تا طعم شیرین زندگی رو بچشه.

فردا شما به امید خدا دوماهه میشی.و واکسن دوماهگی داری.نگران

امروز روز عید قربان بود.ما اومدیم هم عید دیدنی خونه مامانجون رحیمه و هم اینکه اتراق کنیم تا فردا بریم مرکز بهداشت.نیشخند

الان دارم با سیستم عمو اسماعیل برات پست میزارم و مامانجون داره باهات حرف میزنه و شما هم آنقو آنقو میکنی.زبان

راستی دیشب برات یه کاموا خریدم و دارم برات دستکش می بافم. وقتی تموم شد عکسشو میذارم برات.

بابا ابراهیم نیم ساعت پیش رفت خرمشهر چون باید فردا بره سر کار و اصلا نمیتونه با ما بیاد مرکز بهداشت.

خدا کنه که واکسن زیاد اذیتت نکنه.افسوسبرات قطره استامینوفن گرفتم تا قبل واکسن بدم بخوری.

تا یادم نرفته بگم سیستم عمو اسماعیل برنامه فایر فاکس نداره تا برات شکلک بذارم.بعدا خاله مریمی نیاد دعوا کنه ها.ابرو

قربونت برم عزیزم تو عشق مامان مریمیقلب

 

[ دوشنبه 16 / 8 / 1390 ] [ 21:36 ] [ مامان مریم ] [موضوع : رویداد های خاص] [ ]

سلام عزیزمniniweblog.com

58روزگی ات مبارکniniweblog.com

دیروز(شنبه 14 آبان) وقتی از خواب بعدازظهر بیدار شدی،لباسات رو عوض کردم،دیدم جای واکسن ب ث ژ روی دستت تازه زخم شده و از جای تزریق خون اومده.الهی بمیرم دلم برات کباب شد مادر.niniweblog.com

با یک دستمال و چسب ضد حساسیت برات آروم روی زخم پوشوندم طوری که هم هوا بخوره بهش و تازه نمونه و هم لباس یا چیز دیگه باهاش تماس نداشته باشه و دلمه روی زخم کنده نشه.

درجه حرارت دستت هم از بقیه بدنت بالا تر بود برای همین لباست رو کم کردم که خدای نکردی تب نکنی.

البته زخم شدن محل واکسن ب ث ژ روی دست که بدو تولد میزنن طبیعیه.اما باید زودتر از اینها زخم می شد(از سه هفتگی شما)اما خب دیر زخم شد چاره چیه.

دیگه مشکلی نداشتی تا شب. دیشب ساعت 12وقتی پست قبلی رو برات گذاشتم و اومدم بخوابم،از خواب بیدار شدی و گریه کردی.اونم چه گریه ای جانسوز و جان گداز.

وقتی همه چی رو بررسی کردم رسیدم به اینکه جای واکسنت درد داره. بهت استامینوفن دادم به خاطر شدت درد تا ساعت دو و نیم بامداد بیدار بودی و بعد خوابیدی.

اینم عکس پسرم وقتی که از گریه خسته شده بود و شربتش رو خورد و خوابید:(جای واکسن هم توی عکس مشخصه)

پسر مظلوم مامان

 عاشقتم مامانیniniweblog.comوقتی گریه میکنی و بیقرار میشی انگار دارن خنجر توی قلبم فرو میکنن.

خدایا ازت میخوام هیچ وقت برای هیچکدوم از نی نی ها ناراحتی و بیماری بوجود نیاد،niniweblog.comیا حداقل اگر بیمار میشن زود زود خوب بشن تا ماماناشون غصه نخورن.

[ يکشنبه 15 / 8 / 1390 ] [ 12:41 ] [ مامان مریم ] [موضوع : رویداد های خاص] [ ]

ziba 

سلام

عزیز دلم ماشالله روز به روز که میگذره مهارت های شما بیشتر و بیشتر میشه.از پنجشنبه (12 آبان ماه) شروع کردی به آنقو آنقو کردن و بعضی وقتها هم آیوو آیوو میکنی.

آب دهن مبارک هم شروع کرده به روان شدن.فکر کنم اگر اینجوری پیش بری مثل خود مامانی 4ماهگی یدونه مروارید کوچولو روی لثه ات سبز بشه.چون از نشونه های دندون در آوردن راه افتادن آب دهن و باد دندون زدنه.(گذاشتن زبون بین لثه ها و بیرون دادن هوا از بین اونها).ز

وقتس شیر میخوری و سیر میشی خنده هات  دل آدم رو می بره. وقتی از پوشک آزاد میشی بلند بلند میخندی و طعم خوش آزادی رو میچشی.

بگذریم...

امروز شنبه 14 آبان ماه،با بابایی تصمیم گرفتیم بریم و برات یک حساب باز کنیم تا از الان پس انداز کردن رو شروع کنی.niniweblog.com

لباس گرم تنت کردم و رفتیم بانک.تا نوبت ما رسید شما از محیط شلوغ بانک کلافه شده بودی و شروع کردی به گریه کردن اونم از نوع شدید.niniweblog.comمن مجبور شدم شما رو بیارم بیرون از بانک.

