پندارجونپندارجون، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

پندارعسلی و مامان و باباش

باران و سرشماری!!!

سلام جیگر گوشه امروز ساعت ٤صبح که بیدار شدم تا به شما شیر بدم و پوشکت رو تعویض کنم ،دیدم یه نسیم خنک از پنجره پذیرایی داره به خونه میاد. نگاه کردم دیدم به به بارون زده و نم نم داره میباره.هوا خیلی خوب بود. شما رو آوردم توی پذیرایی تا هوای تمیز و لطیف بارونی رو حس کنی. این اولین بارون زندگی شما بود. یادش بخیر تو دوران بارداری ام هر وقت بارون میگرفت،میرفتم زیر بارون تا خیس خیس بشم و همونجا دعا میکردم تا شما صحیح و سالم بیای به این دنیا. امروز تو کنارم بودی دستاتو گرفتم و دعا کردم به بهترین شکل بتونم به سر و سامان برسونمت.بتونم کمکت کنم همه مراحل زندگی تو با موفقیت پشت سر بذاری. بعد دوباره خوابیدیم.بابایی که رفت سرکار من هم صبحانه خوردم و م...
10 آبان 1390

کارهای جالب پندار2

سلام خوبی جیگر طلا؟ اومدم برات از کارهای جدیدت بگم. عزیز مامان شما ماشالله خیلی جلوتر از سنت یه سری کارها رو انجام میدی. 1-نی نی ها معمولا اواسط ماه سوم زندگی شون توان نگه داشتن گردنشون رو پیدا میکنن،در صورتی که شما الان میتونی گردنت رو نگه داری.البته چون یکم سخته این کار و شما هم تازه این کار رو یاد گرفتی،وقتی سرت رو بلند میکنی چند ثانیه نگه میداری و بعد محکم سرت رو به سمت پایین پرت میکنی. 2-از امروز صبح(هفت آبان ماه)یاد گرفتی سق بزنی (زبونت رو میچسبونی به سقف دهنت و یدفعه ولش میکنی و یه صدا در میاری که شبیه اینه: ناچ) 3-روز چهارشنبه (چهارم آبان ماه)وقتی روی شکم خوابیده بودی تونستی با کمک پاهای کوچولوت و تکیه دادن اونها به زمین...
8 آبان 1390

روزانه های من و پسرم

سلام پسرکم قربون اون چشای نازت اومدم از کارهایی که در طول روز انجام میدیم برات بگم. از روزی که مامانی رفت تهران اولش یکم برام هماهنگی برنامه کارهای روزانه سخت بود .چون مامان که بود بخش اعظمی از کارها به عهده ایشون بود. شستن لباسهای شما،تمیز کزدن خونه،نگهداری شما وقتی من خواب بودم یا غذا درست میکردم و از همه مهم تر نگهداری شما وقتی من برای خرید بیرون میرفتم. حالا همه این کارها رو خودم انجام میدم. صبح که بابا بیدار میشه من و شما هم بیدار میشیم.بابایی که میره سرکار من لباسای شما رو عوض میکنم دست و صورتت رو میشورم و صبحانه میخورم.شما هم شیر میخوری و یکم مشغول بازی کردن میشی. در این فاصله من اتاق رو جمع و جور میکنم ...
7 آبان 1390

مادری دارم بهتر از برگ درخت(تقدیم به مامانی اقدس)

سلام الان که دارم این مطلب رو مینویسم شما و بابا ابراهیم خواب هستین. خونه خیلی سوت و کوره. دلم گرفته. مامانی اقدس ساعت ٤ حرکت کرد و رفت تهران. بنده خدا امروز  پنجاهمین روز از اومدنش یش ما گذشته بود.توی این مدت هر چی زحمت داشتیم گردن مامان بود نه استراحتی نه خوابی هیچی. شب که شما بیدار میشدی پا به پام می نشست تا شما شیر بخوری یا پوشکت عوض بشه و بخوابی، بعد میخوابید. لباسای شما رو که هر روز دو سه بار کثیف میشد می شست. روزها آثار خستگی و کم خوابی تو چهره اش داد میزد اما وقتی بهش میگفتم استراحت کن میگفت نه من خوبم خسته نیستم. میخوام یه اعتراف کنم .من یکمی اخلاقم تنده، میدونم یه وقتا دلش رو رنجوندم.خدا منو بکشه اگر ازم به...
28 مهر 1390

40روزگی شیرین عسل مامان

سلام خوبی گل پسرم؟ دیروز چهلمین روز ولادت تو عزیز مهربون بود. و طبق آیین و سنت ایرانیان روز چهلم دنیا اومدن نی نی ، نی نی رو حمام چله میدن. من تا اونجایی که میدونم برات از این رسم میگم: اول مامان نی نی و نی نی حمام  میکنن .وقتی تمام شد آبی که با 40 کاسه (بهتره کاسه چهل کلید باشه )در تشتی ریخته شده و به اون سوره توحید خوانده شده ، روی بدن مامان نی نی و خود نی نی میریزندو چون این آب متبرک به آیات قرآن هست ،قبل از ریختن ،تشت دیگه ای زیر پای مادر میگذارند تا آب به فاضلاب ریخته نشه. اون آب رو پای درخت یا روی خاک میریزند. امروز عکسهای دیروز (40روزگی ات) رو ویرایش کردم و الان برات اینجا میگذارم . ببخش که دیروز این کارو نکردم مامانی. ...
27 مهر 1390

خوابیدن مدل چرخشی

سلام قند عسل مامانی دیگه ماشالله بزرگ شدی و توی خواب کلی تکون میخوری، میچرخی و حتی اگر یکم بیشتر سعی کنی،غلت میزنی. دیروز نشستم بالای سرت تا از تکونایی که توی خواب داری عکس بگیرم اینم نتیجه اش: ...
25 مهر 1390

پندار و زمین بازی...

دوباره سلام نور چشم مامانی از هفته دوم تولدت وقتی بیدار بودی میزاشتمت توی زمین بازیت تا ببینم هوشیاری ات تا چه حده. به وسیله ها نگاه میکردی ولی ذهنت رو زیاد مشغول نمیکردی. دو هفته بعد کم کم  صدای وسیله های زمینت رو در آوردم و شما دنبال صدا میگشتی. و حالا دست هاتو میبری بالا تا بگیری شون. دیروز وقتی ستاره زمین بازیت رو روشن کردم و شروع به خوندن کرد و چراغ هاش روشن شد دیدم داری تلاش میکنی... اومدم جلو تا ببینم این همه تلاش برای چیه و دیدم که دهن کوچولوت رو باز کردی و داری به ستاره نگاه میکنی و چون تلاش برای بلند شدن خودت به نتیجه نرسیده بود توقع داشتی اون ستاره بیچاره از اون بالا بیاد پایین و بره توی دهن مبارک !!! : ...
25 مهر 1390