X

پندارعسلی و مامان و باباش
فرشته کوچولوی مامان شهریور ماه بدنیا اومد . این وبلاگ برای ثبت خاطرات قشنگش ساخته شده.
قالب وبلاگ

سلام عزیزم

حالت چطوره؟

این عکسها سری اول عکسهایی هست که شما تو مسافرت تهران گرفتی:(البته دوتا عکس اول مال خرمشهره)

پندار پیکاسو:niniweblog.com

پندار و اسما خانوم (دختر عمو امید و خاله ساغر):niniweblog.com

پندار و لوکوموتیو:

پندار و پویا داداشای مهربون:niniweblog.com

رو این دوستی ها میشه حساب کرد:niniweblog.com

اینم رهای عزیزم فندق خاله مریم:niniweblog.com

پندار و محمدصالح عزیزم(پسر خاله زهرا):niniweblog.com

پندار و بابابزرگ:niniweblog.com

پندار خونه مامانا رو رنگ میکنه :niniweblog.com

 

[ جمعه 17 / 11 / 1393 ] [ 11:33 ] [ مامان مریم ] [موضوع : روزانه ها] [ ]

سلام عزیز دل

خوبی گل پسر؟

ماه چهلم زندگی شما مصادف بود با اومدن دایی و زندایی به خرمشهر و تولد بابا ابراهیم

شما روز اول آذر ماه تونستی رکاب دوچرخه رو کامل بچرخونی (قبلا نیم پا میزدی و بعد رکاب رو برمیگردوندی و باز یه نیم دور میزدی)

این هم عکسهای این ماه :

زیر پل جدید:

پسرم تو خیابون هر بچه ای رو میبینه میگه مامان من دوست پیدا کردم:

لب شط:

قایق سواری:

ترن سواری :

شهربازی سندباد:

پسر هنرمند مامان:

عشق ماشین:

تولد بابایی و ماهگرد پندار:

[ جمعه 10 / 11 / 1393 ] [ 16:53 ] [ مامان مریم ] [موضوع : روزانه ها] [ ]

سلام عزیز مادر

خیلی وقته به اینجا سر نزدم و مطلب نذاشتم آخه نت ندارم ، الان که اومدم تهران وقت رو غنیمت دونستم و برات می نویسم:

این هم عکسهای ماه سی و نهم زندگی شیرینت:

niniweblog.comکماندار نوجوانniniweblog.com:

کماندار نوجوان

دوچرخه سواری هم از علایق پسرکم هست niniweblog.com:

پسرکم روزی ده ها بار چشم من و همه ماشینهاشو معاینه میکنه niniweblog.com:

جوجه بلدرچین های پندار که متاسفانه همه از بین رفتندniniweblog.com:

سبزی خورد کردن پسرکمniniweblog.com:

بادکنک بازی پندار niniweblog.com:

[ جمعه 10 / 11 / 1393 ] [ 15:25 ] [ مامان مریم ] [موضوع : روزانه ها] [ ]

سلام گلم

شما از خیلی وقت پیش شعر حفظ میکنی و ماشالله حسابش از دست من در رفته که چندتا هستند،اما چندتا شعر هستند که خیلی دوستشون داری.مثلا شعرهای می می نی رو که 4 یا 5 جلدش رو داری قبلا حفظ کردی. یه چندتا کتاب قصه داری که اونها هم آهنگین هستند مثل عروسی دختر خاله عنکبوت،کدو کدوی قلقله زن،بزک زنگوله پا و... رو هم حفظی.

چندتا از شعرهایی که خیلی دوستشون داری برات میزارم:

پلیس:    character0008 Free Emoticons   Characters

شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره

ما خواب خوب میبینیم اون دنبال شکاره

آقا پلیسه زرنگه با دزدا خوب میجنگه721919_alarmedsmiley.gif

ما پلیس و دوست داریم بهش احترام میزاریم

دکتر:niniweblog.com

دکتر چه مهربونه درد منو میدونه

زخم منو میبنده با شوخی و با خنده

میگه مریض کوچولو کوچولوی موچولو

برو بخواب تو خونه دوای تو همینه

تا که بشی سلامت خوشحال و شاد و راحت

پاییز:http://s5.picofile.com/file/8133200842/zard2.gif

پاییزه و پاییزه

برگ درخت میریزه

هوا شده کمی سرد

روی زمین پر از برگ

دسته دسته کلاغها

میرن به سوی باغها

همه میگن به یک بار

قار قار قار،قار قار قار

خروس خروس:   

خروس خروس بعله

زرد و ملوس بعله

میای بریم نمیام

خسته میشی نمیشم

وای وای وای

چرا همچین میشم من

کج و کوله میشم من

مثل حوله میشم من

ای خروس قشنگ من به به چه نازی

برای من تو میکنی گزدن درازی

به به چه قشنگی به به چه قشنگی

لی لی حوضک:

لی لی لی لی حوضک

سوسکی خانوم اومد آب بخوره افتاد تو حوضک

اولی گفت:داد و هوار

دومی گفت:نردبونو طناب بیار

سومی گفت:من درازم طناب و نردبونم

چهارمی گفت:من میشینم براش دعا میخونم

انگشت شصت خندید و گفت:سوسکی خانوم پر داره بچه و شوهر داره

پر میزنه از توی آب در میاد نه داد داره نه بیدادبوستشویق

شعر نبسته ام به کس دل (آقای شجریان )رو هم با خودش همخوانی میکنی.

شعر آمدم ای شاه پناهم بده خط امانی ز گناهم بده  رو هم با خودش همخوانی میکنی.