متوجه شدم که گرسنه ای و چاره ای جز شیر دادن به شما نداشتم.

نشستم روی سکوی پیاده رو پشت موتور بابایی و شما رو شیر دادم. niniweblog.comهمون لحظه به ذهنم رسید وقتی بزرگ شدی بیارمت اونجا و بگم من شما رو اینجا شیر دادم.

موقع ثبت اطلاعات شما توی کامپیوتر (ببخشید رایانه)niniweblog.comارتباط با شبکه قطع شد.niniweblog.comاز طرفی عمو علی به بابایی زنگ زد که بره گمرک،شما هم دوباره گریه کردی.منم به بابا گفتم بریم خونه بعد بیا دفترچه پندار رو بگیر.niniweblog.comخلاصه ما راه افتادیم و توی راه بارون زد اونم چه بارونی.من شما رو زیر روسری ام گرفتم تا بارون به صورتت نخوره.زیبا

وقتبی اومدیم خونه ساعت 1 بود و ما نهار نداشتیم .بابایی رفت سر کار و من مشغول آماده کردن مایع کتلت شدم چون دیگه به هیچ غذای دیگه نمیرسیدم.niniweblog.com

تا اومدم کتلت ها رو سرخ کنم دوباره گریه کردی و منو مجبور به نشستن کنار خودت کردی.بابایی که اومد شما رو دادم دست بابایی و خودم مشغول درست کردن نهار شدم.niniweblog.com

تازه بابایی هم نرسیده بود بره بانک و دفترچه حسابت رو بگیره.قرار شد فردا بابایی بره بانک و دفنرچه حسابت رو بگیره.

میبینی تورو خدا یه فسقلی بچه هستی بخاطر افتتاح حساب همه چی رو ریختی به هم .

سعی کردم  این پست از وبلاگت پر از شکلک باشه تا جبران پست قبلی که شکلک نداشت بشه،وگرنه خاله مریمی (مامان هانا)دوباره دعوام میکرد.niniweblog.com

دیشب که تا ساعت دو بیدار بودی و با زور و زحمت خوابیدی امشب تورو خدا اذیت نکن و زود بخواب.niniweblog.com

 عشق مامان خیلی دوستت دارم.بابایی هم دوستت داره یادت نره.niniweblog.com

[ شنبه 14 / 8 / 1390 ] [ 23:57 ] [ مامان مریم ] [موضوع : رویداد های خاص] [ ]

سلام جیگر گوشه

امروز ساعت ٤صبح که بیدار شدم تا به شما شیر بدم و پوشکت رو تعویض کنم ،دیدم یه نسیم خنک از پنجره پذیرایی داره به خونه میاد. نگاه کردم دیدم به به بارون زده و نم نم داره میباره.هوا خیلی خوب بود. شما رو آوردم توی پذیرایی تا هوای تمیز و لطیف بارونی رو حس کنی. این اولین بارون زندگی شما بود. یادش بخیر تو دوران بارداری ام هر وقت بارون میگرفت،میرفتم زیر بارون تا خیس خیس بشم و همونجا دعا میکردم تا شما صحیح و سالم بیای به این دنیا. امروز تو کنارم بودی دستاتو گرفتم و دعا کردم به بهترین شکل بتونم به سر و سامان برسونمت.بتونم کمکت کنم همه مراحل زندگی تو با موفقیت پشت سر بذاری.

بعد دوباره خوابیدیم.بابایی که رفت سرکار من هم صبحانه خوردم و مشغول تمیز کاری خونه شدم.

نزدیکای ظهر زنگ زدند،برای سرشماری اومده بودند.منم شما رو آماده کردم (لباس مناسب پوشوندم) توی کریر گذاشتمت و بردم توی حیاط و به سوالای مامور سرشماری جواب دادم.فکر کرد شما دخملی و من در حال شیر دادن به شما به سوالهای خانم مامور جواب دادم.قربون سر کوچولوت برم که شمرده شد.

الانم خواستم نهار درست کنم اومدم تا برات اینا رو بنویسم تا بدونی چقدر ذوق اتفاقات مربوط به شما رو دارم.همیشه دوستت دارم از ته قلبم.

راستی مه سما دنیا اومده ولی متاسفانه یه کوچولو بیمار شده و بیمارستان بستریه براش دعا کن عزیزم تا زود خوب بشه و دل مامان زهراش شاد بشه (الهی آمین)

برای این پستت شکلک نزاشتم چون عجله دارم برای نهار ببخشید عزیزم.خجالت

 

[ سه شنبه 10 / 8 / 1390 ] [ 13:46 ] [ مامان مریم ] [موضوع : اولین ها] [ ]

سلام

خوبی جیگر طلا؟

اومدم برات از کارهای جدیدت بگم.

