پندارجونپندارجون، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

پندارعسلی و مامان و باباش

دندانهای پانزدهم و شانزدهم

سلام عزیز دلم حسابی وروجک شدی. دیگه حریفت نمیشم ماشالله خیلی بلا شدی.منم انرژی این رو ندارم که پا به پات بازی کنم و خسته نشم. دو سه روز اینترنت نداشتیم و همین باعث شد ثبت جوانه زدن دندونهای جدید از روز خودش به امروز موکول بشه. دندون پانزدهم شما(نیش پایین سمت چپ) روز سه شنبه نهم آبان ماه هزار و سیصد و نود و یک روی لثه ات جای گرفت. دندون شانزدهم (نیش پایین سمت راست) روز چهارشنبه دهم آبان ماه جوانه زد. الان شما هشت تا دندون پایین و بالا رو به صورت مساوی داری. تبریک میگم عزیزم. مسواک زدن دندونها  هم، همچنان ادامه داره این روزها دغدغه اصلی شما رفتن به حیاطه.دوست داری ساعت ها بدون محدودیت تو حیا...
11 آبان 1391

پهلوان پندار...

سلام گل قشنگم دیروز که داشتیم با مامانی اقدس لباسها رو جمع و جور میکردیم ،لباسهای کردی که عید برات از کرمانشاه خریده بودم پیدا کردم و گفتم بزار تنت کنم ببینم اندازه هست یا نه؟ شما هم همکاری کردی و من لباس رو تنت کردم .ماشالله انگار که یه کرد اصیل بودی آخه خیلی بهت می اومد. جای بابا ابراهیم و دایی مجید و دایی سعید خالی بود که بچلونن شما رو . اینم عکس پهلوان من (خیلی شبیه وزنه بردار ها رفتار میکنی مامانی.متکای سنگین رو بلند میکنی مثل وزنه بردارها یه داد میزنی و میاری بالا بعد هم دنبال خودت میکشی اینور اونور.فکر کنم یه پهلوان رضازاده دیگه به پهلوان های ایران اضافه شده): ...
3 آبان 1391

روزانه های پندار

سلام عزیز دل مادر قربون شیرین کاریهای بامزه ات بشم. اومدم از کارهای جدیدت بنویسم: هرجا عکس باب اسفنجی رو ببینی شروع میکنی به خواندن با ریتم و میگی باه باه  باه باه (یعنی باب اسفنجی باب اسفنجی). لباسای خودت رو از بین یک عالمه لباس تشخیص میدی و اگر لباسهات رو بین لباسای دیگه ببینی سریع برشون میداری و میگی من من . دو هفته پیش پشه پای شما رو نیش زده بود و چون خارش و سوزش داشت من همش برات پماد میزدم و میبوسیدم،به همین دلیل کاملا یادت مونده و تا میگیم کجا اوخ شده انگشت میزاری روی جای نیش و اشاره میگنی تا بوس کنیم که خوب بشه. از دیروز یاد گرفتی الکی خودت رو بندازی زمین(البته خیلی با احتیاط اینکار رو میکنی) تا ما بگیم آخ آخ الهی ب...
29 مهر 1391

عکس از پندار در 13ماهگی...

سلام کلوچه مامان راستش روز 13ماهگی نرسیدم ازت عکس بگیرم. کلی کار رو سرم ریخته،شما هم ماشالله کپسول انرژی هستی و مهلت نمیدی ما وسیله جمع کنیم.همش تو کارتن ها میچرخی. دو روز پیش وقتی داشتی تو خونه می دویدی پات لیز خورد و با صورت اومدی رو موکت بینی خوشگلت زخم شد الهی مامان بمیرم برا پسر قشنگم.اینقدر صبوری که هیچی نگفتی.امیدوارم زود زود خوب بشی. اینم عکس 13ماهگی پسرم:   ...
19 مهر 1391

پایان 13ماهگی

سلام عشق مامان چند دقیقه است که  یک سال و یکماهگی رو پشت سر گذاشتی و وارد ماه دوم از سال دوم زندگی قشنگت شدی. وقتی فکر میکنم میبینم چقدر این لحظه ها زود میگذره. الان که دارم مینویسم خوابیدی و من دلم برات تنگ شده. ١٣ماهگی ات مبارک باشه مامانی. نفس من به نفس شما بنده. مامانی رو ببخش اگر گاهی حوصله ام به اون حد نیست که پا به پای شما بازی کنم .ببخش اگر یه موقع با ذوق و شوق میای پیشم و با اشاره چیزی میگی و من متوجه نمیشم. ببخش اگر بخاطر خوب بودن بیش از حدت،وقتی گاهی در حد معمول شیطنت میکنی من طاقتم طاق میشه و میگم چقدر اذیت میکنی. وقتی به بچه های هم سن و سالت نگاه میکنم که چقدر شیطون و شلوغ هستند و من توقع دارم شما همون ...
17 مهر 1391

دیدی چی شد دندون دوازدهم رو اینجا ثبت نکردم شرمنده

سلام مامان شرمنده عزیزم میدونی چرا؟  این روزها خیلی درگیرم و فراموش کردم جوانه زدن دندان دوازدهم رو برات ثبت کنم (فکر میکردم این کار رو انجام دادم) وقتی مطالب رو میخوندم متوجه شدم که جا افتاده. حالا اینجا برات مینویسم که دندان دوازدهم شما(نیش سری دوم یا همون دندان کرسی سمت پایین)روز سه شنبه 4مهرماه 1391 روی لثه خوشگلت جا خوش کرد. بازم منو ببخش عزیزم :* ...
16 مهر 1391

به به دوتا دندون دیگه هورااااااااااا(دندون سیزده و چهاردهم)

سلام نفس مامان روز جمعه (14مهرماه 1391) دوتا دندون جدید رو لثه های نازت جاخوش کردند. دندونای جدید مبارک فدات شم.حالا ١٤ تا دندون خوشگل و سفید داری و مرتب هم مسواک میزنی تا این مرواریدها خراب نشه. چقدر اذیت شدی مامانی تا این دوتا دندونای نیش بالا در بیان،بمیرم الهی.حالا دندون نیش های پایین مونده هنوز. عاشقتم مامان. خیلی بلا شدی ماشالله از همه چی بالا میری.یک لحظه آروم و قرار نداری. وقتی که پوشک هستی و میخوای جیش کنی میگی پوو پوو ،بعد من پوشکت رو باز میکنم تا ببرمت توی حیاط و جیش کنی اگر هم متوجه نشم که توی پوشک جیش میکنی. خیلی با محبت و خونگرمی،وقتی بازی میکنی هر چند دقیقه یکبار میای و منو بغل میکنی و با دست آروم میزن...
16 مهر 1391