[ دوشنبه 26 / 8 / 1393 ] [ 22:44 ] [ مامان مریم ] [موضوع : روزانه ها] [ ]

سلام گل قشنگم

اومدم برات از کارهایی که انجام میدی و حرفایی که میزنی و همشون بامزه هستند بگم.niniweblog.com

علائق پندار:

سریال مورد علاقه :پایتخت 1،2،3

شخصیت مورد علاقه: تقی،ارسطو،بهبود

ورزش مورد علاقه:کشتی،تیراندازیniniweblog.com ،تیر اندازی با کمان،تنیس روی میزniniweblog.com

سازه های مورد علاقه:گنبد گلدسته مساجد

کارتن مورد علاقه:مستر بین

شخصیت کارتونی مورد علاقه:اسپایدر من (به قول خودش اسپایدر قند)!!!

niniweblog.com

یه دفعه داشتم برات صحبت می کردم و از بزرگ شدن آدمها می گفتم.گفتم آدم بزرگ میشه میره سرکار... شما هم گفتی نه من دوست دارم بزرگ شدم مثل شما بشم.گفتم یعنی چی؟ شما هم گفتی آدم بزرگ میشه مادر میشه!!!niniweblog.com

یه دفعه داشتم به دستم روغن میزدم،شما گفتی به دست منم بزن.گفتم مامان این روغن بچگونه نیست،شما هم سریع گفتی آهان فهمیدم این روغن مامانگونه است!!!niniweblog.com

یه دفعه باز داشتیم راجع به بزرگ شدن صحبت میکردیم و من گفتم شما بزرگ بشی میری دانشگاه و شما خیلی جدی گفتی نه من بزرگ بشم اول بابا میشم بعد میرم دانشگاه!!!niniweblog.com

یه روز عصر داشتم برات نسکافه درست میکردم و شما پودر شیر رو دیدی و پرسیدی مامان این چیه منم گفتم شیر خشک و شما رفتی تو فکر و بعد پرسیدی مامان شیر نرم هم داریم ؟!!!niniweblog.com

یه روز صبح تو حیاط داشتی مورچه ها و عنکبوت کوچولوها رو نگاه میکردی و به اکتشافاتت می رسیدی چند دقیقه گذشت بدو بدو اومدی داخل و گفتی مامان مامان بیا یه مورچه تو حیاط داشت می میرید(می مرد)و من نمیدونستم بخندم یا بیام اونو ببینیم!!!niniweblog.com

niniweblog.com

یه تبلیغ هست مال برنج آق بانو میگه هم آقا و هم بانو بفرمایید آق بانو،شما میگی هم آقا و هم بانو بفرمایید آلبالو!!!niniweblog.com

یه شب با موتور عمو اسماعیل پشت چراغ قرمز منتظر بودیم که یهو هیجان زده فریاد کشیدی مامان مامان ساجده ساجده!منم گفتم مامان ساجده تهرانه اینجا نیست.شما هم اتومبیلی رو نشونم دادی که جلوتر از ما پشت چراغ توقف کرده بود.بعله درسته ماشین ام وی ام بود درست همرنگ ماشین ساجده اینا(ماشالله به حواس جمع گل پسرم).niniweblog.com

عصرها گاهی اوقات میشینی و دو سه تا برگه با یه خودکار میزاری جلوت و با ماشین حساب مشغول حساب کتاب میشی و میگی:

پلاک ماشین   23 تومن

انبار داری       6تومن

پول حمید      9تومن

اگر من یا بابا صحبت کنیم خیلی جدی میگی ساکت باشید niniweblog.comدارم حساب کتاب گورمک می کنم پول هام قاطی میشهniniweblog.com(به گمرک میگی گورمک).

niniweblog.com

تو روزهای تاسوعا و عاشورا برامون چندبار غذای نذری آوردند و شما نوش جان کردی و پرسیدی این غذا چیه؟ منم به شما توضیح دادم که این غذا نذریه،من درستش نکردم.حالا اینو داشته باش :صبح ها گاهی میشی مامان بزی و به شنگول و منگول میگی بچه های خوب و نازنین تو خونه باشید من برم غذا بیارم براتون.دو سه روز از عاشورا گذشته بود که یه روز صبح که طبق معمول مامان بزی شده بودی به بچه هات گفتی بچه های خوب و نازنین تو خونه بمونید تا من برم براتون غذای نذری بیارم بخورید!!! و من توی اتاق از خنده روده بر شدم.

به شدت غرور داری،هیچوقت نمیگی من فلان چیزو میخوام یا این کار رو برام انجام بدید.

مثلا وقتی میخوای توپت رو ازم بگیری برا بازی،خیلی ماهرانه و خونسرد میای میگی توپم گریه میکنه،میگه پندار بیاد با من بازی کنه.

یا وقتی بستنی میخوای به بابایی میگی آهان فهمیدم دلت میخواد بری برا من بستنی بخری آره؟!!!

niniweblog.com

شبهای عزاداری اکثرا با موتور عمو اسماعیل می رفتیم هیات،هوا هم سرد بود یک شب شما یکم سرما خورده بودی،منم به همین خاطر دوتا شلوار پات کردم.شما با تعجب گفتی چرا دوتا شلوار پام میکنی؟منم بهت توضیح دادم که هوا سرده و شما سرماخوردی باید لباست زیاد باشه.از اون روز دیگه به این شلوار مخمل طوسیه میگی شلوار سرماخوردگی!!! و میگی من سرماخودگی ام.niniweblog.com

خدا نکنه من از دهنم در بره که حال ندارم یا خسته ام.شما بدو بدو میری تو کابینت شیشه عرق نعنا رو میاری و  تو حلق من بدبخت خالی میکنی و میگی بخور بخور ببین حال نداری میمیری ها!!!niniweblog.com

گوشی بابا رو هم که برمیداری میگی میخوام تو واتس آپم پیام بدم به دوستم و عکس دانلود کنم!!!niniweblog.com

زنعمو نسرین قراره برامون نی نی بیاره البته 8 ماه دیگه و شما امروز به من میگی پس این نی نی عمو اسماعیل چی شد؟حوصله ام سر رفت کی میاد؟!!!niniweblog.com

الهی مامان فدای شیرین زیونی های تو بشم قند عسلhttp://www.freesmile.ir/smiles/611813_6joq4o.gif

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 26 / 8 / 1393 ] [ 16:47 ] [ مامان مریم ] [موضوع : روزانه ها] [ ]

سلام زندگی مامان

اینم از عکسهای 38 ماهگی جنابعالی که از دست رفته بودند اما با تدابیر مامانی برگشتند:

یه روز جمعه تو خرمشهر جشنواره بادبادکها بود.ما سه تایی رفتیم.اما چون شما دیر بیدار شدی بادبادکی نصیبت نشد و فقط از برنامه ها و مسابقات دیدن کردیم.smile emoticon kolobok

پسرکم همونطور که گفتم عاشق حیواناته:smile emoticon kolobok

اینم مادر و پسر:

پسرک چرخ سوار مامان :niniweblog.com

اینم عکس پسرم در ایام سوگواری سید الشهدا(ع) :

پسرم مثل بابارضا تعمیرکار حرفه ای لوازم برقیه و خدایی عین بابا رضا همیشه پیچ گوشتی اش دم دستشه:niniweblog.com