عزیز مامان شما ماشالله خیلی جلوتر از سنت یه سری کارها رو انجام میدی.

1-نی نی ها معمولا اواسط ماه سوم زندگی شون توان نگه داشتن گردنشون رو پیدا میکنن،در صورتی که شما الان میتونی گردنت رو نگه داری.البته چون یکم سخته این کار و شما هم تازه این کار رو یاد گرفتی،وقتی سرت رو بلند میکنی چند ثانیه نگه میداری و بعد محکم سرت رو به سمت پایین پرت میکنی.دنیای زیبا

2-از امروز صبح(هفت آبان ماه)یاد گرفتی سق بزنی (زبونت رو میچسبونی به سقف دهنت و یدفعه ولش میکنی و یه صدا در میاری که شبیه اینه: ناچ)

3-روز چهارشنبه (چهارم آبان ماه)وقتی روی شکم خوابیده بودی تونستی با کمک پاهای کوچولوت و تکیه دادن اونها به زمین،به جلو حرکت کنی.

 اینم  دوتا عکس از دردانه مامان:

خواب روی زانوی بابا:

خواب ناز

شب بخیر کوچولو:

شب بخیر کوچولو

[ يکشنبه 8 / 8 / 1390 ] [ 9:10 ] [ مامان مریم ] [موضوع : رویداد های خاص] [ ]

سلام پسرکم

قربون اون چشای نازت

اومدم از کارهایی که در طول روز انجام میدیم برات بگم.

از روزی که مامانی رفت تهران اولش یکم برام هماهنگی برنامه کارهای روزانه سخت بود .چون مامان که بود بخش اعظمی از کارها به عهده ایشون بود.

شستن لباسهای شما،تمیز کزدن خونه،نگهداری شما وقتی من خواب بودم یا غذا درست میکردم و از همه مهم تر نگهداری شما وقتی من برای خرید بیرون میرفتم.ز

niniweblog.com

niniweblog.comniniweblog.com

حالا همه این کارها رو خودم انجام میدم.

زیبا

صبح که بابا بیدار میشه من و شما هم بیدار میشیم.بابایی که میره سرکار من لباسای شما رو عوض میکنم دست و صورتت رو میشورم و صبحانه میخورم.شما هم شیر میخوری و یکم مشغول بازی کردن میشی. در این فاصله من اتاق رو جمع و جور میکنم و ظرفهای کثیف رو میشورم. اگر کاری غیر نهار درست کردن نداشته باشم میشینم پای کامپیوتر و شما رو هم میارم پیش خودم تا جلوی چشمم باشی.niniweblog.com

بعد باهم تلویزیون نگاه میکنیم.

نزدیک ظهر دیگه باید فکر نهار باشیم شما رو میارم توی آشپزخونه که گریه نکنی.niniweblog.com

آخه شما اگر احساس کنی تنهایی گریه میکنی ولی اگر ببینی من یا بابا کنارتیم آروم هستی.

زیبا

وقتی بابا میاد و ما سفره نهار رو آماده میکنیم شما همون موقع گریه میکنی.محاله سفره غذا پهن بشه و شما آروم باشی.به زور و زحمت آروم میشی تا مامان یه کوچولو نهار بخورم.فقط هم به این صورت رضایت میدی که رو پای مامان بخوابی.

بعد از نهار بابایی میخوابه. من شما رو میخوابونم و خودم هم استراحت میکنم .عصر مثل همیشه برنامه چایی مون به راهه.niniweblog.com

بعد هم اگر فیلم یا سریالی باشه میبینیم .اگر هم نه که یا میریم بیرون یا میریم پای کامپیوتر .

زیبا 

شب ساعت 1شما میخوابی و دقیقا ساعت 3بیدار میشی و شیر میخوری. دوباره میخوابی تا ساعت 5اینبار که بیدار میشی هم شیر میخوری هم پوشکت تعویض میشه و راحت میخوابی تا ساعت 7 که نوشتم از 7به بعد چی میشه.

عزیزم اینو بدون خیلی دوستت دارم . من همیشه دوست داشتم یه نی نی مو طلایی داشته باشم اما دیروز که به صورت ماهت نگاه میکردم توی دلم گفتم خدا یا من یه تار موی مشکی پسرمو که از سرش افتاده با هزار تا نی نی مو طلایی عوض نمیکنم .خدایا بخاطر دسته گلی که بهم هدیه کردی ممنون .خدایا شکرت هزار بار شکرتniniweblog.com

[ شنبه 7 / 8 / 1390 ] [ 15:51 ] [ مامان مریم ] [موضوع : روزانه ها] [ ]

سلام

الان که دارم این مطلب رو مینویسم شما و بابا ابراهیم خواب هستین. خونه خیلی سوت و کوره. دلم گرفته.

مامانی اقدس ساعت ٤ حرکت کرد و رفت تهران.

