سلام
مامانی خوبی عزیزم؟.gif)
امروز متوجه شدم وقتی عکس وسایلتو گذاشته بودم پاپوش های نازتو فراموش کرده بودم..gif)
حالا عیبی نداره که الان برات میزرام.
امیدوارم اون پاهای کوچولو،تو راه های بزرگ گام بردارن الهی آمین..gif)
پاپوش های نی نی:.gif)

و یکی دیگه:.gif)

اینم آخریش(البته دنیا که بیای یرات بیشتر میخرم عزیزم):.gif)

من و بابا همیشه قلبمون برای تو میزنه عزیزم.gif)
[ شنبه 22 / 5 / 1390 ] [ 11:57 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :سیسمونی ]
[
سلام سلام
حالت چطوره مامان خوبی خوشی سلامتی؟
امروز دیگه اومدم عکس های اتاقت رو بذارم.


عزیزم شرمنده ام که نتونستم اتاقت رو مستقل کنم.
ما دوتا کولر بیشتر نداریم و اون یکی اتاق خواب گرمه
، از طرفی شما که دنیا بیای خیلی کوچولویی و شبها به من نیاز داری قول میدم یه ذره بزگتر که شدی اتاقت سوا بشه و به سلیقه خودت چیده بشه. از بابایی ممنوم که کمک کرد دوتایی اتاق رو چیدیم
و حالا..... اتاق نی نی
نمای کلی کمد نی نی :

نمای کلی ویترین نی نی :

لباسهای نی نی :.gif)

ویترین نی نی :.gif)

کشو لباس نی نی :

تخت و استیکر های نی نی :.gif)

بقیه وسایل مثل کالسکه و کریر و... رو به علت کمبود جا تو اون اتاق گذاشتم قبلا عکسش رو برات گذاشتم مامانی. قربونت برم زود زود بیا تا از وسایلت استفاده کنی.
من و بابایی عاشقتیم..gif)
[ سه شنبه 4 / 5 / 1390 ] [ 16:57 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :سیسمونی ]
[
امروز بالاخره وسایل اتاقت رو چیدیم.
اومدم یه سری از عکس هایی که مونده از وسایلت برات بذارم، تا توی یه پست دیگه عکس کمد و تختت رو بذارم عزیزکم. از خیلی از وسایلت عکس نگذاشتم چون از حوصله این وبلاگ خارج بود عزیزکم.
تشک بازی،ماشین،ساعت رومیزی و عروسک نی نی : .gif)
.gif)

سرویس تفلون نی نی :.gif)

سری نوزده تیکه لباس نی نی :(لباسای بیمارستان).gif)

لحاف و تشک نی نی :![]()

سرویس پلاستیک تاتیای نی نی :.gif)

توی پست بعدی عکس از اتاقت آپلود میکنم گل نازم .
تو همه سرمایه منو بابایی هستی.gif)
[ شنبه 1 / 5 / 1390 ] [ 12:17 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :سیسمونی ]
[
سلام توت فرنگی مامان
خوبی؟
امروز هم اومدم با چند تا از عکس های سیسمونی ات . لازم به ذکر هست که اگر میبینی لباسا رو بعضا از کاور در نیاوردم به این علت بوده که نمیخواستم کثیف بشن. هر وقت کمدت آماده شد برات عکس های واضحتر میزارم.
برچسب ها و ستاره های شب نمای اتاق نی نی : .gif)

چند دست لباس و شلوار جین پیشبندی نی نی : 

چند دست لباس دیگه و جلیقه شلوار کبریتی نی نی :

لباسها بافتنی و کاپشن و شال و کلاه نی نی :

لباس تو خونه ای نی نی :.gif)

امیدوارم مورد توجه واقع شده باشه. تا بعد که بقیه عکس ها رو آپلود کنم خدانگهدار.gif)
مامان و بابا عاشقتیم گل نازم.gif)
[ چهارشنبه 29 / 4 / 1390 ] [ 17:57 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :سیسمونی ]
[
سلامی به گرمی هوای امروز.gif)
من دوباره اومدم.
راستش بابایی که خوابید من خوابم نرفت. پیش خودم گفتم چکار کنم؟چکار نکنم؟بعد فکر کردم بیام عکس یک سری دیگه از وسایل پینگیل رو براتون بذارم.
خب...
سرویس غذاخوری چینی و سماور نی نی :.gif)

چند تا از عروسکها و ماشینها و سطل زباله نی نی :(بقیه عروسکها رو وقتی چیده شدند میبینید).gif)

چند دست لباس،جوراب و زانو بند نی نی :
لباس هندوانه ای نی نی : (کادوی خاله زهرا مامان مه سما).gif)