اینم عکسهای پندار وقتی سرما میخوره و بخاطر دارو خواب آلوده است:شکلک های محمد

روز 17 آبان ماه پسرکم به دندانپزشکی رفت و یکی از دندونهای فک پایین رو کشید چون پوسیدگی اش زیاد بود و دیواره دندون ریزش کرده بود.شکلک های محمدموقع غذا خوردن خیلی اذیت می شد.اینم عکس بعد کشیدن دندون:

 

[ دوشنبه 26 / 8 / 1393 ] [ 11:29 ] [ مامان مریم ] [موضوع : روزانه ها] [ ]

سلام به نفس مامان

حالت چطوره؟ اومدم تا برات عکسهای ماه سی و هفتم زندگی قشنگت رو بذارم.اما قبلش بهت بگم سه چهار روز ماتم گرفته بودم،چون عکسهای 37 , 38ماهگی ات  رو از دوربین ریختم داخل سیستم،اما هارد مشکل داشت و سوخت و عکسها همه از بین رفتند.کلی پرس و جو کردیم و فهمیدیم اگه بخواهیم عکسها رو ریکاوری کنیم باید یه مبلغی نزدیک به قیمت هارد بپردازیم که برامون غیر ممکن بود،کلی غصه خوردم و گریه کردم و امروز صبح خودم بعد از فکر کردن زیاد به این نتیجه رسیدم که اگه میشه هارد سوخته رو ریکاوری کرد پس حتما حافظه دوربین هم قابل بازیابیه  و عصر به بابایی گفتم و نرم افزارش رو از اینترنت دانلود کرد Computer و چی شد؟بعلههههه عکسها برگشتند،خدا رو شکر ،هوراااااااااااااااا (بازم دم خودم گرم که فکر کردم و نتیجه گرفتم).character00253 Free Emoticons   Characters

بگذریم... بریم سراغ 37 ماهگی شما :

پسرم میونه ای با لباس پوشیدن نداره به قول خودش وقتی لباس نمیپوشه،میشه لختی پختی مامانش:خندونک

وقتی پسرکم هوس میکنه نی نی بشه و قنداقش کنیم :

نی نی قنداقی

پسرم رفته حمام تا بریم  عروسی:

تو راه خرمشهر به اهواز :

اینم شاخ شمشاد مامان که همه توی تالار با داماد اشتباه گرفتنش :بوس

دیشب به من گفتی  بریم تو کوچه کار دارم،منم بردمت و نشستی بغل در،دوتا بچه قورباغه تو کوچه هستند که خیلی ازشون خوشت میاد.ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfaرفتی دیدی جفتشون کنار دیوار خونه نشستن و حشره ها رو با زبونشون  میخورن. ماشالله در مورد حیات جانوران خیلی کنجکاوی . بعد بهت گفتم بریم تو خونه؟گفتی نه بشین همینجا میخوام باهاشون حرف بزنم و ازشون سوال بپرسم.بعد شروع کردی به پرسیدن سوالات بی پایانت از این قورباغه های فلک زده:

قور قور تو چرا پشه میخوری؟

قور قور مامانت کجاست؟

قور قور ها شما چرا دوتا هستید؟

قور قورها میخواهید من ببرمتون تو خونه و اونجا باهم زندگی کنیم؟

پندار:مامانی قور وقور حیوان وحشیه؟

من: نه مامان وحشی نیست.

پندار:پس اهلیه میشه تو خونه نگه داشت!!!!

قور قور چرا تنهایی اومدی تو کوچه؟مامانت دعوات نمیکنه؟

.......

قور قور های بیچاره بعد از چند دقیقه فکر کنم سرسام گرفتن و دوتایی به هم نگاه کردن و فرار کردند اونم از دست سوالات بیشمار شما.ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa

تازه یه چیز جالب اینکه اونا دارن از دست سوالهای پندار فرار میکنن و پسرکم هنوز داره می پرسه. قور قورها فردا شب هم میاین باهم حرف بزنیم؟

 

 

[ دوشنبه 26 / 8 / 1393 ] [ 0:17 ] [ مامان مریم ] [موضوع : روزانه ها] [ ]

سلام عشقم niniweblog.com

امسال برخلاف دوسال گذشته تولدت رو سرموقع نگرفتیم،چند روز دیرتر گرفتیم.آخه تازه از تهران اومده بودیم و باید خونه رو تمیز می کردیم خرید هم داشتیم.niniweblog.comniniweblog.com

قبل تولد هم بردیمت به همون آریشگاهی که موهاتو بعد تولد یکسالگیت ماشین کردیم و شما موهاتو کوتاه کردی

امسال برای تولدت نه دایی مجید اینا بودند نه بابا رضا اینا.niniweblog.com

دایی مجید و زندایی زهرا خیلی دلشون میخواست برای تولد کنارمون باشند اما نشد.niniweblog.com

همه نگرانی من و بابایی برای کیک تولدت بود،آخه سال اول وقتی بابایی رفت کیک رو بیاره متوجه شد قنادی یادش رفته کیک رو درست کنهniniweblog.com و بابایی و دایی مجید یک ساعت تو قنادی معطل شده بودند تا برامون کیک درست کنن!!!!

سال دوم هم که وزوان بودیم و کیک کفشدوزک سفارش دادیم؛ وقتی کیک رو گرفیتم به همه چی شبیه بود الا سفارش ما!!!niniweblog.com

امسال وقتی رفتیم قنادی کیک سفارش بدیم شرح احوال دو سال قبل رو گفتیم ،کلی خواهش و تمنا که توروخدا کیک پسرمون خوب از آب در بیاد.بی حوصله

خوشبختانه امسال کیک تولدت بی نقص بود. راسته که میگن تا سه نشه بازی نشه!!!!niniweblog.com

مهمونای امسال ما عبارت بودند از :

مامان جون و باباجون 

عمو اسماعیل

خاله نعیمه و پسر و نوه اش(خاله بابایی)

خاله فاطی(خاله بابایی)

خاله زینب و دوتا دخترش(دختر و نوه های خاله فاطی)

یعنی ما کلا 10 تا مهمون داشتیم.

پسر گلم اتفاق جالبی تو کادو دادن افتاد؛niniweblog.com

باباجون دوچرخه خریده بود ما هم دوچرخه خریده بودیم niniweblog.com ناچار شدیم دوچرخه ای که خودمون خریده بودیم رو پس بدیم.

