پندارجونپندارجون، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

پندارعسلی و مامان و باباش

موفقیت مامان در شکار ایستادن من

پسر طلا سلام پسرک ناقلا، من چند وقته در کمین گرفتن عکس از ایستادن و راه رفتن شما هستم.اما ماشالله چشمات همه جا کار میکنه تا دوربین رو میبینی  و یا صدای روشن شدنش رو میشنوی یا بی حرکت میشینی،یا  به سمت دوربین میای تا بگیریش. امروز به بابا گفتم حواسش رو پرت کن تا من دوربین رو بیارم و از ایستادن و راه رفتنش عکس بگیرم .و بالاخره موفق شدم هوراااا ...
10 شهريور 1391

شیطنت های پندار مامان

سلام گل قشنگم ساعت به ساعت به تولد پسرم نزدیک میشیم و من هنوز باورم نمیشه پسر کوچولوی مامان که وقتی دنیا اومد نمی تونست شیر بخوره،الان واسه خودش مردی شده ماشالله. روزهای شیرین و خوشی برا مامان رقم میزنی.درسته که خسته میشم اما یه شیرینی خاصی تو این خستگی هست که با دنیا عوض نمی کنم . یه وقتا که کم میارم میگم چرا این پسر یه گوشه نمیشینه یک دقیقه .اما بعد سریع پشیمون میشم و خدا رو شکر میکنم که سالمی و توان اینهمه شیطنت رو داری. صبح ها تا بیدار میشی بدون هیچ درنگ و تاخیر بالای تخت رو میگیری و می ایستی و بعد با خنده خودت رو روی تشک میندازی و ما رو نگاه میکنی تا بخندیم. اگر بیدار بشی و ما چشمامون بسته باشه انگشت میکنی تو چشم ما تا بازش...
8 شهريور 1391

بیبی مریضه

سلام  خوبی پسرکم  دیگه دارم یه تولدت نزدیک میشیم. این روزها یکم تو دلم غم دارم. بیبی (مادر بزرگ بابایی) حالش خوب نیست. بنده خدا شب از جا بلند میشه و در حالی که داشته راه میرفته میخوره زمین و سرش و دستش زخم میشه،خیلی ضیعف شده. وقتی شما دنیا اومدی به بیبی گفتیم اسم شما جواده(اسم مذهبی ات رو به ایشون گفتیم) چون ایشون براشون سخته تلفظ اسم پندار. روز عید فطر با بابا و شما رفیتم اهواز و دیدیمش. بیبی خیلی من رو دوست دارند و شب که خوابیده بودند مرتب منو صدا میکردند. منم کاری از دستم بر نمی اومد و تو اتاق گریه میکردم.اومدم بگم براش دعا کن تا خوب بشه.  آخه میدونی من عاشق پدر بزرگ و مادربزرگها هستم اونا واقعا برکت خونه ه...
4 شهريور 1391

ایستادن پندار

سلام عزیز شیطون بلا این روزها دیگه من حریفت نمی شم . خیلی شیطون شدی و هر چی میخوای سریع میای با دست لباس منو میکشی و میگی ماما ماما، تا آدم دلش به رحم بیاد و اون خواسته ات رو انجام بده. چند وقت از  ایستادن هات میگذره اما همونطور که قبلا گفتم من اسم اش رو ایستادن نمیزارم ؛چون سریع تعادلت رو از دست میدادی . اما شنبه 21 مرداد ماه ، شما ایستادی و بدون از دست دادن تعادل روی زانو نشستی و بعد هم دو مرتبه وقتی ایستادی یک قدم به جلو برداشتی و بعد نشستی. گامهات استوار پسرم و جاده های موفقیت زیر پاهات هموار.   ...
24 مرداد 1391

11 ماهگی و خبرهای بسیار خوب

سلام زندگی مامان ببخشید تاخیر دارم و مثل قبل برات پست نمیزارم . چندتا دلیل داره که اولی اش خودتی جیگرم که از بس شیطون شدی برا مامان وقت نمیزاری که بیام و بنویسم . دومی اش هم اینه که این روزها دغدغه کار بابایی ذهنم رو خیلی مشغول کرده بود.و بابا هم چند روز رفت سفر تا ببینه می تونه شغل مناسبی پیدا کنه یا نه.آخه میدونی مامان، اوضاع کار بابایی خیلی بد شده بود و بابا هم همش نگران آینده و رفاه و آسایش شماست. (ما هیچکدوم برای خودمون چیزی نمی خواهیم همیشه آینده تو ما رو نگران میکنه). خب بسه دیگه حوصله ات سر رفت اومدم یه چندتا خبر بدم تا دل کوچولوت شاد بشه: 1- به سرعت برق و باد 11 ماه از ورود تو به دنیای ما گذشت و این یعنی ماه دیگه این موقع...
17 مرداد 1391

من و مامانم

سلام  خوبین؟ اومدم از کارهای جالبم براتون بگم. خونه مامانی(تهران)که بودم مامانی دور تا دور خونه رو برام پشتی گذاشته بود به دو دلیل: 1 راحت بایستم و با کمک پشتی ها راه برم. 2 ورودی های خطرناک مسدود بشن (مثل آشپزخونه میز تلویزیون ورودی به راهرو و...) منم یاد گرفته بودم که میشه وسایل رو به اون طرف پشتی پرت کرد(وای چه کار بدی!!!) حالا که برگشتم خونه پشتی های کنار دیوار رو میگیرم و می ایستم و دائم تلاش میکنم اسباب بازی و کنترل تلویزیون رو بندازم اون طرف پشتی.مامان مدام به من میگه مامانی دیوار چیزی ازش رد نمیشه اما من هر چی فکر میکنم منظور مامان رو نمی گیرم و باز کارم رو ادامه میدم . بابا صبح برای رفتن به دفتر مکافات داره میدو...
28 تير 1391