بنده خدا امروز  پنجاهمین روز از اومدنش یش ما گذشته بود.توی این مدت هر چی زحمت داشتیم گردن مامان بود نه استراحتی نه خوابی هیچی. شب که شما بیدار میشدی پا به پام می نشست تا شما شیر بخوری یا پوشکت عوض بشه و بخوابی، بعد میخوابید. لباسای شما رو که هر روز دو سه بار کثیف میشد می شست.

روزها آثار خستگی و کم خوابی تو چهره اش داد میزد اما وقتی بهش میگفتم استراحت کن میگفت نه من خوبم خسته نیستم.

میخوام یه اعتراف کنم .من یکمی اخلاقم تنده، میدونم یه وقتا دلش رو رنجوندم.خدا منو بکشه اگر ازم به دل گرفته باشه.

وقتی میخواست بره اشک توی چشاش جمع شده بود و منم حال و روزی بهتر از اون نداشتم . مرتب شما رو نگاه میکرد. میدونم دلش از همون لحظه اول که رفت تنگ شده،همونطور که تو برای شعرایی که برات میخوند و بازی هایی که مامانی باهات انجام میداد دلتنگ میشی.

مامان دستات رو می بوسم که نوازشگر خودم و پندار بوده. چشمات رو میبوسم که همیشه مشتاق و نگران من بوده.

پسرم، امروز فهمیدم این که میگن آدم اگر ٦٠سالش هم بشه برا پدر و مادرش بچه است یعنی چی.

دلم از وقتی رفته بهونه میگیره چند بار گریه کردم و چند بار بغضمو فرو خوردم.

خدایا همیشه نگهدار پدر و مادرم باش.

خدایا همیشه به من سلامتی بده تا بتونم برای پسرم مادری مهربون بشم.یه مادر که مثل یه دوست همراز پسرش باشه.

[ پنجشنبه 28 / 7 / 1390 ] [ 19:56 ] [ مامان مریم ] [موضوع : رویداد های خاص] [ ]

سلام

خوبی گل پسرم؟

دیروز چهلمین روز ولادت تو عزیز مهربون بود. و طبق آیین و سنت ایرانیان روز چهلم دنیا اومدن نی نی ، نی نی رو حمام چله میدن.

من تا اونجایی که میدونم برات از این رسم میگم:

اول مامان نی نی و نی نی حمام  میکنن .وقتی تمام شد آبی که با 40 کاسه (بهتره کاسه چهل کلید باشه )در تشتی ریخته شده و به اون سوره توحید خوانده شده ، روی بدن مامان نی نی و خود نی نی میریزندو چون این آب متبرک به آیات قرآن هست ،قبل از ریختن ،تشت دیگه ای زیر پای مادر میگذارند تا آب به فاضلاب ریخته نشه. اون آب رو پای درخت یا روی خاک میریزند.

امروز عکسهای دیروز (40روزگی ات) رو ویرایش کردم و الان برات اینجا میگذارم . ببخش که دیروز این کارو نکردم مامانی.

اینجا ترسیدی و یه مرتبه قرمز شدی:

آخ جون آب بازی

بعد حمام :

چه کیفی داد حمام کردن!

پندار و لباس های قشنگش بعد حمام:

فرشته ای در هیبت آدم

گنجشک لالا...

یک خواب راحت بعد حمام

 

[ چهارشنبه 27 / 7 / 1390 ] [ 13:04 ] [ مامان مریم ] [موضوع : رویداد های خاص] [ ]

سلام قند عسل

مامانی دیگه ماشالله بزرگ شدی و توی خواب کلی تکون میخوری، میچرخی و حتی اگر یکم بیشتر سعی کنی،غلت میزنی.niniweblog.com

دیروز نشستم بالای سرت تا از تکونایی که توی خواب داری عکس بگیرم اینم نتیجه اش:

لالا لالا

[ دوشنبه 25 / 7 / 1390 ] [ 17:27 ] [ مامان مریم ] [موضوع : رویداد های خاص] [ ]

دوباره سلام نور چشم مامانی

از هفته دوم تولدت وقتی بیدار بودی میزاشتمت توی زمین بازیت تا ببینم هوشیاری ات تا چه حده. به وسیله ها نگاه میکردی ولی ذهنت رو زیاد مشغول نمیکردی.

دو هفته بعد کم کم  صدای وسیله های زمینت رو در آوردم و شما دنبال صدا میگشتی.

و حالا دست هاتو میبری بالا تا بگیری شون.

تلاش برای گرفتن

دیروز وقتی ستاره زمین بازیت رو روشن کردم و شروع به خوندن کرد و چراغ هاش روشن شد دیدم داری تلاش میکنی... اومدم جلو تا ببینم این همه تلاش برای چیه و دیدم که دهن کوچولوت رو باز کردی و داری به ستاره نگاه میکنی و چون تلاش برای بلند شدن خودت به نتیجه نرسیده بود توقع داشتی اون ستاره بیچاره از اون بالا بیاد پایین و بره توی دهن مبارک !!! :

بیا پایین بخورمت!!!