گل مادر تولدت مبارک امیدوارم چشمای مامان تولد هر سال تو رو ببینه و در آینده  شاهدموفقیتت باشم . دوستت دارم یه عالمه niniweblog.comniniweblog.com

اینم عکسای تولد( از خاله های بابایی عکس نذاشتم چون نمیدونم اجازه اینکار و دارم یا نه):

گل مادر:

گل مادر

کیک تولد که خود پندار انتخاب کرده بود:

کیک تولد پسرم (انتخاب خودش بود)

فدای تو ماه آسمونی:

مامانجون و باباجون پندار:

عمو اسماعیل و پندار:

مامانی و بابایی کنار آقا پندار:

الهی همیشه شاد و موفق باشی گلم 

 

 

[ يکشنبه 18 / 8 / 1393 ] [ 18:00 ] [ مامان مریم ] [موضوع : تولد, رویداد های خاص] [ ]

سلام عزیزم niniweblog.com

الان که دارم برات این مطلب رو مینویسم هجدهم آبان ماه هست و شما وارد ماه سی و نهم زندگی قشنگت شدی.niniweblog.com

نت نداشتم تلفن هم نداریم، امروز بابایی مودم عمو اسماعیل رو برامون آورد که با سیم کارت کار میکنه ،تا بتونم وبلاگت رو به روز کنم چشمک.

روزهای آخر سفر ،بابایی به تهران اومد و یک هفته تهران موند و باهم برگشتیم.

تو اون چند روز بابایی ما رو برد گردش تا بهمون  بیشتر خوش بگذره.niniweblog.comو بعد هم باهم به خرمشهر برگشتیم.

اینم چندتا عکس که از سفر تهران مونده بود:

پندار و علیرضا (پسر پسر عمه مامانی) :
پندار و علیرضا (پسر پسرعمه مامان)

پندار و پویای نازنینم(پسر خاله فریبا) :

پندار و پویای گلم (پسر خاله فریبا)

نقاش کوچولوی مامان :niniweblog.com

پسر نقاشم

پندار و بابایی دربند :niniweblog.com

پندار و بابایی (دربند)

شب تولد 3سالگی پندار :niniweblog.com

پندار و مامانی(شب تولد پندار)

مهمونی سه نفره تولد(پیتزا فروشی) :niniweblog.com

شب سه سالگی و پیتزا خورون

 

[ يکشنبه 18 / 8 / 1393 ] [ 17:17 ] [ مامان مریم ] [موضوع : روزانه ها] [ ]

سلام عزیز دلم

چند روز از اومدن ما به تهران گذشته و حسابی دلت برا بابا ابراهیم تنگ شده.

سعی کردم این چند روز همش ببرمت پارک و گردش تا سرگرم باشی و دلتنگی کمرنگ بشه.

چهارشنبه شب بردمت به پارک فدک.شبی که پا به سی و پنج ماهگی گذاشتی با دایی مجید بردمت دنیای بازی(خیابان شریعتی)و کلی برا خودت بازی کردی.بعد هم برا شام به  پارک نزدیک امامزاده صالح رفتیم و شام خوشمره ای که مامانا درست کرده بود رو خوردیم.

روز جمعه هم به خونه خاله فاطمه و عمو علیرضا رفیتم تا با دوقلوها بازی کنی.شنبه هم رفتیم خونه خاله شیرین دوست دوران دانشگاه مامان.من و خاله شیرین و خاله آنا هم اتاقی بودیم تو خوابگاه یادش بخیر... خاله آنا هماهنگ کرده بود که همدیگه رو ببینیم.بعد از 9سال من خاله شیرین رو دیدم.خاله شیرین یه دختر ناز به اسم روژینا داره.

امشب هم قراره بریم خونه عمو مهدی(پسر عمه مامانی)تا با علیرضا پسرشون بازی کنی.

خلاصه که همه هم و غم من شده تفریح و سرگرمی پسرکم تا دوری از بابایی اذیتش نکنه.

اینم عکسای این چند روز:

 

[ دوشنبه 20 / 5 / 1393 ] [ 17:43 ] [ مامان مریم ] [موضوع : روزانه ها] [ ]

سلام گل مادر

شما در ایام ماه مبارک رمضان پیگیر سفت و سخت سریال مدینه بودی و با دقت به دیالوگی که بین شخصیتها رد و بدل میشد گوش میکردی.

اون دیالوگی که بین بیتا مشفق و بهمن صبور جلوی کارخونه گفته شد:

همه چی خراب نشده

میگم اگه اگه خراب بشه

اگه خراب شد فدای سرم

زن و بچم فدای سرت؟؟...

رو خیلی دوست داشتی و هنوز میگی.

شب نوزدهم ماه رمضان شما با دوچرخه ات که خراب هم بود تو کوچه بازی میکردی که یه دفعه جیغ زدی و من بغلت کردم و آوردمت داخل خونه و دیدم اون قسمت شکسته چرخ پاتو گاز گرفته و به شدت زخم شده.

با بابایی سریع ماشین گرفتیم و بردیمت بیمارستان و دکتر پاتو دید و برات دارو و پماد نوشت.

الهی مامان بمیرم که اینقدر تحملت بالاست و درد رو تحمل میکردی و به خاطر اینکه من گریه نکنم نمیگفتی درد داری.

وقتی برات پماد میزدم با گریه میگفتی مامان کماد(پماد)نزن میسوزه و بعد میگفتی ولم کنید حوصله ندارم اصلا من میرم تهران پیش دایی مجیدم.

اینقدر گفتی و گفتی میخوام برم که بابایی تصمیم گرفت بلیط بگیره و بریم پیش دایی.البته دایی برا عید فطر رفته بود وزوان پیش زندایی و بابا بلیط برا اصفهان گرفت تا ما اونجا همو ببینیم.

قرار بود مامانا و بابا رضا هم به وزوان برن و ما به هیچکدوم نگفتیم داریم میایم وزوان.

داخل اتوبوس اینقدر گفتی چرا نمیرسیم به دایی مجید که راننده براش سوال شده بود این دایی مجید کیه که اینقدر محبوبه.خلاصه ما رسیدیم و همه از دیدمون تعجب کردند.

یه روز هم بابا رضا ما رو به شهر سه (به گویش محلی سوو)برد و بهمون خیلی خوش گذشت.