سرویس حوله،حوله لباسی و ست شامپو و صابون نی نی :.gif)
تا اینجا رو داشته باشین تا بقیه عکس ها رو آماده کنم. عصر بخیر.gif)
[ دوشنبه 20 / 4 / 1390 ] [ 20:15 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :سیسمونی ]
[
سلام عشق مامان
.gif)
.gif)
حالت چطوره ؟ خوبی سرحالی کیفت کوکه؟ دماغت چاقه؟
امروز میخوام عکس یک سری دیگه از وسیله های سیسمونی ات رو بذارم:.gif)
(از خیلی چیزا فاکتور گرفتم و عکس ها رو مختصر میگذارم)
کهنه خشک کن، بقچه قنداق و شورت چسبی های نی نی :.gif)

داروهای گیاهی مامان و نی نی :.gif)

تشکهای تعویض،پتو دور پیچ و پتوی گلبافت نی نی،اون متکا آبیه مال مامان بوده :.gif)

شیشه شیر،فلاکس،جغجغه،وازلین،لثه کش،پوار،قاشق،برس،گوش پاک کن،پستونک،تب سنج، مسواک،شیشه شور و حوله های فشرده نی نی :
.gif)

خب برا امروز کافیه خسته شدم عزیزم .البته نه از نوشتن برای پینگیل،
از نشستن مدام خسته شدم بقیه عکس ها رو تو یک فرصت دیگه آپلود میکنم.
من و بابایی دوستت داریم. زود بیا که اینطوری بشیم:.gif)
خدانگهدار تا بعد..gif)
[ شنبه 18 / 4 / 1390 ] [ 16:55 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :سیسمونی ]
[
سلام سلام
ما اومدیم با عکس یک سری از وسایل سیسمونی پینگیل..gif)
قبل از گذاشتن عکس ها باید از مامان و بابا تشکر کنم که زحمت خرید و ارسال وسایل پینگیل رو کشیدند..gif)
نکته دیگه ای که هست اینه که مامان اینا از جنسیت نی نی خبر ندارند و مامان طبق حدس و گمان خودش وسایل نی نی رو خریده و گفته وقتی دنیا اومد و معلوم شد که دختره یا پسر هر چیزی کم و کسر بود میخره..gif)
خب...... بریم سراغ سیسمونی پینگیل
کالسکه نی نی :.gif)

کریر نی نی :

روروک و ساک نی نی :

رختخواب و قنداق فرنگی نی نی :.gif)

خب برای امشب کافیه. بقیه عکسها رو توی روزهای آینده براتون آپلود میکنم..gif)
[ جمعه 17 / 4 / 1390 ] [ 9:17 ] [ مامان مریم ]
[ موضوع :سیسمونی ]
[
سلام
نمیدونم چطوری شروع کنم ؟
یه حس غریبی دارم ، حسی که تازه درکش کردم ، یه حس پاک و مقدس یه حس لطیف.........
سه سال از ازدواجمون میگذره .
بذار اول خودمون رو معرفی کنم. من مامان مریم هستم وبابایی توکوچولوی ناز،باباابراهیمه.
ما با عشق ازدواج کردیم و تصمیم گرفتیم هر وقت توان پدر و مادر شدن رو توی خودمون حس کردیم این مسئولیت عظیم رو بپذیریم. من همراه خانواده ام تهران زندگی میکردم ، و بعد که با بابایی آشنا شدم و ازدواج کردم به آبادان اومدم . یکسال بعد اومدیم خرمشهر تا بابایی به محل کارش نزدیکتر باشه.
خیلی ها بهمون ایراد گرفتند که چرا زود نینی دار نمیشیم. خیلی ها هم پیش خودشون فکر کردند شاید ما مشکلی داریم. اما خدا رو شکر ما همون موقع که برای پدر و مادر شدن اقدام کردیم نتیجه گرفتیم.
مامان مریم از یک خانواده ۴ نفره است ،که بابایی محمد رضا و مامانی اقدس و دایی مجید هم اعضای دیگه اون هستند.
دایی مجید مجرده ۶ سال از مامان مریم کوچکتره و ماه آخر خدمت سربازیشو میگذرونه.
بابا ابراهیم هم از یک خانواده ۶ نفره است که ، بابا جون محمد مامان جون رحیمه عمو علیرضا عمو افشین و عمو اسماعیل اعضای دیگه اون هستند.
عمو ها همه ازدواج کردند ؛
عمو علیرضا اسم همسرش خاله تارا و دختر نازش آتوسا گلیه.
عمو افشین اسم همسرش زن عمو ریحانه و دختر نازش بهار خانوم نازه.
عمو اسماعیل هم که تازه عقد کرده و اسم همسرش زن عمو نسرینه.
الان که دارم این مطالب رو مینویسم هیچ کس بجز من و بابایی از وجود تو گل قشنگ خبر نداره .
بابایی گفته فعلا به کسی نگیم تا بعد.... فردا نوبت دکتر دارم . اسم خانوم دکتر هم زهره داوودی مقدم است.
من روز پنجشنبه ۱۴ بهمن ماه ۱۳۸۹ شمسی ،مطابق با ۲۹ صفر ۱۴۳۲ قمری و سوم فوریه ۲۰۱۱ میلادی متوجه شدم که باردارم . روز غریبی بود حس غریبی داشتم روز شهادت امام رضا (ع)بود و قبل از گرفتن جواب آزمایش دلم لرزید توی دلم از امام رضا خواستم به حق پسرش جواد الائمه بهم فرزند عطا کرده باشه. وقتی پزشک آزمایشگاه بهم تبریک گفت از خوشحالی رو پام بند نبودم .
فردای اون روز بابایی برام یه دسته گل زیبا خرید همراه با یه عالمه خوراکی مثل پفک و بستنی و از این جور چیزا و گفت اینا توی خونه باشه که اگر هوس کردی بخوری![]()
مامانی یکم شکمو ام اشتهام قبلا زیاد بود حالا دیگه خدا به فریاد برسه . فکر کنم تو هم مثل مامان شکمویی آره؟
این دسته گلیه که بابا به مناسبت وجود تو برای مامان گرفت:

اینم اون پفکیه که بابا برای مامانی خرید، البته من قبل از اینکه تو ، توی وجودم جوونه بزنی هم زیاد هله هوله خور بودم اما این یه چیز دیگه است. ![]()

٢٠/١١/١٣٨٩
سلام
نی نی گل مامان حالت چطوره؟
امروز بابایی زحمت کشید ساعت هفت و نیم صبح رفت برا مامانی وقت دکتر گرفت. مامانی هم که این روزها یکمی تنبل شده ساعت ۹ از خواب پاشد
. بعد بابایی ساعت یازده و نیم اومد دنبالش و بردش دکتر....
خانم دکتر گفت نیازی نیست پیش من دیگه بیایی مگه اینکه خدایی نکرده مشکلی برات پیش بیاد. گفت باید بری پیش ماما تا برات پرونده تشکیل بده. مامانی هم رفتم پیش ماما. چشمت روز بد نبینه چه مامای بد اخلاقی بود. منم تصمیم گرفتم دیگه پیشش نرم و از مسئول آزمایشگاه آدرس یه خانم مامای خوش اخلاق رو گرفتم . عصری میرم پیشش ببینم چطوریه. در ضمن فردا دوتا آزمایش خون دارم و پس فردا هم یدونه وقت گرفتم که انجامشون بدم . حالا هم اومدم خونه تا نهار درست کنم . این جوری پیش بره همه خون مامانی میره تو شیشه
.
سلام عزیز دل مادر
دیروز صبح ساعت ۷ رفتم آرمایشگاه تا یه آزمایش چکاب ازم بگیرند. بعد از اینکه آزمایشگه کلینیک ازم نمونه خون گرفت تازه باید میرفتم آزمایشگاه سلامت تا اونجا تست اچ آی وی و قند خون و قند بارداری هم بدم.
تا ساعت ۱۰ درگیر آزمایش بودم و بعد از آزمایشگاه اومدم بیرون. وای چه هوای دل انگیزی بود آفتاب داشت میتابید و از طرف دیگه یک رگبار بسیار زیبا هم در حال بارش بود.
اومدم زیر بارون ایستادم و برات دعا کردم. و بعد هم اومدم خونه و یک لازانیای خوشمزه درست کردم.
همونطور که گفتم این روزها بر خلاف عادت همیشگی ام ظهر ها میخوابم و خیلی زود خسته میشم. عصر با یک صدای خیلی شدید از خواب پریدم و دیدم تگرگ خیلی زیبایی در حال باریدنه.اومدم بیرون و به خدا گفتم خدایا داری قدمهای کوچولوی منو نقل بارون میکنی.
٢١/١١/١٣٨٩
امروز دوباره باید ساعت ۷ صبح میرفتم آزمایشگاه با چه سختی بیدار شدم و با بابایی رفتیم آزمایش گروه خون و تعداد گلوبولهای قرمز خون هم دادم و اومدم خونه بابایی برای صبحانه آش صبحانه گرفته بود. آش صبحانه مخصوص آبادانه و خیلی خوشمزه است. نهار رو هم درست کردم و اومدم تا اتفاقات دیروز و امروز رو بنویسم.