[ دوشنبه 25 / 7 / 1390 ] [ 17:25 ] [ مامان مریم ] [موضوع : رویداد های خاص] [ ]

سلام

چند روز پیش وقتی داشتی بازی میکردی و دستاتو کشف میکردی یه مرتبه دیدم دستاتو مثل بازی سنگ کاغذ قیچی باز و بسته میکنی زودی دوربین آوردم و این لحظه رو شکار کردم:

سنگ کاغذ قیچی

[ دوشنبه 25 / 7 / 1390 ] [ 16:32 ] [ مامان مریم ] [موضوع : رویداد های خاص] [ ]

سلامز

خوبی جیگر گوشه؟

امیدوارم توی این یک ماه و هفت روز وظیفه مادری ام رو به خوبی انجام داده باشم.اگر یه موقع ها خسته شدم و یا نتونستم اونطور که باید بهت رسیدگی کنم ازت معذرت میخوام مامانی.niniweblog.com

این چند روز  همش روزها مجبور به تنها گذاشتنت شدم تا برای پیدا کردن خونه با بابا بریم بیرون.niniweblog.com

وقتی برمیگشتم اینقدر دلم برات تنگ شده بود که نمیتونم توصیف کنم. شما هم بهونه مامانو میگرفتی و تا میامدی بغلم آروم میشدی و با اون چشمای نازت مظلومانه نگام میکردی. یه جورایی خجالت میکشیدم نگات کنم چون خیلی عذاب وجدان داشتم.niniweblog.com

جالب اینجاست که بعد اینهمه رفتن و گشتن امروز صاحبخونه راضی شده همین جا بمونیم و اینهمه پرس و جو بیهوده بوده.(خدا رو شکر که مجبور به جابجایی نیستیم چون توی این شرایط واقعا سخته).niniweblog.com

اومدم بگم خیلی حس خوبیه آدم بدونه کسی هست که نفسش به نفس آدم بند باشه . نفس مامان، سعی میکنم بهتر از قبل باشم و بتونم توقعات پسرمو بر آورده کنم .niniweblog.com

زندگی مامان،تا موقعی که دنیا نیومده بودی دلم میخواست زودی دنیا بیای تا صورت ماهت رو ببینم.حالا هم که اومدی دلم میخواد زودی بزرگتر بشی تا باهم دیگه بریم پارک ،گردش،توپ بازی...niniweblog.comز

مامانی عاشقتم .یه موقع ها که خوابیدی با اینکه خیلی خوابم میاد یا کار دارم میشینم و نگاهت میکنم و خدا رو هزاران بار شکر میکنم که یه دسته گل سالم و زیبا بهم داده.niniweblog.com

[ شنبه 23 / 7 / 1390 ] [ 20:48 ] [ مامان مریم ] [موضوع : روزانه ها] [ ]

سلام

 یدونه عکس گرفتم به نظر خودم سرشار از معنی و احساسه.

 اصلا هم خودم این صحنه رو ایجاد نکردم ،خیلی اتفاقی این صحنه رو با گوشی ام ثبت کردم:

دست در ئست هم نهیم به مهر

[ پنجشنبه 21 / 7 / 1390 ] [ 23:22 ] [ مامان مریم ] [موضوع : رویداد های خاص] [ ]

سلام گل مادرniniweblog.com

زندگی مامان میبینی چقدر زود میگذره امروز شما یکماهه شدی.

پنجشنبه شب شما به اولین عروسی زندگیت دعوت بودی و حسابی تو اون سر و صداهای وحشتناک خوابیدی!! بله خوابیدی و تکون هم نخوردی.

بابایی پیشنهاد داد حالا که توی عروسی و صداهای بلند راحت میخوابی هرشب ارکستر دعوت کنیم خونه و برات جشن بگیریم تا شما راحت بخوابی!niniweblog.comniniweblog.com

امروز صبح برای چکاب ماهانه رفتیم مرکز بهداشت.٣٠روزگی پندار(١٦/٧/١٣٩٠)

دکتر شما رو معاینه کردند،شما رو وزن کردند،قد نازنینت و همینطور دور سرت رو اندازه گرفتند. نتیجه حاصله:

وزن :4300گرم

قد:55سانتی متر

دور سر:58/5سانتی متر 

وزنت ماشالله از بدو تولد 1400گرم اضافه شده،قدنازنینت 5سانتیمتر بلندتر شده،دور سر هم 5/5سانتیمتر بزرگتر شده.

اینم عکس های یکماهگی پسر پسر  قند عسل:niniweblog.com

یکماهگیت مبارک مرد کوچک

  قند عسل

جیگر طلا

[ شنبه 16 / 7 / 1390 ] [ 23:32 ] [ مامان مریم ] [موضوع : ] [ ]

سلام جیگر طلا خوبی؟

چندتا از عکس های زیباتو برات انتخاب کردم تا اینجا بذارم:

خواب فرشته:

خواب یک فرشته

اوا خواهر!!!:

اوا خواهر

هر کی شکلک در آره شکل عروسک در آره یک دو سه:

هر کی شکلک در آره

دعوا داری؟بزار آستینامو بزنم بالا!!!:

دعوا داری بذار آستینامو بزنم بالا!