روز جمعه هم با بابا رضا اینا به تهران اومدیم.بابا ابراهیم از همون طرف رفت خرمشهر چون کار داشت.اینم چندتا عکس از این روزها:

 

شکم مهلت نمیداد که پندار عکس بگیره دور دهنش رو ببین تورو خدا:

روستای تاریخی سه(سوو)

بابا رضا و پندار کنار آبی که از زیر امامزاده روستای سه رد میشه:

[ شنبه 11 / 5 / 1393 ] [ 21:01 ] [ مامان مریم ] [موضوع : روزانه ها] [ ]

سلام پسرک قشنگم

تصمیم دارم برات از پارسال همین موقع حرف بزنم:

بابایی پارسال به علت تحریم ها و یه سری علل دیگه کار نداشت و تصمیم گرفت یک طرح خود اشتغالی رو اجرا کنه،به همین دلیل باهم به وزوان (زادگاه مامانی)رفتیم و حدود 4 یا 5ماه اونجا بودیم سختی های زیادی متحمل شدیم و طرح هم با شکست مواجه شد.

اما باز بابایی ناامید نشد و با هم دست به دست هم دادیم و از صفر شروع کردیم و باز به خونه باباجون محمد در آبادان برگشتیم و با سختی ها کنار اومدیم و تحمل کردیم تا الحمدالله ابرای تیره نا امیدی از آسمون زندگی محو شدند و باز شعاع نور خورشید امید به زندگی مون تابید.

بابایی حتی یه موقع هایی 12 ساعت سرکاره و ما فقط 2ساعت میبینیمش اونم به این خاطر که میخواد عقب موندگی این دو سه سال رو جبران کنه.

اینا رو برات گفتم تا بدونی اولا بابایی خیلی دوستت داره و همه هم و غمش رفاه و آسایش شماست.دوما اینکه از بابایی الگو بگیر و قوی باش.سوما اینکه تو روزای سختی خوب خوب به اطرافت نگاه کن و دوستای واقعی رو از بقیه آدمای دور و برت تشخیص بده.

حتی اگر فشار اطرافیان از نظر حرف و حدیث و یا قضاوت های بجا و نابجا روت باشه خم به ابرو نیار و همه حرفا و حدیثا رو با گوینده هاش به خدا بسپار و اصلا ذهنت رو درگیر نکن.میدونم الان زوده اینا رو کامل متوجه بشی ولی وقتی بزرگ شدی و تونستی وبلاگت رو بخونی اینا حرفایی هستن که باید آویزه گوشای کوچولوت بشن پسر ماهم.

همیشه بهترینهای زندگی رو برات آرزومندم

[ شنبه 11 / 5 / 1393 ] [ 18:50 ] [ مامان مریم ] [موضوع : روزانه ها] [ ]

سلام گل مادر

حالا که اینترنت دم دستمه تند تند دارم برات مینویسم و عکس میزارم.

حال و هوای جام جهانی شما رو هم تحت تاثیر گذاشته بود و همش از آرژانتین میگفتی.

هر کی از فوتبال حرف میزد شما میگفتی البته که آرژانتین قهرمان میشه!!!شیرین زبونی هات منو کشته .

با اینکه کلمات رو کامل بلدی و تلفظ صحیح همشونو میدونی بعضیشون رو به همون صورت بچگانه میگی چون میدونی من و بابایی دوست داریم.اما تو جمع به هیچ عنوان اشتباه تلفظ نمیکنی و اگر کسی هم اشتباه بگه شما میگی نه درست بگو!!!

کلماتی که مخصوصا برای من و بابایی بچگانه تلفظ میکنی:

آشپسونه=آشپزخانه

انگری بیدد=انگری برد

نونولا=هندوانه

بومبندنجی=باب اسفنجی

کممش=کشمش

شان ده دیدیپ=شانده شیپ

پلاسکیل=پلاستیک

در تاریخ 25 خرداد ماه شما همیار پلیس شدی به اینصورت که با بابایی رفته بودیم خرید و از جلوی ایستگاه پلیس رد شدیم،شما گفتی بریم به آقای پلیس سلام کنیم.با بابایی جلو رفتی و سلام کردی و دست دادی آقای پلیس ازت پرسید میخوای همیار پلیس بشی؟شما گفتی بله.برات کارت هم صادر کردند و یه کلاه پلیس هم بهت دادند.مبارک باشه پلیس جوان.

حالا برات از جملات قشنگت بگم:

وقتی بابا فیلم پلیسی و اکشن میبینه چشمای منو میگیری و میگی مامان نبین می ترسی ! منم میگم خودت هم نگاه نکن چرا نگاه میکنی ؟جواب میدی: چون که من بزرگ شدم باید ببینم!!!!

وقتی غذا یا میوه ای جلوت بزاریم که باب طبعت نباشه میگی البته باید بگم من اینو نمی خورم!!!

گاهی اوقات برا خودت فروشنده میشی و اسباب بازی هاتو میاری به مامان میدی و میگی میخری؟منم میگم آقا قیمتش چنده و شما هم میگی میلون تومن(ملیون تومن)!!!

راستی یه چیزی یادم رفت بگم،چون تو کشور عراق چند مورد فلج اطفال گزارش شده بود استان خوزستان طرح واکسیناسیون فلج اظفال داشت و شما در دو مرحله واکسن خوردی.امیدوارم هیچ وقت مریض نشی فدای تو بشمبوس

عکسای گل پسرم :

یک روز منو حسابی ترسوندی،رفته بودی تو سطل اسباب بازی هات قایم شده بودی و من هر چی صدات میکردم جواب نمیدادی تا بالاخره پیدات کردم:

مدام گوشی دستته و با عمو حمید دوست بابا الکی صحبت میکنی:

کیک تولد مامان رو پندار میبره:

عشق ماشین:

پندار جوجه بلبلش رو با ماشین میبره گردش:

فرفره بازی پندار:

[ شنبه 11 / 5 / 1393 ] [ 18:30 ] [ مامان مریم ] [موضوع : روزانه ها] [ ]

سلام و درود به پندار گلی مامان

حالت چطوره عزیز دلم؟

ما دوماهه از خونه باباجون نقل مکان کردیم و مستقل شدیم

اینترنت نداریم و به همین علت من نمیتونم برات زود به زود مطلب بزارم .

خونه جدید هم مثل خونه مامانجون اینا حیاط داره و یک طبقه است.هر کی ازت آدرس خونه رو می پرسه میگی خونمون پشت بازار چینی ها ست.

