پندارجونپندارجون، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

پندارعسلی و مامان و باباش

روز از نو

سلام عزیزکم حالت چطوره؟ دیشب بعد یه بیخوابی شدید بالاخره راحت خوابیدم . از امروز صبح کم کم کار بابایی دوباره شروع شد و باید صبح زود میرفت سر کار. من بعد از رفتن بابایی بلند شدم و یکم خونه رو سرو سامون دادم . و نظافت کردم. مونده بودم نهارچی درست کنم.میدونی این بزرگترین مشکل مامانه . زنگ زدم به بابایی و از اون کمک خواستم . بابایی گفت نهار نمیخواد درست کنی مامان آش رشته فرستاده اونو میخوریم. من که خیالم بابت نهار راحت شده بود اومدم تا برا نی نی گل مطلب بنویسم.. راستی زنعمو ریحانه سر بارداری دومش یکم داره اذیت میشه  براش دعا کن تا این دوران زود زود تمام بشه و نی نی گلش زود دنیا بیاد. دوستت دارم مامانی ...
4 خرداد 1390

بی خوابی مامانی

سلام عزیزکم مامان الان از فرط بی خوابی روی پا بند نیستم. اما نمیخوام بخوابم.   حتما میگی چرا! بذار از اول برات بگم. من یه عادت بد دارم و اون اینه که اگر یک روز ظهر بخوابم ،برای خواب شب مکافات دارم و خوابم نمیره .دیروز ظهر بعد از نهار خوابم گرفت و بر خلاف هر روز خوابیدم. چشمت روز بد نبینه شب از ساعت یک ونیم خوابم رفت تا ساعت ٣ .و بعد بی خوابی عجیبی به سراغم اومد.تازه وقتی هم میخوابیدم خوابای پریشون مییدم.حالا خودم به کنار بابایی بیچاره رو هم بدخواب کردم . دور خونه میگشتم تا یه جا خوابم ببره اما آخر سر نتیجه شد این : ... و سر انجام ساعت ٦و نیم صبح بنده بخواب رفتم. الانم خیلی خواب آلودم اما اگر بخوابم دوباره شب...
4 خرداد 1390

روز مادر

سلام عزیز دل مادر حالت چطوره؟ خوبی خوشی سلامتی؟ امروز روز سوم خرداده. این روز مصادف هست با روز آزادی خرمشهر . میدونی مامان، ٣٠سال پیش وقتی هنوز مامانی هم توی دل مامان اقدس بود، سربازای ایرانی خرمشهر رو از دست دشمنای بدجنس نجات دادند. اما امسال این روز با یه مناسبت دیگه هم تقارن داشت . و اون روز بزرگداشت مقام زن و مادره، بخاطر روز میلاد حضرت فاطمه که برای ما خیلی عزیزه. میدونی مامان من خیلی خوشحالم  که امسال این مناسبت برای من فقط روز زن نیست . بخاطر وجود نازنین تو ،من مادر نامیده میشم و به این مقام میبالم. امیدوارم مادر خوبی برات باشم. مامان هیچ وقت ازت هیچی نمیخوام فقط و فقط قول بده وقتی دنیا اومدی ،نی نی خوب و خوش اخلاقی باش...
3 خرداد 1390

اولین خرید های بابایی برای نی نی پینگیلی

سلام گل مادر حالت چطوره؟ سرحال و سر کیف که هستی؟ از لگد زدنات معلومه چه شیطونکی هستی. دیروز وقتی رفتیم مطب خانم دکتر،از ایشون خواستم برا شنیدن صدای قلبت به بابایی هم اجازه بده بیاد داخل . ایشون هم لطف کردند و قبول کردند. بابایی اومد و صدای قوی و تند تند ضربان قلبت رو شنید. میدونم بابایی خیلی خوشحال شد. و مامانی طبق معمول از شنیدن صدای قلب کوچولوی پینگیلی (اسم جدیدی که بابا برات گذاشته) اشکم سرازیر شد. بعد رفتیم آبادان سمت بازار مرکزی. مامانی اقدس وسایل سیسمونی پینگیلی رو کامل تهییه کرده اما من ازش خواستم وسایل ویترینی مثل عروسک ،اسباب بازی،ماشین و.. رو بذاره به عهده خودم. بابایی گفت حالا که اینقدر پینگیلی سرحال و شادابه ...
1 خرداد 1390

روازنه

سلام مامان حالت چطوره؟ گفتم که رفتیم دکی و سونو نوشت با مامانی اقدس و بابایی رفتیم سونو . ضربان قلبت ۱۴۰ تا در دقیقه است. قد استخوان ران پات ۶۳/۲ سانتی متره همه چی نرماله و مشکلی برا سفر نداری. امروز سونو رو بردم دکتر و گفت مشکلی نیست و چون نی نی همه چی اش خوبه نیاز به سونو دیگه نداری تا ۷ ماهگی. مامان فردا عازم تهرانم . لباس ها رو شستم باید اتو بزنم چمدون ببندم . نهار تو راه رو درست کنم . وای دل تو دلم نیست. مامان اخلاقم همینه مسافرت که میخوام برم حتی اگه یه روزه باشه هیجان دارم میترسم چیزی جا بمونه و..... اومدم که بگم اگه یک ماه نبودم نگران نشین خونه مامان اینا سیستم ندارم . همه مامانایی که وبلاگ نی نی رو میخوانند مواظب خو...
20 فروردين 1390

ادامه تعطیلات و سیزده بدر

سلام مامان خوبی؟ عید خوش گذشت؟ من که تا تونستم پرتقال و سیب خوردم آجیل و شیرینی شکلات در حد صفر خوردم تا اذیت نشی گل مامان. این چند روز بابا  و مامان و دایی مجید پیشم بودن خیلی بهم خوش گذشت. اواسط تعطیلات بهمون خبر دادند که شوهر عمه بزرگم فوت کرده و بابا که قرار بود با دایی مجید تا آخر تعطیلات بمونن، برای مراسم ایشون مجبور به رفتن شدند. ما روز دوازدهم فروردین ماشین عمو علی رو گرفتیم و رفتیم اهواز دیدن خاله های بابایی. آخر شب هم برگشتیم . خیلی خسته شده بودم صبح تا ساعت ۱۰ خوابیدم و وقتی بیدار شدم دیدم بابایی ناراحته که چرا وسایل ۱۳ بدر آماده نیست . منم سریع مرغ از فریزر در آوردم و تکه تکه کردم. بعد توی آبلیمو و زعفران و روغن زیت...
14 فروردين 1390

ادامه تعطیلات

سلام علیکم حالت چطوره مامان؟ من زیاد آجیل شیرینی نمیخورم تا شما خدای نکرده اذیت نشی ناناز. روز دوم عید طرفای ساعت ۴ بعد از ظهر دایی مجید پیام داد که آدرس خونه تون رو بفرست(آخه خونه جدید ما تا حالا نیومدند) منم زنگ زدم و گفتند نزدیک اهواز هستند . ما قرار بود عصر بریم خونه عمو علی اما زنگ زدیم و گفتیم فردا میایم. مامان اینا اومدند و طبق معمول هر چی خوراکی به ذهنش رسیده بود همراه خودش اورده بود. مامان و بابا از راه نرسیده شروع کردند به سر و سامان دادن به خونه ملافه های تازه که گرفته بودیم رو دوختند و روی تشک ها کشیدند . ما روز سوم رفتیم خونه عمو علی و باباجون محمد و مامان رحیمه رو آوردیم خونه مون برا عید دیدنی . یکساعت نشستند و رفتند. ...
4 فروردين 1390