دور اتاق در هشتاد روز با مامانی اقدس:

دور اتاق در هشتاد روز

دور اتاق در هشتاد روز (2):

دور اتاق در هشتاد روز 2

کشف حجاب!!!:

کشف حجاب

 

[ دوشنبه 11 / 7 / 1390 ] [ 12:38 ] [ مامان مریم ] [موضوع : رویداد های خاص] [ ]

عزیزم سلام

دیشب و پریشب اصلا درست نخوابیدی همش بیتابی میکردی. من اصلا ناراحت نیستم که خودم نمیخوابم،فقط ناراحتی ام از اینه که شما اذیت میشی و گریه میکنی.

یک مورد خیلی جالب هست که اومدم اینجا برات بگم:

مامانی در تاریخ ٦/٤/١٣٦١ شناسنامه ام توسط آقایی به نام پرویز آرین در شهر میمه اصفهان تنظیم شد و 29سال و 2ماه و 11روز بعد شما به دست خانوم دکتری به اسم پروین آرین در شهر خرمشهر بدنیا اومدی.

این نکته به نظرم جالب بود برات نوشتم تا ثبت بشه.

یادمه تو یکی از پستهای قبل از تولد شما این عکس رو گذاشته بودم و آرزو کردم زودی دنیا بیای تا این شکلی بشیم حالا به آرزوم رسیدم هوراااااااااااااااا:niniweblog.com

 

[ دوشنبه 11 / 7 / 1390 ] [ 0:50 ] [ مامان مریم ] [موضوع : رویداد های خاص] [ ]

سلام جوجه گنجشک مامانزیبا

اومدم تا از کارهایی که انجام میدی برات بنویسم:

زیبا  زیبا زیبا  زیبا زیبازیبا

جونم برات بگه اولین لبخند رو توی بیمارستان به مامان اقدس زدی . و در حال حاضر خیلی واضح لبخند میزنی.

زیبا

گریه هات هم خیلی باحاله زیاد به خودت فشار نمیاری ،چون میدونی من حی و حاضرم و سریع بلندت میکنم  آهنگ گریه هات اینطوریه : اهه اهه eheh eheh همین و نه بیشتر .niniweblog.com

زیبا

یه موقع ها برا خودت صداهای مختلف در میاری .به اینصورت که زبونت رو میگذاری بین لبهات و صدای روشن کردن ماشین تولید میکنی.niniweblog.com

یه وقتها میبینم بی مقدمه جیغ میزنی، بعد که میام نگات میکنم میبینم چنگ زدی تو موهات و داری موهات رو میکشی.

زیبا

موقع شیر خوردن حسابی اول منو نگاه میکنی تا تشخیص هویت بدی. بعد هم دست میندازی موهای مامان رو میکشی تا شیر خوردن بهت مزه بده.

یکی دیگه از کارایی که امروز یادگرفتی و موقع شیر خوردن انجام میدی اینه که با انگشتای کوچولوت لبای مامان رو چنگ میگیری.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com  

راستی یه چیز دیگه: به برکت وجود شما ما دیگه  نیازی به خریدن لامپ نداریم به دو دلیل:

1- با اومدن شما خونه ما حسابی روشن شده

2- خودت برامون با دهنت لامپ تولید میکنی

باعرض معذرت ولی تازگی یاد گرفتی پوشکت رو که باز میکنیم زودی مامان رو خیس میکنی.niniweblog.com

زیبا

یکی دیگه از کارهای شیرینت که از هفته دوم تولدت یاد گرفتی اینه که کف پاهات رو به زمین فشار میدی، کمرت رو بلند میکنی و دنده عقب میری.

دیروز هم یاد گرفتی وقتی میخوابونیمت سر جای خودت یه نیم غلت میزنی اما دمر نمیشی.(همین نیم غلت زدنت هم خیلی زوده).niniweblog.comماشالله مامان هزار ماشالله

زیبا 

شما با نی نی های دیگه فرق میکنی، من هر نی نی رو دیدم یا دستشو مشت میکنه و میخوره،یا شصتش رو میخوره،اما شما انگشت اشاره تو میزاری دهنت و بقیه انگشتات رو میچسبونی به هم تا معلوم نشه انگشتت تو دهنته.

فعلا همین ها تو ذهنمه که برات نوشتم گلم.niniweblog.com

 

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه 8 / 7 / 1390 ] [ 20:08 ] [ مامان مریم ] [موضوع : اولین ها] [ ]

سلام عشق مامانniniweblog.com

قربون اون چشای نازت که وقتی بیدار میشی تا کلی وقت منو نگاه میکنی و لبخند میزنی.

niniweblog.com 

عزیز دل مامان دیروز شناسنامه ات آماده شد و بابایی زحمت کشید و گرفتش.niniweblog.com

جونم برات بگه شما با کمال افتخار 142 مین پندار نامی هستی که در فهرست اسامی سازمان ثبت احوال اسم اصیلت ثبت شده. تنها چهره معروف همنام شما که هم من ، هم بابایی دوسش داریم بازیگر توانای سینما و تلویزیون آقای پندار اکبری پسر آقای عبدالرضا اکبری هستند که تقریبا هم سن و سال مامانی اند. من از ایشون دعوت کردم تا در صفحه فیس بوک شما نظر بگذارند.