موقع جابجا شدن مامانا از تهران اومد و کلی بهم کمک کرد.امیدوارم یه روز زحماتش رو جبران کنم.

عکسهای پسرکم :

قبل از اثاث کشی

خونه جدید:

مو فرفری مامان:

خونه سازی پندار عسلی:

 

 

 

[ شنبه 11 / 5 / 1393 ] [ 17:34 ] [ مامان مریم ] [موضوع : ] [ ]

سلام و صد تا سلام به نفس مامان

حالت چطوره؟

این روزها بهانه گیر شدی مدام دستت تو دهنته و گاهی تو خواب تب میکنی.

بعله درست متوجه شدی داری دوتا دندون دیگه در میاری ( دو طرف لثه پایین )لثه ات داغون شده؛اینقدر ورم کرده که آدم میبینه دلش کباب میشه.

الهی که راحت و زود این دوتا دندون جوانه بزنن و دیگه اذیت نشی.

به سلامتی ماه سی و دوم زندگی قشنگت هم پر شد و اینم چندتا عکس از همون روز و رفتن شما به شهر بازی جزیره تیمبو:

 

 

 

فدای تو بشم مامانی

حالا برات بگم از حرفای جالبی که میزنی:

وقتی میخوای قصه تعریف کنی میگی :هکی نبود هکی نبود(یکی بود یکی نبود)غیر از خدای مملون(مهربون) هیچکس نبود.

وقتی کاری رو بهت میگم که انجام بدی و برای بار دوم تکرار میکم میگی:صبر کن عجله داری؟؟؟

وقتی با تلفن صحبت میکنی آخر حرفات میگی عزیزم قربونت دافظ(خداحافظ).

دیروز اومدی به مامان میگی مامان من خواهر ندارم!!! تو خواهرم میشی؟؟؟

[ جمعه 19 / 2 / 1393 ] [ 10:46 ] [ مامان مریم ] [موضوع : روزانه ها] [ ]

پسرم سلام

حالت چطوره گل مادر؟

بابایی هر وقت که بتونه و وقت داشته باشه شما رو برمیداره و باهم به پارک میرید.خیلی بهت خوش میگذره. وقتی میای خونه با هیجان و آب و تاب برای مامان تعریف میکنی که چه کارا کردی.

اینم چندتا عکس از گل پسرم:

خلبان

موتور

اسپایدر من

[ پنجشنبه 11 / 2 / 1393 ] [ 14:41 ] [ مامان مریم ] [موضوع : روزانه ها] [ ]

سلام قند عسل مامان

باز اومدم با عکس هایی از 31 ماهه شدن شما(دوسال و هفت ماهگیت مبارک گلم).

پسرم خونه سازی میکنه در حد برج کاسپین!!!

قربون چشمای نازت مامانی

موزیسین مامانی

[ پنجشنبه 11 / 2 / 1393 ] [ 14:30 ] [ مامان مریم ] [موضوع : روزانه ها] [ ]

سلام و صد سلام به پسر قشنگم

تاخیر مون رو ببخشید چون به علت قطع شدن سیمهای تلفن از کوچه و نبود امکانات تا همین دیروز تلفن قطع بود و در نتیجه نت نداشتیم .

حالا اومدیم با عکسای نوروز پندار گلم.

روز اول سال عمو حمید دوست بابایی به بابا گفته بود که من دارم میرم بندرعباس و ماشینم رو لازم ندارم شما میتونید با ماشین من برید سفر.

بابایی هم وسایل سفر رو آماده کرد و ما روز سوم فروردین رفتیم سفر.

اول از همه رفتیم اهواز عید دیدنی خاله های بابایی و بعد به سمت کرمانشاه رفتیم,البته کرمانشاه توقف نکردیم و به سمت کردستان ادامه مسیر دادیم (چون دوسال پیش به کرمانشاه رفته بودیم) در مسیر به شهرهای جوانرود و روانسر هم رفتیم و از طبیعت بی نظیر اونجا لذت بردیم.

دو شب در سنندج اقامت کردیم و بعد به سمت همدان رفتیم و بعد از همدان هم به سمت وزوان(زادگاه مامان مریم)رفتیم تا از  اونجا با بابا رضا و دایی مجید اینا به آبادان برگردیم.

در کل سفر خوبی بود و خوش گذشت دایی  اینا هم تا روز یازدهم فروردین اینجا بودند و بعد به وزوان برگشتند.

حالا بریم سراغ عکسای گل پسرم:

قندعسل و سفره هفت سین:

پسرم و سفره هفت سین

پندار و مامانی و بابایی:

پندار و مامانی و بابایی

جوانرود:

جوانرود

روانسر:

روانسر

خانه کرد (سنندج):

خانه کرد (سنندج)

عمارت آصف(سنندج):

عمارت آصف

روستای نگل(سنندج):

روستای نگل(سنندج)

قرآن نگل -قرآن به خط حضرت علی(ع)- :

قرآن نگل

طبیعت روستای نگل:

طبیعت روستای نگل

پارک کوهستانی آبیدر(بام سنندج):

آبیدر (بام سنندج)

مقبره ابوعلی سینا :

مقبره ابوعلی سینا

مقبره بابا طاهر :

باباطاهر

قنات تاریخی وزوان:

قنات تاریخی وزوان

امیدوارم از عکسها راضی باشی مامانی

[ پنجشنبه 11 / 2 / 1393 ] [ 14:23 ] [ مامان مریم ] [موضوع : سفرها] [ ]

سلام گل مادر

حالت چطوره؟

این روزها درگیر خانه تکانی و تمیزکاری هستیم.اینترنت هم چند روزی قطع بود و نتونستم برات بنویسم.

روز 17 اسفند ماه شما دوسال و نیمه شدی و با بابا ابراهیم رفتی بیرون و برا خودت یه کیک کوچولو خریدی.

عمو اسماعیل هم با زنعمو نسرین آمدند و باهم یه جشن کوچولوی 5نفره گرفتیم.

مبارک باشه گلم الهی زندگیت مثل کیکی که گرفته بودی شیرین باشه.

اینم چندتا عکس از اون شب:

 

 

 

 

[ دوشنبه 26 / 12 / 1392 ] [ 21:22 ] [ مامان مریم ] [موضوع : رویداد های خاص] [ ]

سلام گل مادر

خوشحالم که حالت خوبه 

این چند روز مرگ رو جلو چشمام دیدم یک لحظه خواب و آرامش نداشتم تا اومدیم خونه.

بزار قضیه رو از اول برات بگم:

وقتی شما دنیا اومدی آزمایش های بدو تولد به ما گفت که شما فاویسم داری(حساسیت به باقالی و چند نوع دارو از قبیل آسپرین و...)،البته به ما گفتند پسرتون مشکوک به فاویسمه و وقتی بررسی کردند که تو خانواده مادری ات (من دایی بابا رضا و مامانی)کسی این مشکل رو نداره گفتند شاید به علت زردی بدو تولدت آزمایش اینجور نشون داده.

قرار شد روی خون شما بعد از 120 روز باز آزمایش تکرار بشه(چون عمر گلبولهای قرمز 120 روزه)و اگر بعد از 120 روز این گلبولها هنوز بازسازی نشده بودند به طور قطع فاویسم داشتی.

بعد از 4 ماه ما باز آزمایش رو تکرار کردیم و این بار جواب آزمایش منفی بود و گفتند فاویسم نداری.من هم دیگه بدون هیچ مشکلی باقالی میخوردم و شیری که به شما میدادم مشکل نداشت.خودت هم که به غذاخوردن افتادی به باقالی علاقه زیادی داشی و مرتب باقالی پلو و باقالی خالی میخوردی.

شب 5 شنبه 23 بهمن؛مامانجون باقالی درست کرد و شما و بابایی باهم خوردید.روز بعد هم صبح دو سه تا دونه خوردی و مشکلی نبود تا روز جمعه که توی حیاط بازی میکردی و با بیلچه و کامیونت خاکهای باغچه رو جابجا میکردی،منم داشتم نهار درست میکردم.شما به داخل خونه اومدی و با مامان اومدی دستشویی و متوجه تغییر رنگ ادرارت شدم و کمی نگران شدم ازت پرسیدم مامان جاییت درد نمیکنه گفتی نه و من به آشپزخونه برگشتم.وقتی من از آشپزخونه اومدم توی اتاق دیدم خوابی.

بعد که بیدار شدی رنگت پریده بود و با رفتن به دستشویی باز ادرارت قهوه ای بود و با گریه ادرار کردی ازت سوال کردم گفتی دلم درد میکنه و من فوری بابایی رو بیدار کردم و رفتیم پیش دکتر.در این فاصله رنگ سفیدی چشمات هم به سرعت زرد شد.دکتر آزمایش اورژانسی نوشت تا خون و ادرارت تست بشه.

وقتی ساعت 8 شب جواب آزمایش گفت که شما فاویسم داری دنیا پیش چشمم تار شد. چون اگر مرحله پیش رفته از این بیماری رو داشتی باید کل خونت عوض می شد.

دکتر دستور بستری داد و من گفتم پندار رو میبرم بیمارستان 17شهریور،اینجا بستریش نمیکنم (بیمارستان شهید بهشتی رو اصلا تائید نمی کنم) بابایی هم حرفم رو گوش کرد و سریع دستور انتقالت رو گرفتیم و رفتیم بیمارستان 17شهریور.

پزشک کشیک سریع زنگ زد به متخصص اطفال و دستورات لازم رو بعد از شرح حال شما گرفت و به من گفتند از اتاق برو بیرون تا به دستش آنژوکت وصل کنیم.گفتم من درسته مادرشم اما میتونم نگهش دارم و طاقت بیارم اما متاسفانه نذاشتند و شما هم کلی ترسیدی از اینکه مامان رو ازت دور کردند و تا یک ساعت بعد از وصل آنژوکت جیغ میزدی.

دکتر آخرشب آمد و دستور آزمایشات و مراقبتهای شما رو داد.

مرتب خون و ادرارت چک میشد و سرم هم که مدام بهت وصل بود تا دارو ها رو از طریق سرم بگیری.

اما متاسفانه سم زیادی توی خونت پخش شده بود و گلبول های قرمز خونت مرتب در حال شکسته شدن بودند.

دکتر چاره ای نداشت جز اینکه تجویز کنه بهت خون بدند. روز شنبه بهت یه کیسه خون وصل کردند که این خون گرفتن جون من و به لبم رسوند.خون مرتب داخل لوله انتقال به شما لخته میشد و پرستارها مجبور به هواگیری و رقیق کردن خون بودند.اما بالاخره بعد از چند ساعت عذاب آور خون رو گرفتی و تمام شد.

اما هنوز ادرار و خونت مشکل داشت.

من هم مرتب بهت مایعات و آب میدادم تا روند دفع سم تندتر بشه.

روز یکشنبه عمو علی و باباجون اینا به ملاقاتت اومدند.وساعت 9 شب هم عمو اسماعیل زنگ زد و گفت من اهواز بودم و نتونستم بیام ملاقات الان هر جور هست باید پندار رو ببینم.

عمو اسماعیل آمد همراه زنعمو نسرین.زنعمو ظهر هم اومده بود بیمارستان. چقدر از دیدن عمو اسماعیل خوشحال شدی خدا میدونه اصلا رنگ و روت عوض شد.اینقدر تو دلم برا عمو دعا کردم که اومد و لبخند به لب بچم آورد که نگو.

و بالاخره روز سه شنبه دکتر با دیدن جواب آزمایش خون و نمونه ادرار اجازه ترخیص شما رو داد.

باباجون همراه بابا به بیمارستان آمدند و مامانجون هم توی خونه برات اسفند گذاشته بود و مرغ سربرید.

الهی الهی الهی دیگه هیچوقت گذرت به بیمارستان نیوفته مادر.حاضر بودم همه زندگیمو بدم اما یه لحظه توی این وضع نبینمت.

 

[ چهارشنبه 30 / 11 / 1392 ] [ 16:53 ] [ مامان مریم ] [موضوع : رویداد های خاص] [ ]

سلام

نمیدونم چطوری شروع کنم ؟

یه حس غریبی دارم ، حسی که تازه درکش کردم ، یه حس پاک و مقدس یه حس لطیف.........

حس مادر شدن.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

سه سال از ازدواجمون میگذره .

بذار اول خودمون رو معرفی کنم. من مامان مریم هستم وبابایی توکوچولوی ناز،باباابراهیمه.

ما با عشق ازدواج کردیم و تصمیم گرفتیم هر وقت توان پدر و مادر شدن رو توی خودمون حس کردیم این مسئولیت عظیم رو بپذیریم. من همراه خانواده ام تهران زندگی میکردم ، و بعد که با بابایی آشنا شدم و ازدواج کردم به آبادان اومدم . یکسال بعد اومدیم خرمشهر تا بابایی به محل کارش نزدیکتر باشه.