امیدوارم وقتی بزرگ بشی مثل ایشون فرد متشخص و محبوبی بشی.niniweblog.com

شماره ملی شما عزیز نازنین هم 0-078432-182  هست.

مبارک باشه عزیزم . قربون شکل ماهت.niniweblog.com

[ پنجشنبه 7 / 7 / 1390 ] [ 11:26 ] [ مامان مریم ] [موضوع : رویداد های خاص] [ ]

سلامniniweblog.com

عسلم باباجون محمد برای بدنیا آمدن شما یک شعر زیبا سرودنniniweblog.comبرات میگذارم تا یادگاری بمونه:

هفدهم از ماه شهریور رسید

                                 در دل من نور امیدی دمید

سال میباشد نود،با سیصدو هم یک هزار

                                 شد تولد نور چشم من،عزیز گلعذار

مادر او مریم است و باب ابراهیم نام

                                 این پسر ز آنها تولد گشت چون ماه تمام

گفتم ای جان پدر نامش چه باشد در حساب؟

                                 گفت من اندیشه کردم بعد کردم انتخاب

دوست دارم تا که پندارش بنامم ای پدر

                                 گفتمش نیکو بود باشد مبارک ای پسر

حتم دارم او که نامش فکر و اندیشه بود

                                 ایزد منان همیشه حافظ جانش بود

باباجون ازت متشکریم .

 

[ سه شنبه 5 / 7 / 1390 ] [ 17:03 ] [ مامان مریم ] [موضوع : رویداد های خاص] [ ]

سلام دوستان عزیز

اکثرا گفتین چرا عکسهای واضحی از پندار نگذاشتم . این پندار ما خیلی ماشالله شیطونه وقتی خوابه که عکس نمیگیریم ازش .وقتی هم بیداره اینقدر تکون میخوره که اکثر عکساش تار میشن . این ها رو عجالتا داشته باشین تا بعد.....

پندار

...

پندار

...

پندار

پندار و بابا رضا

.پندار

[ سه شنبه 5 / 7 / 1390 ] [ 0:25 ] [ مامان مریم ] [موضوع : ] [ ]

سلام

نمیدونم چطوری شروع کنم ؟

یه حس غریبی دارم ، حسی که تازه درکش کردم ، یه حس پاک و مقدس یه حس لطیف.........

حس مادر شدن.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

سه سال از ازدواجمون میگذره .

بذار اول خودمون رو معرفی کنم. من مامان مریم هستم وبابایی توکوچولوی ناز،باباابراهیمه.

ما با عشق ازدواج کردیم و تصمیم گرفتیم هر وقت توان پدر و مادر شدن رو توی خودمون حس کردیم این مسئولیت عظیم رو بپذیریم. من همراه خانواده ام تهران زندگی میکردم ، و بعد که با بابایی آشنا شدم و ازدواج کردم به آبادان اومدم . یکسال بعد اومدیم خرمشهر تا بابایی به محل کارش نزدیکتر باشه.

خیلی ها بهمون ایراد گرفتند که چرا زود نینی دار نمیشیم. خیلی ها هم پیش خودشون فکر کردند شاید ما مشکلی داریم. اما خدا رو شکر ما همون موقع که برای  پدر و مادر شدن اقدام کردیم نتیجه گرفتیم.

مامان مریم از یک خانواده ۴ نفره است ،که بابایی محمد رضا و مامانی اقدس و دایی مجید هم اعضای دیگه اون هستند.

دایی مجید مجرده ۶ سال از مامان مریم کوچکتره و ماه آخر خدمت سربازیشو میگذرونه.

بابا ابراهیم هم از یک خانواده ۶ نفره است که ، بابا جون محمد مامان جون رحیمه عمو علیرضا عمو افشین و عمو اسماعیل اعضای دیگه اون هستند.

عمو ها همه ازدواج کردند ؛

عمو علیرضا اسم همسرش خاله تارا و دختر نازش آتوسا گلیه.

عمو افشین اسم همسرش زن عمو ریحانه و دختر نازش بهار خانوم نازه.

عمو اسماعیل هم که تازه عقد کرده و اسم همسرش زن عمو نسرینه.

الان که دارم این مطالب رو مینویسم هیچ کس بجز من و بابایی از وجود تو گل قشنگ خبر نداره .

بابایی گفته فعلا به کسی نگیم تا بعد.... فردا نوبت دکتر دارم . اسم خانوم دکتر هم زهره داوودی مقدم است.