خیلی ها بهمون ایراد گرفتند که چرا زود نینی دار نمیشیم. خیلی ها هم پیش خودشون فکر کردند شاید ما مشکلی داریم. اما خدا رو شکر ما همون موقع که برای  پدر و مادر شدن اقدام کردیم نتیجه گرفتیم.

مامان مریم از یک خانواده ۴ نفره است ،که بابایی محمد رضا و مامانی اقدس و دایی مجید هم اعضای دیگه اون هستند.

دایی مجید مجرده ۶ سال از مامان مریم کوچکتره و ماه آخر خدمت سربازیشو میگذرونه.

بابا ابراهیم هم از یک خانواده ۶ نفره است که ، بابا جون محمد مامان جون رحیمه عمو علیرضا عمو افشین و عمو اسماعیل اعضای دیگه اون هستند.

عمو ها همه ازدواج کردند ؛

عمو علیرضا اسم همسرش خاله تارا و دختر نازش آتوسا گلیه.

عمو افشین اسم همسرش زن عمو ریحانه و دختر نازش بهار خانوم نازه.

عمو اسماعیل هم که تازه عقد کرده و اسم همسرش زن عمو نسرینه.

الان که دارم این مطالب رو مینویسم هیچ کس بجز من و بابایی از وجود تو گل قشنگ خبر نداره .

بابایی گفته فعلا به کسی نگیم تا بعد.... فردا نوبت دکتر دارم . اسم خانوم دکتر هم زهره داوودی مقدم است.

من روز پنجشنبه ۱۴ بهمن ماه ۱۳۸۹ شمسی ،مطابق با ۲۹ صفر ۱۴۳۲ قمری و سوم فوریه ۲۰۱۱ میلادی متوجه شدم که باردارم . روز غریبی بود حس غریبی داشتم روز شهادت امام رضا (ع)بود و قبل از گرفتن جواب آزمایش دلم لرزید توی دلم از امام رضا خواستم به حق پسرش جواد الائمه بهم فرزند عطا کرده باشه. وقتی پزشک آزمایشگاه بهم تبریک گفت از خوشحالی رو پام بند نبودم .

فردای اون روز بابایی برام یه دسته گل زیبا خرید همراه با یه عالمه خوراکی مثل پفک و بستنی و از این جور چیزا و گفت اینا توی خونه باشه که اگر هوس کردی بخوریتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

مامانی یکم شکمو ام اشتهام قبلا زیاد بود حالا دیگه خدا به فریاد برسه . فکر کنم تو هم مثل مامان شکمویی آره؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 این دسته گلیه که بابا به مناسبت وجود تو برای مامان گرفت:

نگاه کن مثل خودت قشنگهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد:

اینم اون پفکیه که بابا برای مامانی خرید، البته من قبل از اینکه تو ، توی وجودم جوونه بزنی هم زیاد هله هوله خور بودم اما این یه چیز دیگه است. 

 

٢٠/١١/١٣٨٩

سلام

نی نی گل مامان حالت چطوره؟

امروز بابایی زحمت کشید ساعت هفت و نیم صبح رفت برا مامانی وقت دکتر گرفت. مامانی هم که این روزها یکمی تنبل شده ساعت ۹ از خواب پاشد. بعد بابایی ساعت یازده و نیم اومد دنبالش و بردش دکتر....

خانم دکتر گفت نیازی نیست پیش من دیگه بیایی مگه اینکه خدایی نکرده مشکلی برات پیش بیاد. گفت باید بری پیش ماما تا برات پرونده تشکیل بده. مامانی هم رفتم پیش ماما. چشمت روز بد نبینه چه مامای بد اخلاقی بود. منم تصمیم گرفتم دیگه پیشش نرم و از مسئول آزمایشگاه آدرس یه خانم مامای خوش اخلاق رو گرفتم . عصری میرم پیشش ببینم چطوریه. در ضمن فردا دوتا آزمایش خون دارم و پس فردا هم یدونه وقت گرفتم که انجامشون بدم . حالا هم اومدم خونه تا نهار درست کنم . این جوری پیش بره همه خون مامانی میره تو شیشه .

سلام عزیز دل مادر

دیروز صبح ساعت ۷ رفتم آرمایشگاه تا یه آزمایش چکاب ازم بگیرند. بعد از اینکه آزمایشگه کلینیک ازم نمونه خون گرفت تازه باید میرفتم آزمایشگاه سلامت تا اونجا تست اچ آی وی و قند خون و قند بارداری هم بدم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتا ساعت ۱۰ درگیر آزمایش بودم و بعد از آزمایشگاه اومدم بیرون. وای چه هوای دل انگیزی بود آفتاب داشت میتابید و از طرف دیگه یک رگبار بسیار زیبا هم در حال بارش بود.

اومدم زیر بارون ایستادم و برات دعا کردم. و بعد هم اومدم خونه و یک لازانیای خوشمزه درست کردم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

همونطور که گفتم این روزها بر خلاف عادت همیشگی ام ظهر ها میخوابم  و خیلی زود خسته میشم. عصر با یک صدای خیلی شدید از خواب پریدم و دیدم تگرگ خیلی زیبایی در حال باریدنه.اومدم بیرون و به خدا گفتم خدایا داری قدمهای کوچولوی منو نقل بارون میکنی.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

٢١/١١/١٣٨٩

امروز دوباره باید ساعت ۷ صبح میرفتم آزمایشگاه با چه سختی بیدار شدم و با بابایی رفتیم آزمایش گروه خون و تعداد گلوبولهای قرمز خون هم دادم و اومدم خونه بابایی برای صبحانه آش صبحانه گرفته بود. آش صبحانه مخصوص آبادانه و خیلی خوشمزه است. نهار رو هم درست کردم و اومدم تا اتفاقات دیروز و امروز رو بنویسم.  

[ يکشنبه 14 / 12 / 1390 ] [ 23:31 ] [ مامان مریم ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

جواهر و زمرد و طلا میخوام چکار کنم با تو واسه دردای خود دوا میخوام چکار کنم با توی ای نور چشام حله همه مشکلام حله دیگه هر چی بخوام حله با تو ای راحت جان حله آرزوی محال حله بهشت جاودان حله بخدا حله شکر خدا حله
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 399
بازدید هفته گذشته : 1257
کل بازدید : 389956
امکانات وب

R-G