من روز پنجشنبه ۱۴ بهمن ماه ۱۳۸۹ شمسی ،مطابق با ۲۹ صفر ۱۴۳۲ قمری و سوم فوریه ۲۰۱۱ میلادی متوجه شدم که باردارم . روز غریبی بود حس غریبی داشتم روز شهادت امام رضا (ع)بود و قبل از گرفتن جواب آزمایش دلم لرزید توی دلم از امام رضا خواستم به حق پسرش جواد الائمه بهم فرزند عطا کرده باشه. وقتی پزشک آزمایشگاه بهم تبریک گفت از خوشحالی رو پام بند نبودم .

فردای اون روز بابایی برام یه دسته گل زیبا خرید همراه با یه عالمه خوراکی مثل پفک و بستنی و از این جور چیزا و گفت اینا توی خونه باشه که اگر هوس کردی بخوریتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

مامانی یکم شکمو ام اشتهام قبلا زیاد بود حالا دیگه خدا به فریاد برسه . فکر کنم تو هم مثل مامان شکمویی آره؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 این دسته گلیه که بابا به مناسبت وجود تو برای مامان گرفت:

نگاه کن مثل خودت قشنگهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد:

اینم اون پفکیه که بابا برای مامانی خرید، البته من قبل از اینکه تو ، توی وجودم جوونه بزنی هم زیاد هله هوله خور بودم اما این یه چیز دیگه است. 

 

٢٠/١١/١٣٨٩

سلام

نی نی گل مامان حالت چطوره؟

امروز بابایی زحمت کشید ساعت هفت و نیم صبح رفت برا مامانی وقت دکتر گرفت. مامانی هم که این روزها یکمی تنبل شده ساعت ۹ از خواب پاشد. بعد بابایی ساعت یازده و نیم اومد دنبالش و بردش دکتر....

خانم دکتر گفت نیازی نیست پیش من دیگه بیایی مگه اینکه خدایی نکرده مشکلی برات پیش بیاد. گفت باید بری پیش ماما تا برات پرونده تشکیل بده. مامانی هم رفتم پیش ماما. چشمت روز بد نبینه چه مامای بد اخلاقی بود. منم تصمیم گرفتم دیگه پیشش نرم و از مسئول آزمایشگاه آدرس یه خانم مامای خوش اخلاق رو گرفتم . عصری میرم پیشش ببینم چطوریه. در ضمن فردا دوتا آزمایش خون دارم و پس فردا هم یدونه وقت گرفتم که انجامشون بدم . حالا هم اومدم خونه تا نهار درست کنم . این جوری پیش بره همه خون مامانی میره تو شیشه .

سلام عزیز دل مادر

دیروز صبح ساعت ۷ رفتم آرمایشگاه تا یه آزمایش چکاب ازم بگیرند. بعد از اینکه آزمایشگه کلینیک ازم نمونه خون گرفت تازه باید میرفتم آزمایشگاه سلامت تا اونجا تست اچ آی وی و قند خون و قند بارداری هم بدم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتا ساعت ۱۰ درگیر آزمایش بودم و بعد از آزمایشگاه اومدم بیرون. وای چه هوای دل انگیزی بود آفتاب داشت میتابید و از طرف دیگه یک رگبار بسیار زیبا هم در حال بارش بود.

اومدم زیر بارون ایستادم و برات دعا کردم. و بعد هم اومدم خونه و یک لازانیای خوشمزه درست کردم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

همونطور که گفتم این روزها بر خلاف عادت همیشگی ام ظهر ها میخوابم  و خیلی زود خسته میشم. عصر با یک صدای خیلی شدید از خواب پریدم و دیدم تگرگ خیلی زیبایی در حال باریدنه.اومدم بیرون و به خدا گفتم خدایا داری قدمهای کوچولوی منو نقل بارون میکنی.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

٢١/١١/١٣٨٩

امروز دوباره باید ساعت ۷ صبح میرفتم آزمایشگاه با چه سختی بیدار شدم و با بابایی رفتیم آزمایش گروه خون و تعداد گلوبولهای قرمز خون هم دادم و اومدم خونه بابایی برای صبحانه آش صبحانه گرفته بود. آش صبحانه مخصوص آبادانه و خیلی خوشمزه است. نهار رو هم درست کردم و اومدم تا اتفاقات دیروز و امروز رو بنویسم.  

[ يکشنبه 14 / 12 / 1390 ] [ 23:31 ] [ مامان مریم ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 ... 6 7 8 9 10 11 12 ... 13 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

جواهر و زمرد و طلا میخوام چکار کنم با تو واسه دردای خود دوا میخوام چکار کنم با توی ای نور چشام حله همه مشکلام حله دیگه هر چی بخوام حله با تو ای راحت جان حله آرزوی محال حله بهشت جاودان حله بخدا حله شکر خدا حله
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 9
بازدید دیروز : 164
بازدید هفته گذشته : 947
کل بازدید : 263613
امکانات وب

R-G